{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آمد اما بی صدا خندید و رفت

آمد اما بی صدا خندید و رفت



لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت



آمد از خاک زمین اما چه زود



دامن از خاک زمین برچید و رفت



دیده از چشمان من پنهان نمود



از نگاهم رازها فهمید و رفت



گفتم اینجا روزنی از عشق نیست



پیکرش از حرف من لرزید و رفت



گفتم از چشمت بیفشان قطره ای



ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت



گفتمش من را مبر از خاطرت



خاطراتش را به من بخشید و رفت
دیدگاه ها (۱)

به تو عادت کرده بودم، مثل گلبرگی به شبنم مثل عاشقی به غربت،...

.میدونم دوسم داره ومیدونه دوسش دارماینم میدونیم که نمیتونیم ...

دوست داشتنم تمامی ندارد ، هیچ کس جز تو در قلبم جایی ندارد......

به دیدارت نمی آیم که هر دیدار بهانه ای می شود برای دلتنگی...

ستارالعیوب!ستارالعیوب!عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خ...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ـ Taj’s Doppelganger...𝓟𝓐г𝐓.²چشم‌ها بالاخر...

Eleven

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

پارت: 30 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخرِ بعدازظهر با ...

نمیبخشمت p.22

آمد اما بی صدا خندید و رفت لحظه ای در کلبه...

داستان کوتاهگویند دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقی...

آمد از ره فصل زیبای بهار نو بهاران خنده زد برسبزارپیک نوروزی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط