فیک وقتی نمیدونستی گیر چه ادمی افتادی
فیک: وقتی نمیدونستی گیر چه ادمی افتادی
پارت ⁵
50 برگه رو چک کردم بردم تا تحویل بدم در زدم و رفتم داخل
وونهی: این کارایی که گفتید رو انجام دادمو اماده کردم
جونگکوک داشت میشمردشون
جونگکوک: این که یه دونش کمه؟
وونهی: واایی متاسفام یکیش رو جا گذاشتم الان میرم میارمش
جونگکوک: من کارگری استخدام نکردم که حواس پرت باشه زود باش از 5 ساعت 8 دقیقشو وقت داری
اعصبانیت توی وجودم بود
وونهی: چشمم اقاای جئوونن
داشتم میرفتم تا برگه رو بیارم که لابه لای برگه های دیگه بود سخت بود پیدا کردنش بعده چند دقیقه پیداش کردمو بردم براش
جونگکوک: یک دقیقه گذشت خانوم وونهی...
وونهی: 1 دقیقه که چیزیی نیستتتت
جونگکوک: واقعا عقل نداری
وونهی: ....
بخاطر این یک دقیقه که دیر کردی باید اینجارو مرتب کنی
وونهی: مننن که خدمتکار نیستم
جونگکوک: داری از دستوراتم سر پیچی میکنی؟؟
وونهی: اخه...
جونگکوک: اخه ماخه نداریم من کار دارم باید برم توهم اینجارو مرتب کردی برو
از اتاق کارش رفت بیرون
وونهی: عجببب ادمیههههههههههههههععهعععهههه
اونجارو مرتب کردم که بعدش چشمم به یه برگه افتاد
رفتم نگاهش کردم روی برگه عکس دوستم بود که اسمش سولگی بود وقتی اسمش رو دیدم توی چشمام اشک جمع شد ما باهم خیلی صمیمی بودیم که بعده اون اتفاق....
فلش بک 6 سال پیش:
وونهی: امروز با سولگی میرم بیرون و کلی برنامه دارم مامانننیی
مامانم: برو دخترم مواظب خودت باش کاری ندی دست خودت
وونهی: حتماا مامان خداحافظظ
مامانم: خداحافظ عزیزممم
رفتم بیرون سولگی رو با میا دیدم رفتم سمتشون
میا و سولگی: بزنین بریم خوش بگذرونیممم
داشتیم کل شهر رو میگشتیم و خوش میگذروندیم لباس خریدیم رفتیم رستوران و.... بعد این کارا مامان میا زنگ زد بهش و گفت که برگرده اونم از اکیپ خارج شد و رفت منو سولگی داخل راه برگشت بودیم داشتیم باهم حرف میزدیم
سولگی:وونهی احساس نمیکنی یکی داره تعقیبمون میکنه
وونهی: چ.. چی؟؟
سولگی: انگار یکی دنبالمونهه گفتمم
وونهی: منظورت چیهه
اصلا حواسمون نبود که رفتیم توی کوچه بم بست وقتی برگشتم چشمام سیاهی رفت.... و دیگه نفهمیدم چی شد
وقتی بیدار شدم سولگی رو قرق خون دیدم صدای اژیر پلیس میومد
رفتم سمت سولگی
وونهی: سولگییییی چشماتو باز کنن زود باش
گریه هام خیلی شدید شد
پلیس: دستا بالا
اومدن سمتم منو گرفتن و سولگی رو بردن بیمارستان و بعدش رفتیم اداره پلیس اونا فکر میکردن من سولگی رو کشتم ازم سوال میکردن من واقعیتو میگفتم بهشون اما باور نمیکردن خلاصه 6 سال از اون ماجرا میگذره و من همیشه خودمو مقصر میدونم باید خیلی حواسمو جمع میکردمو مواظب میموندم
پارت ⁵
50 برگه رو چک کردم بردم تا تحویل بدم در زدم و رفتم داخل
وونهی: این کارایی که گفتید رو انجام دادمو اماده کردم
جونگکوک داشت میشمردشون
جونگکوک: این که یه دونش کمه؟
وونهی: واایی متاسفام یکیش رو جا گذاشتم الان میرم میارمش
جونگکوک: من کارگری استخدام نکردم که حواس پرت باشه زود باش از 5 ساعت 8 دقیقشو وقت داری
اعصبانیت توی وجودم بود
وونهی: چشمم اقاای جئوونن
داشتم میرفتم تا برگه رو بیارم که لابه لای برگه های دیگه بود سخت بود پیدا کردنش بعده چند دقیقه پیداش کردمو بردم براش
جونگکوک: یک دقیقه گذشت خانوم وونهی...
وونهی: 1 دقیقه که چیزیی نیستتتت
جونگکوک: واقعا عقل نداری
وونهی: ....
بخاطر این یک دقیقه که دیر کردی باید اینجارو مرتب کنی
وونهی: مننن که خدمتکار نیستم
جونگکوک: داری از دستوراتم سر پیچی میکنی؟؟
وونهی: اخه...
جونگکوک: اخه ماخه نداریم من کار دارم باید برم توهم اینجارو مرتب کردی برو
از اتاق کارش رفت بیرون
وونهی: عجببب ادمیههههههههههههههععهعععهههه
اونجارو مرتب کردم که بعدش چشمم به یه برگه افتاد
رفتم نگاهش کردم روی برگه عکس دوستم بود که اسمش سولگی بود وقتی اسمش رو دیدم توی چشمام اشک جمع شد ما باهم خیلی صمیمی بودیم که بعده اون اتفاق....
فلش بک 6 سال پیش:
وونهی: امروز با سولگی میرم بیرون و کلی برنامه دارم مامانننیی
مامانم: برو دخترم مواظب خودت باش کاری ندی دست خودت
وونهی: حتماا مامان خداحافظظ
مامانم: خداحافظ عزیزممم
رفتم بیرون سولگی رو با میا دیدم رفتم سمتشون
میا و سولگی: بزنین بریم خوش بگذرونیممم
داشتیم کل شهر رو میگشتیم و خوش میگذروندیم لباس خریدیم رفتیم رستوران و.... بعد این کارا مامان میا زنگ زد بهش و گفت که برگرده اونم از اکیپ خارج شد و رفت منو سولگی داخل راه برگشت بودیم داشتیم باهم حرف میزدیم
سولگی:وونهی احساس نمیکنی یکی داره تعقیبمون میکنه
وونهی: چ.. چی؟؟
سولگی: انگار یکی دنبالمونهه گفتمم
وونهی: منظورت چیهه
اصلا حواسمون نبود که رفتیم توی کوچه بم بست وقتی برگشتم چشمام سیاهی رفت.... و دیگه نفهمیدم چی شد
وقتی بیدار شدم سولگی رو قرق خون دیدم صدای اژیر پلیس میومد
رفتم سمت سولگی
وونهی: سولگییییی چشماتو باز کنن زود باش
گریه هام خیلی شدید شد
پلیس: دستا بالا
اومدن سمتم منو گرفتن و سولگی رو بردن بیمارستان و بعدش رفتیم اداره پلیس اونا فکر میکردن من سولگی رو کشتم ازم سوال میکردن من واقعیتو میگفتم بهشون اما باور نمیکردن خلاصه 6 سال از اون ماجرا میگذره و من همیشه خودمو مقصر میدونم باید خیلی حواسمو جمع میکردمو مواظب میموندم
- ۳.۵k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط