---
---
# 🌸 قسمت ۸: چهره واقعی 🎭
از تاریکی، یه نفر بیرون اومد. همه با تعجب بهش نگاه کردن — **سام** بود! همون پسری که توی قسمت ۲ تقلب کرده بود.
آنیا با تعجب گفت:
— «سام؟! تو اینجا چیکار میکنی؟»
سام با لبخند حیلهگری گفت:
— «من؟ منم مثل شما دنبال گنجینهام. فقط... یه کم باهوشتر از شماها عمل کردم.»
آیدن جلو رفت و گفت:
— «چطور ما رو پیدا کردی؟»
سام گفت:
— «از همون روز اول که فهمیدم آنیا میتونه معما رو حل کنه، دنبالش کردم. میدونستم که اون رو به گنجینه میرسونه.»
آنیا با ناراحتی گفت:
— «پس اون روز که گفتی تقلب کردی... دروغ بود؟»
سام خندید:
— «آره! اون همهش یه نقشه بود تا به تو نزدیک بشم و ببینم چیکار میکنی.»
بکی با عصبانیت گفت:
— «تو از همون اول داشتی ما رو بازی میدادی؟!»
سام گفت:
— «بازی؟ نه، من داشتم کارم رو میکردم. من برای یه نفر کار میکنم. کسی که خیلی به این سنگ نیاز داره.»
آنیا گفت:
— «برای کی؟»
سام گفت:
— «برای... مدیر جدید آکادمی.»
همه با تعجب به هم نگاه کردن. آیدن گفت:
— «مدیر جدید؟ ولی ما چهار نفر مدیر جدیدیم!»
سام خندید:
— «شما؟ نه، شما فقط یه تیم جستجو بودید. مدیر واقعی... کسیه که همه این مدت پشت صحنه بود.»
ناگهان، از پشت سام، یه نفر دیگه وارد اتاق شد. یه زن با لباس رسمی و عینک. آنیا اون رو میشناخت — **خانم رضایی**، منشی دفتر آکادمی!
آنیا با تعجب گفت:
— «خانم رضایی؟!»
زن با لبخند سردی گفت:
— «سلام، آنیا جان. فکر نمیکردم اینقدر زود همدیگه رو ببینیم.»
آیدن گفت:
— «شما مدیر جدیدید؟»
خانم رضایی گفت:
— «بله. و من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم. منتظر بودم تا کسی گنجینه رو برام پیدا کنه.»
آنیا گفت:
— «پس شما از اول میدونستید که من نوه بنیانگذرم؟»
خانم رضایی گفت:
— «البته. به همین خاطر بود که اجازه دادم تو بیای توی آکادمی. میدونستم که اون کتاب و اون معما، فقط به دست تو حل میشه.»
آنیا با ناراحتی گفت:
— «پس من... فقط یه ابزار بودم برای تو؟»
خانم رضایی گفت:
— «ابزار؟ نه عزیزم، تو خیلی بیشتر از یه ابزار بودی. تو کلید رسیدن به گنجینه بودی. و حالا که اینجا هستیم...»
خانم رضایی به سمت کتاب رفت و گفت:
— «...بذار ببینیم مادربزرگت چی برات گذاشته.»
آنیا جلوش ایستاد و گفت:
— «نمیذارم! این سنگ مال من نیست، مال هیچکدومتون نیست! مادربزرگم اون رو پنهان کرده تا ازش محافظت بشه!»
خانم رضایی با لبخند گفت:
— «آنیا جان، تو هنوز کوچیکی. نمیفهمی که این سنگ چقدر میتونه مفید باشه. با این سنگ، میتونیم به همه بچههای دنیا آموزش بدیم. بدون معلم، بدون مدرسه، بدون محدودیت!»
آنیا گفت:
— «ولی توی کتاب نوشته که این سنگ خطرناکه! میتونه ذهنها رو کنترل کنه!»
خانم رضایی گفت:
— «کنترل؟ نه عزیزم، بهش میگن راهنمایی. اگه آدمهای درست ازش استفاده کنن، میتونه دنیا رو بهتر کنه.»
آنیا گفت:
— «و شما فکر میکنید آدم درستید؟»
خانم رضایی یه لحظه سکوت کرد و بعد خندید:
— «من؟ من بهترین آدم برای این کارم. چون من میدونم چطور از قدرت استفاده کنم.»
ناگهان، آیدن جلو اومد و جلوی آنیا ایستاد و گفت:
— «شما اشتباه میکنید. این سنگ به دست آنیا تعلق داره. اون نوه بنیانگذره.»
خانم رضایی با تعجب به آیدن نگاه کرد:
— «تو؟ تو که برای من کار میکردی!»
آیدن گفت:
— «دیگه نه. من اشتباه کردم که به شما اعتماد کردم. ولی حالا میفهمم که آنیا حق داره.»
آنیا با تعجب به آیدن نگاه کرد. بقیه هم جلو اومدن و دور آنیا جمع شدن.
بکی گفت:
— «ما از آنیا محافظت میکنیم!»
خانم رضایی با عصبانیت گفت:
— «شماها احمقید! فکر میکنید میتونید جلوی من رو بگیرید؟»
سام گفت:
— «خانم رضایی، بذارید من کارشون رو تموم کنم.»
خانم رضایی گفت:
— «نه، بذار برن. من راه دیگهای برای رسیدن به سنگ پیدا میکنم. ولی یادتون باشه...»
خانم رضایی به آنیا نگاه کرد و گفت:
— «...این آخرین بار نیست که همدیگه رو میبینیم.»
و با این حرف، خانم رضایی و سام از اتاق خارج شدن.
همه نفس راحتی کشیدن. آنیا به آیدن نگاه کرد و گفت:
— «ممنونم که جلوش ایستادی.»
آیدن با خجالت گفت:
— «من... من باید ازت عذرخواهی کنم. من از اول میدونستم که خانم رضایی مدیر جدیده. ولی نمیدونستم که اون اینقدر خطرناکه.»
آنیا گفت:
— «پس تو هم از اول داشتی به من دروغ میگفتی؟»
آیدن با ناراحتی گفت:
— «آره. و از این بابت خیلی متاسفم. ولی حالا میخوام درستش کنم. میخوام بهت کمک کنم تا از این سنگ محافظت کنی.»
آنیا یه لحظه به آیدن نگاه کرد. بعد لبخند زد و گفت:
— «خب... حداقل این بار حقیقت رو گفتی. پس بیا بریم سنگ رو پیدا کنیم، قبل از اینکه خانم رضایی بهش برسه.»
همه به سمت نقشه نگاه کردن. علامت قرمز روی کتابخونه بود. ماجرا تازه شروع شده بود...
**— پایان قسمت ۸ —**
---
# 🌸 قسمت ۸: چهره واقعی 🎭
از تاریکی، یه نفر بیرون اومد. همه با تعجب بهش نگاه کردن — **سام** بود! همون پسری که توی قسمت ۲ تقلب کرده بود.
آنیا با تعجب گفت:
— «سام؟! تو اینجا چیکار میکنی؟»
سام با لبخند حیلهگری گفت:
— «من؟ منم مثل شما دنبال گنجینهام. فقط... یه کم باهوشتر از شماها عمل کردم.»
آیدن جلو رفت و گفت:
— «چطور ما رو پیدا کردی؟»
سام گفت:
— «از همون روز اول که فهمیدم آنیا میتونه معما رو حل کنه، دنبالش کردم. میدونستم که اون رو به گنجینه میرسونه.»
آنیا با ناراحتی گفت:
— «پس اون روز که گفتی تقلب کردی... دروغ بود؟»
سام خندید:
— «آره! اون همهش یه نقشه بود تا به تو نزدیک بشم و ببینم چیکار میکنی.»
بکی با عصبانیت گفت:
— «تو از همون اول داشتی ما رو بازی میدادی؟!»
سام گفت:
— «بازی؟ نه، من داشتم کارم رو میکردم. من برای یه نفر کار میکنم. کسی که خیلی به این سنگ نیاز داره.»
آنیا گفت:
— «برای کی؟»
سام گفت:
— «برای... مدیر جدید آکادمی.»
همه با تعجب به هم نگاه کردن. آیدن گفت:
— «مدیر جدید؟ ولی ما چهار نفر مدیر جدیدیم!»
سام خندید:
— «شما؟ نه، شما فقط یه تیم جستجو بودید. مدیر واقعی... کسیه که همه این مدت پشت صحنه بود.»
ناگهان، از پشت سام، یه نفر دیگه وارد اتاق شد. یه زن با لباس رسمی و عینک. آنیا اون رو میشناخت — **خانم رضایی**، منشی دفتر آکادمی!
آنیا با تعجب گفت:
— «خانم رضایی؟!»
زن با لبخند سردی گفت:
— «سلام، آنیا جان. فکر نمیکردم اینقدر زود همدیگه رو ببینیم.»
آیدن گفت:
— «شما مدیر جدیدید؟»
خانم رضایی گفت:
— «بله. و من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم. منتظر بودم تا کسی گنجینه رو برام پیدا کنه.»
آنیا گفت:
— «پس شما از اول میدونستید که من نوه بنیانگذرم؟»
خانم رضایی گفت:
— «البته. به همین خاطر بود که اجازه دادم تو بیای توی آکادمی. میدونستم که اون کتاب و اون معما، فقط به دست تو حل میشه.»
آنیا با ناراحتی گفت:
— «پس من... فقط یه ابزار بودم برای تو؟»
خانم رضایی گفت:
— «ابزار؟ نه عزیزم، تو خیلی بیشتر از یه ابزار بودی. تو کلید رسیدن به گنجینه بودی. و حالا که اینجا هستیم...»
خانم رضایی به سمت کتاب رفت و گفت:
— «...بذار ببینیم مادربزرگت چی برات گذاشته.»
آنیا جلوش ایستاد و گفت:
— «نمیذارم! این سنگ مال من نیست، مال هیچکدومتون نیست! مادربزرگم اون رو پنهان کرده تا ازش محافظت بشه!»
خانم رضایی با لبخند گفت:
— «آنیا جان، تو هنوز کوچیکی. نمیفهمی که این سنگ چقدر میتونه مفید باشه. با این سنگ، میتونیم به همه بچههای دنیا آموزش بدیم. بدون معلم، بدون مدرسه، بدون محدودیت!»
آنیا گفت:
— «ولی توی کتاب نوشته که این سنگ خطرناکه! میتونه ذهنها رو کنترل کنه!»
خانم رضایی گفت:
— «کنترل؟ نه عزیزم، بهش میگن راهنمایی. اگه آدمهای درست ازش استفاده کنن، میتونه دنیا رو بهتر کنه.»
آنیا گفت:
— «و شما فکر میکنید آدم درستید؟»
خانم رضایی یه لحظه سکوت کرد و بعد خندید:
— «من؟ من بهترین آدم برای این کارم. چون من میدونم چطور از قدرت استفاده کنم.»
ناگهان، آیدن جلو اومد و جلوی آنیا ایستاد و گفت:
— «شما اشتباه میکنید. این سنگ به دست آنیا تعلق داره. اون نوه بنیانگذره.»
خانم رضایی با تعجب به آیدن نگاه کرد:
— «تو؟ تو که برای من کار میکردی!»
آیدن گفت:
— «دیگه نه. من اشتباه کردم که به شما اعتماد کردم. ولی حالا میفهمم که آنیا حق داره.»
آنیا با تعجب به آیدن نگاه کرد. بقیه هم جلو اومدن و دور آنیا جمع شدن.
بکی گفت:
— «ما از آنیا محافظت میکنیم!»
خانم رضایی با عصبانیت گفت:
— «شماها احمقید! فکر میکنید میتونید جلوی من رو بگیرید؟»
سام گفت:
— «خانم رضایی، بذارید من کارشون رو تموم کنم.»
خانم رضایی گفت:
— «نه، بذار برن. من راه دیگهای برای رسیدن به سنگ پیدا میکنم. ولی یادتون باشه...»
خانم رضایی به آنیا نگاه کرد و گفت:
— «...این آخرین بار نیست که همدیگه رو میبینیم.»
و با این حرف، خانم رضایی و سام از اتاق خارج شدن.
همه نفس راحتی کشیدن. آنیا به آیدن نگاه کرد و گفت:
— «ممنونم که جلوش ایستادی.»
آیدن با خجالت گفت:
— «من... من باید ازت عذرخواهی کنم. من از اول میدونستم که خانم رضایی مدیر جدیده. ولی نمیدونستم که اون اینقدر خطرناکه.»
آنیا گفت:
— «پس تو هم از اول داشتی به من دروغ میگفتی؟»
آیدن با ناراحتی گفت:
— «آره. و از این بابت خیلی متاسفم. ولی حالا میخوام درستش کنم. میخوام بهت کمک کنم تا از این سنگ محافظت کنی.»
آنیا یه لحظه به آیدن نگاه کرد. بعد لبخند زد و گفت:
— «خب... حداقل این بار حقیقت رو گفتی. پس بیا بریم سنگ رو پیدا کنیم، قبل از اینکه خانم رضایی بهش برسه.»
همه به سمت نقشه نگاه کردن. علامت قرمز روی کتابخونه بود. ماجرا تازه شروع شده بود...
**— پایان قسمت ۸ —**
---
- ۱۸۶
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط