تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد

تو را دل برگزید و کار دل شک برنمی دارد
که این دیوانه هرگز سنگ کوچک برنمی دارد

تو در رویای پروازی ولی گویا نمی دانی
نخ کوتاه دست از بادبادک برنمی دارد

برای دیدن تو آسمان خم می شود اما
برای من کلاهش را مترسک برنمی دارد

اگر با خنده هایت بشکنی گاهی سکوتش را
اتاقم را صدای جیرجیرک برنمی دارد

بیا بگذار سر بر شانه های خسته ام یک بار
اگر با اشک من پیراهنت لک برنمی دارد.
دیدگاه ها (۳)

بوسه ام گل میکند بر ماه رخسارت گلملب نمیبیند دگر اخطار و انک...

به تو عادت کرده بودم ای به من، نزدیک تر از منای حضورم از تو ...

به شب و پنجره بسپار که برمی گردمعشق را زنده نگه دار که بر می...

یک نفر آمد و سهم ِدل ِتنهایم شدآمد و علّت ِبیداری ِشبهایم شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط