{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرزوی دیدارت را دارم...

آرزوی دیدارت را دارم...
پارت 61

["ویو جونگ‌کوک"]

+"خفه شو."

_"تو خفه شو."

+"دارم برات."

_"منتظرم."

همه می‌خندیدن.

حتی آمِلیا.

حتی سلین.

و دیدن خنده خواهرم بعد از اون همه اتفاق...

یه حس عجیبی بهم می‌داد.

یه حس خوب.

یه حس آروم.

برای چند دقیقه فقط نگاهشون کردم.

سلین روی تخت نشسته بود.

رنگش هنوز پریده بود.

اما لبخند می‌زد.

آمِلیا کنار تهیونگ نشسته بود و هی حرف می‌زد.

و آوا هم داشت از خنده اشک می‌ریخت.

یه خانواده.

بالاخره...

یه خانواده.

نمیدونم چرا.

شاید از خستگی بود.

شاید از استرس چند روز اخیر.

یا شاید از ترسی که نزدیک بود خواهرمو ازم بگیره.

اما یهو بغض کردم.

واقعاً یهو.

سلین متوجه شد.

مثل همیشه.

همیشه اولین نفر بود که می‌فهمید.

_"کوکی؟"

لعنت.

همون لحن بچگیش.

همون صدایی که از بچگی باهاش صدام می‌کرد.

گلوی منو سوزوند.

+"هوم؟"

نگاهم کرد.

و لبخندش کم‌رنگ شد.

_"خوبی؟"

برای چند ثانیه نتونستم جواب بدم.

فقط خیره موندم بهش.

به خواهر کوچولویی که یه زمانی پشت سرم راه می‌رفت.

دستمو می‌گرفت.

پشت من قایم می‌شد.

و حالا...

نزدیک بود از دستش بدم.

نفسم لرزید.

+"احمق."

سلین چشم‌هاش گرد شد.

+"چی؟"

خندیدم.

اما اشک همزمان از چشمم پایین اومد.

+"تو منو ترسوندی."

اتاق ساکت شد.

تهیونگ هم دیگه چیزی نگفت.

فقط نگام می‌کرد.

و من...

بالاخره چیزی رو که از دیشب توی دلم مونده بود گفتم.

+"وقتی روی زمین افتادی..."

صدام شکست.

+"فکر کردم تموم شد."

سلین آروم نگام می‌کرد.

چشم‌هاش کم‌کم خیس شدن.

+"کوکی..."

+"نه."

سرمو تکون دادم.

+"بذار بگم."

دستم رو روی صورتم کشیدم.

اما اشک لعنتی بند نمی‌اومد.

+"من از وقتی به دنیا اومدی خودم قول دادم."

اتاق کاملاً ساکت شده بود.

+"قول دادم هیچ‌وقت نذارم اتفاقی برات بیفته."

لب سلین لرزید.

+"جونگ‌کوک..."

+"اما نتونستم."

اشکام پایین اومدن.

+"اون روز نتونستم جلوی طلاقتو بگیرم."

+"نتونستم جلوی گریه‌هات رو بگیرم."

+"نتونستم اون پنج سال لعنتی رو برات درست کنم."

نفسم برید.

+"و وقتی دیدم تیر خوردی..."

چشم‌هامو بستم.

چون هنوزم یادآوریش درد داشت.

+"فکر کردم بازم شکست خوردم."

سلین اشک می‌ریخت.

منم اشک می‌ریختم.

و آوا داشت بی‌صدا بینی‌شو بالا می‌کشید.

لعنت به این خانواده اشکی.

یهو سلین دستش رو دراز کرد.

_"بیا اینجا."

اخم کردم.

+"کجا؟"

_"بیا اینجا دیگه."

مثل بچه‌ها.

همون لحن قدیمیش.

ناخواسته خندم گرفت.

رفتم کنار تخت.

و همون لحظه دستاش دور گردنم حلقه شد.

محکم.

مثل وقتی بچه بود.

مثل وقتی می‌ترسید.

اما این بار...

انگار می‌خواست منو آروم کنه.

_"ممنون."

آروم توی گوشم گفت.

چشم‌هام بسته شد.

+"برای چی؟"

_"برای اینکه همیشه برادرم بودی."

لعنت.

همین یک جمله کافی بود.

سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم.

و برای چند ثانیه فقط خواهرمو بغل کردم.

همون خواهر کوچولویی که بزرگ شده بود.

اما هنوز...

تمام دنیای من بود.

و از اون طرف اتاق، صدای تهیونگ بلند شد:

_"خیلی احساسی شد."

سرمو بلند کردم.

اخم کردم.

+"خفه شو."

_"دیدی؟ برگشت."

و دوباره همه خندیدن.

حتی من...
دیدگاه ها (۳)

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 63["ویو سلین"]اشتباه کردم.واقعاً...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

پیج مسدود شده: @jeon_roshaپیج جدید: @jeon_rosha1

https://wisgoon.com/saraeevvvvvفالوشه پرنسس؟

عاشقانه ای در دهه ۵۰ پارت ۶۴ویو راوی لوئیس رو دید که داشت ب...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت۸۰ ویو راوی بعد از چند دقیقه که درد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط