P5
P5
داشت با لبتابش جلسات امروز رو با تیا بررسی میکرد که یهو تلفنش زنگ زد و اسم جینا در صفحه گوشی نمایان شد،جیمین تلفن رو برداشت و جواب داد:بله .جینا گفت: چطوری جیمین؟جیمین آروم گفت: ممنونم.جینا گفت:من امروز یکمی کار دارم خیلی هم واجبه نمیتونم با آچا باشم میارم کمپانی پیش خودت.جیمین گفت: خب،مشکلی نیست.جینا گفت: فعلاً. تیا که تمام صحبت های جیمین رو شنیده بود گفت: آقای پارک ، امروز سرمرون شدیداً شلوغه ، چطوری میخواین با دخترتون وقت بگزرونید؟جیمین گفت: کسی میتونه باهاش باشه ؟تیا لبخند زد و گفت: میخواین یکی از کارآموزان رو بیارم؟ا/ت چطوره؟جیمین با شنیدن اسم ا/ت لبخندی زد و گفت: اوکیه.چند دقیقه بعد ا/ت اومد اتاق کار جیمین ، تعظیمی کرد و گفت: باهام کاری داشتید آقای پارک ؟ جیمین گفت: بی زحمت امروز رو تا وقتی که کارای جلساتیم تموم بشه با دخترم بگزرون ، دختر خوبیه اذیت نمیکنه ، میتونی؟ا/ت گفت: البته.چند دقیقه بعد نگهبان دختر جیمین رو آورد ، آچا با ست هودی و شلوار بنفش خوشگل تر شده بود ، وقتی باباش رو دید بغلش کرد ، بعدش که جیمین رفت ، ا/ت و آچا شروع کردن به کشیدن نقاشی ، یهو آچا سرش رو بلند کرد و به چهره ا/ت خیره شد و گفت:وای تو چقدر خوشگلی.ا/ت خندید ، فکر نمیکرد روزی یه دختر ۵ساله این حرفو بهش بزنه ، آروم گفت: مرسی عزیزم تو هم خوشگلی. آچا گفت: بابام میگه که مامانم به خاطر اینکه معنی اسمم پرستیدنی هست اسمم رو گزاشتن آچا.ا/ت آروم به آچا نگاه کرد ، پس درست بود ، جیمین واقعا همسرش رو از دست داده ، نزدیک آچا شد و بغلش کرد و گفت: بابات راس میگه تو واقعا پرستیدنی و خوشگلی. آچا گفت:عمه جینا میگه که بابا جیمین منو دوست داره و میخواد که منو در آرامش بزرگ کنه.ا/ت گفت: جینا راس میگه ، جیمین عاشقته.آچا لبخند بزرگی زد و گفت: میای باهم کارتون ببینیم؟ا/ت لبخندی زد و گفت: چرا که نه.بعد چند ساعت وقت گذرانی ، بلاخره جیمین کاراش تموم شد، وقتی وارد اتاق کارش شد ، ا/ت و آچا رو دید که روی کاناپه نشسته بودند و غرق انیمیشن شده بودند،لبخند ارومی زد ، انگار که این صحنه رو قراره از این به بعد زیاد ببینه ، ناگهان ا/ت سرش رو بالا آورد و با جیمین مواجه شد ، بلند شد و ایستاد و گفت: وقت بخیر آقای پارک.جیمین لبخندی زد و گفت: ممنونم ، خوش گذشت؟ا/ت گفت: بله ، آچا واقعا دختر فوقالعاده ای هست ، معلومه دختر شماست.جیمین گفت: خب ، خسته نباشی ، ببخشید زحمت شد برات ، میتونی بری.ا/ت سری تکان داد و تشکر کرد و رفت ، جیمین به آچا نگاه کرد ، دخترش شاد تر و پر انرژی تر به نظر میرسید ، انگار وجود ا/ت حال و هوای دیگه ای به دوتاشون میداد
🔮🔮🔮
داشت با لبتابش جلسات امروز رو با تیا بررسی میکرد که یهو تلفنش زنگ زد و اسم جینا در صفحه گوشی نمایان شد،جیمین تلفن رو برداشت و جواب داد:بله .جینا گفت: چطوری جیمین؟جیمین آروم گفت: ممنونم.جینا گفت:من امروز یکمی کار دارم خیلی هم واجبه نمیتونم با آچا باشم میارم کمپانی پیش خودت.جیمین گفت: خب،مشکلی نیست.جینا گفت: فعلاً. تیا که تمام صحبت های جیمین رو شنیده بود گفت: آقای پارک ، امروز سرمرون شدیداً شلوغه ، چطوری میخواین با دخترتون وقت بگزرونید؟جیمین گفت: کسی میتونه باهاش باشه ؟تیا لبخند زد و گفت: میخواین یکی از کارآموزان رو بیارم؟ا/ت چطوره؟جیمین با شنیدن اسم ا/ت لبخندی زد و گفت: اوکیه.چند دقیقه بعد ا/ت اومد اتاق کار جیمین ، تعظیمی کرد و گفت: باهام کاری داشتید آقای پارک ؟ جیمین گفت: بی زحمت امروز رو تا وقتی که کارای جلساتیم تموم بشه با دخترم بگزرون ، دختر خوبیه اذیت نمیکنه ، میتونی؟ا/ت گفت: البته.چند دقیقه بعد نگهبان دختر جیمین رو آورد ، آچا با ست هودی و شلوار بنفش خوشگل تر شده بود ، وقتی باباش رو دید بغلش کرد ، بعدش که جیمین رفت ، ا/ت و آچا شروع کردن به کشیدن نقاشی ، یهو آچا سرش رو بلند کرد و به چهره ا/ت خیره شد و گفت:وای تو چقدر خوشگلی.ا/ت خندید ، فکر نمیکرد روزی یه دختر ۵ساله این حرفو بهش بزنه ، آروم گفت: مرسی عزیزم تو هم خوشگلی. آچا گفت: بابام میگه که مامانم به خاطر اینکه معنی اسمم پرستیدنی هست اسمم رو گزاشتن آچا.ا/ت آروم به آچا نگاه کرد ، پس درست بود ، جیمین واقعا همسرش رو از دست داده ، نزدیک آچا شد و بغلش کرد و گفت: بابات راس میگه تو واقعا پرستیدنی و خوشگلی. آچا گفت:عمه جینا میگه که بابا جیمین منو دوست داره و میخواد که منو در آرامش بزرگ کنه.ا/ت گفت: جینا راس میگه ، جیمین عاشقته.آچا لبخند بزرگی زد و گفت: میای باهم کارتون ببینیم؟ا/ت لبخندی زد و گفت: چرا که نه.بعد چند ساعت وقت گذرانی ، بلاخره جیمین کاراش تموم شد، وقتی وارد اتاق کارش شد ، ا/ت و آچا رو دید که روی کاناپه نشسته بودند و غرق انیمیشن شده بودند،لبخند ارومی زد ، انگار که این صحنه رو قراره از این به بعد زیاد ببینه ، ناگهان ا/ت سرش رو بالا آورد و با جیمین مواجه شد ، بلند شد و ایستاد و گفت: وقت بخیر آقای پارک.جیمین لبخندی زد و گفت: ممنونم ، خوش گذشت؟ا/ت گفت: بله ، آچا واقعا دختر فوقالعاده ای هست ، معلومه دختر شماست.جیمین گفت: خب ، خسته نباشی ، ببخشید زحمت شد برات ، میتونی بری.ا/ت سری تکان داد و تشکر کرد و رفت ، جیمین به آچا نگاه کرد ، دخترش شاد تر و پر انرژی تر به نظر میرسید ، انگار وجود ا/ت حال و هوای دیگه ای به دوتاشون میداد
🔮🔮🔮
- ۸۳
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط