{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part¹¹
#عشق_سایه_ای

ویو فلیکس

نفس‌نفس‌زنان از کوچه پس‌کوچه‌ها رد شدیم.
بارون هنوز قطع نشده بود، ولی دیگه مثل قبل نمی‌ترسیدم.
نه از بارون، نه از خاطراتم... فقط می‌خواستم بدونم کی‌ام.

آخرش، تو یه گاراژ قدیمی تو منطقه‌ای دورافتاده، هیونجین ایستاد.
در رو باز کرد و اشاره کرد برم تو.

+اینجا یه مدته مخفیگاه منه. امنه، نگران نباش.

داخل که شدیم، فضا تاریک بود ولی گرم. یه کاناپه، یه چراغ مطالعه، و یه قفسه پر از پرونده‌ها.
لباسام خیس بودن. نشستم رو کاناپه و به هیونجین خیره شدم.
اون ساکت بود. مثل همیشه... مرموز.

_تو کی هستی واقعاً؟ چرا همه ازت می‌ترسن؟ چرا... چرا کمکم کردی؟

هیونجین نگاهم کرد. برای اولین بار، نگاهش خالی از خشم یا جدیت بود. یه چیز دیگه تو چشماش بود... غم.
+چون می‌دونستم یه روزی بالاخره می‌پرسی.
مکث کرد. نشست رو زمین، روبه‌روم.

+من... یکی از اعضای همون سازمان بودم، فلیکس. H.D.
_چی؟! تو...؟
+آره. ولی فرار کردم. وقتی دیدم چی دارن با آدما می‌کنن، مخصوصاً با بچه‌ها، دیگه نتونستم ادامه بدم.

نفس تو سینه‌م گیر کرد.
_پس چرا منو نجات دادی؟ می‌تونستی بی‌خیالم شی.
+چون تو تنها نفری هستی که هنوز یه امیدی داری. حافظه‌ت پاک شده، ولی ژنتیکت هنوز فعاله.
_یعنی چی فعاله؟
+یعنی می‌تونن دوباره ازت استفاده کنن. و اگه پروژه‌ی خاکستر دوباره فعال بشه... تو اولین هدفی.

چند لحظه ساکت شدیم. فقط صدای قطره‌های بارون روی سقف.
_و اون شب... شب اولی که تو خیابون نجاتم دادی، تو می‌دونستی کی‌ام، مگه نه؟
+آره. تو همون لحظه شناختمت. اما نمی‌خواستم باور کنم...

برگشت سمت پنجره، ولی صدای گرفته‌ش هنوز تو گوشم بود.
+ما یه‌بار همدیگه رو دیده بودیم. خیلی قبل‌تر از این‌که تو چیزی یادت بیاد.

_کِی؟ کجا؟
هیونجین چشماشو بست.

+تو آزمایشگاه شماره ۰۷. کنار یه پنجره کوچیک، تو سلول جداگانه... تو لبخند زدی. با اینکه دنیا برات قفسی بود، لبخند زدی.

نفسم برید.
اون خاطره رو نمی‌دیدم... اما قلبم دید. یه‌جوری دید.

_تو... منو به یاد آوردی.
+و حالا نوبت توئه، فلیکس. که خودت رو پیدا کنی... قبل از این‌که دیر بشه.


#huynlix
دیدگاه ها (۰)

Part¹²#عشق_سایه_ایویو هیونجینصدای زنگ موبایل، سکوت رو شکست. ...

Part¹³#عشق_سایه_ایویو فلیکسصدای گام‌هامون تو کوچه‌های خیس سئ...

Part¹⁰#عشق_سایه_ایویو فلیکسدستم هنوز روی پوشه بود. کاغذهاش ز...

Part⁹#عشق_سایه_ایویو فلیکسبوی دود توی ذهنم برگشته بود.از پنج...

Part⁵#عشق_سایه_ایویو فلیکسهمه‌ی اون شب تو ذهنم تکرار می‌شد. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط