…
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁴
ا/ت: ولی ما هنوز همونجاییم تهیونگ. تو هنوز همون آدم معروفی و من هنوز همونم که باید توی اتاق قایم بشه. حقیقت عوض نشده، فقط حافظه من برگشته.
تهیونگ دستام رو بوسید و پیشونیش رو گذاشت روی زانوهام.
تهیونگ: این بار فرق میکنه. قسم میخورم. من دیگه اون آدم قبلی نیستم که اجازه بدم بقیه برام تصمیم بگیرن. اگه لازم باشه، اگه تو بخوای… من همهچی رو به هم میریزم ولی دیگه قایمت نمیکنم. فقط… فقط دوباره ترکم نکن.
نگاش کردم. اون ستارهی درخشانِ روی صحنهها، الان اینجا، زیر پای من، داشت مثل یه پسر بچه التماس میکرد که تنهاش نذارم. تمام خشمی که از فهمیدن حقیقت داشتم، جاش رو به یه دلسوزی و عشقِ عمیقتر داد. ما هردو قربانیِ یه شرایط سخت بودیم.آروم دستم رو بردم لای موهاش و سرش رو بلند کردم. صورتش خیس از اشک بود.
ا/ت: من نمیرم تهیونگ. ولی دیگه نباید هیچ رازی بینمون باشه. حتی اگه تلخ باشه، حتی اگه درد داشته باشه.
تهیونگ با بیچارگی نگام کرد و بعد یهو منو کشید توی آغوشش. جوری بغلم کرد که انگار اگه شل بشه، من دود میشم و میرم هوا.توی همون حال، زیر گوشم زمزمه کرد:
تهیونگ: هیچ رازی… فقط من و تو. از این به بعد هر چی بشه، با هم روبروش میشیم.
کشش عجیبی بینمون ایجاد شد. اون حجم از غم و اعتراف، یهو تبدیل شد به یه نیازِ شدید برای حس کردنِ همدیگه؛ برای اینکه ثابت کنیم هنوز زندهایم، هنوز مالِ همیم و این بار، هیچچیزی حتی حقیقت نمیتونه جلومون رو بگیره.
تهیونگ آروم ازم جدا شد و به چشمام زل زد. دستش رو کشید روی صورتم و لبهام رو لمس کرد. نگاهش از اون حالت غمگین، به یه نگاهِ عمیق و پر از تمنا تغییر کرد…
(اسمات)
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁴
ا/ت: ولی ما هنوز همونجاییم تهیونگ. تو هنوز همون آدم معروفی و من هنوز همونم که باید توی اتاق قایم بشه. حقیقت عوض نشده، فقط حافظه من برگشته.
تهیونگ دستام رو بوسید و پیشونیش رو گذاشت روی زانوهام.
تهیونگ: این بار فرق میکنه. قسم میخورم. من دیگه اون آدم قبلی نیستم که اجازه بدم بقیه برام تصمیم بگیرن. اگه لازم باشه، اگه تو بخوای… من همهچی رو به هم میریزم ولی دیگه قایمت نمیکنم. فقط… فقط دوباره ترکم نکن.
نگاش کردم. اون ستارهی درخشانِ روی صحنهها، الان اینجا، زیر پای من، داشت مثل یه پسر بچه التماس میکرد که تنهاش نذارم. تمام خشمی که از فهمیدن حقیقت داشتم، جاش رو به یه دلسوزی و عشقِ عمیقتر داد. ما هردو قربانیِ یه شرایط سخت بودیم.آروم دستم رو بردم لای موهاش و سرش رو بلند کردم. صورتش خیس از اشک بود.
ا/ت: من نمیرم تهیونگ. ولی دیگه نباید هیچ رازی بینمون باشه. حتی اگه تلخ باشه، حتی اگه درد داشته باشه.
تهیونگ با بیچارگی نگام کرد و بعد یهو منو کشید توی آغوشش. جوری بغلم کرد که انگار اگه شل بشه، من دود میشم و میرم هوا.توی همون حال، زیر گوشم زمزمه کرد:
تهیونگ: هیچ رازی… فقط من و تو. از این به بعد هر چی بشه، با هم روبروش میشیم.
کشش عجیبی بینمون ایجاد شد. اون حجم از غم و اعتراف، یهو تبدیل شد به یه نیازِ شدید برای حس کردنِ همدیگه؛ برای اینکه ثابت کنیم هنوز زندهایم، هنوز مالِ همیم و این بار، هیچچیزی حتی حقیقت نمیتونه جلومون رو بگیره.
تهیونگ آروم ازم جدا شد و به چشمام زل زد. دستش رو کشید روی صورتم و لبهام رو لمس کرد. نگاهش از اون حالت غمگین، به یه نگاهِ عمیق و پر از تمنا تغییر کرد…
(اسمات)
…
- ۵۵۰
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط