{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرار کرد...

فرار کرد...
پنهان شد...
زندگیش رو از نو ساخت...

اما یک نفر هنوز دنبالش بود.

وقتی کیوان بالاخره پیداش کرد، تبسم دیگه فقط یک راز برای پنهان کردن نداشت...

یک حقیقت که می‌تونست همه‌چیز رو منفجر کنه.

«سرخی لبهات»
اگه جرئت داری، وارد داستان شو:
https://rubika.ir/joinc/FFJCDEEA0NELIMONMMGBFLWXOPPZKGZO
دیدگاه ها (۰)

اگر کسی رمان میخونه ممنون میشم به پست قبلی مراجعه کنه 🫠🥹✨️

فیک : بین راندها

🖤 قفس سیاهپارت سی‌وهفتم | گردنبندصدای شلیک‌ها نزدیک‌تر شد.جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط