{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

# 🌸 قسمت ۷: اتاق مادربزرگ 📖

درِ آهنی باز شد و همه وارد یه اتاق بزرگ شدن. اتاق پر بود از کتابهای قدیمی، نقشهها و وسایل عجیب. توی گوشه اتاق، یه میز چوبی بود که روش یه کتاب بزرگ و کهنه قرار داشت.

آنیا با تعجب به اطراف نگاه کرد. همهچیز بوی قدیمی بودن میداد. روی دیوارها عکسهای قدیمی بود — عکسهای آکادمی از سالهای خیلی دور.

بکی گفت:
— «وای، اینجا مثل یه موزهاس!»

آنیا به سمت میز رفت و کتاب رو برداشت. روی جلدش نوشته بود: **«خاطرات من»**.

آنیا با دست لرزون کتاب رو باز کرد. صفحه اول، یه نامه بود:

**«برای نوه عزیزم،**

**اگه این کتاب رو داری، یعنی تونستی از پس همه معماها بربیای. پس لیاقتش رو داری که حقیقت رو بدونی.**

**من بنیانگذار این آکادمی بودم. ولی این آکادمی رو برای آموزش بچهها نساختم. این آکادمی رو ساختم تا از یه راز بزرگ محافظت کنم.**

**رازی که اگه فاش بشه، میتونه دنیا رو تغییر بده.**

**ادامه حقیقت رو توی کتاب پیدا میکنی. ولی یادت باشه: هر حقیقتی، یه قیمتی داره.**

**با عشق، مادربزرگت»**

آنیا اشک توی چشمهاش جمع شد. بقیهای که پشت سرش ایستاده بودن، ساکت و منتظر بودن.

آنیا گفت:
— «مادربزرگم... یه راز بزرگ رو توی این آکادمی پنهان کرده.»

آیدن گفت:
— «چه رازی؟»

آنیا کتاب رو ورق زد. توی صفحههای بعدی، درباره یه چیز عجیب نوشته شده بود. یه سنگ قیمتی که قدرت خاصی داشت — قدرت آموزش دادن به هر کسی، بدون نیاز به معلم.

آنیا با تعجب گفت:
— «یه سنگ... که میتونه به هر کسی هر چیزی یاد بده؟»

آیدن گفت:
— «پس این همون گنجینهایه که دنبالش بودیم!»

آنیا ادامه داد:
— «ولی صبر کن... یه چیزی اینجا نوشته شده. میگه این سنگ خطرناکه. اگه به دست آدم بد بیفته، میتونه ازش برای کنترل ذهنها استفاده کنه.»

همه ساکت شدن.

کیان گفت:
— «پس مادربزرگت این سنگ رو کجا پنهان کرده؟»

آنیا به صفحه بعد نگاه کرد. یه نقشه بود. نقشه آکادمی، با یه علامت قرمز روی یه نقطه خاص.

آنیا گفت:
— «توی... کتابخونه.»

ناگهان، صدای قدمهایی از پشت در شنیده شد. همه برگشتن. یه نفر داشت میومد.

آیدن با نگرانی گفت:
— «کی اونجاست؟»

صدایی از تاریکی اومد:
— «فکر کردید میتونید بدون من گنجینه رو پیدا کنید؟»

همه با تعجب به هم نگاه کردن. اون صدا رو میشناختن...

**— پایان قسمت ۷ —**
دیدگاه ها (۰)

رمان های من چطوره

---# 🌸 قسمت ۸: چهره واقعی 🎭از تاریکی، یه نفر بیرون اومد. همه...

---# 🌸 قسمت ۶: اولین قدم در تاریکی 🗝️صبح روز بعد، آنیا، بکی ...

مائو مائو

---# 🌸 قسمت ۹: کتابخانه اسرارآمیز 📚همه به سمت کتابخونه حرکت ...

---# 🌸 قسمت ۵: تصمیم بزرگ 💔آنیا جلوی مدیر قبلی ایستاده بود و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط