الماس من

الماس من
پارت ۲۴

بابام اون رو قبل از او
-۲۰۰۹؟ یعنی قبل از اینکه به دست پدر جونگکوک برسه؟ پس اگه اون زمان فروخته شده یعنی ..بابام... بابام اون رو قبل از اون مزایده دزدیده!» فکرش نفسش رو گرفت ابروش رو .خاروند. انگشتهاش روی لبهاش رفتند. حس کلافگی با طعم تردید پیچید توی قلبش. «نه... یه چیزی این وسط نمیخونه چرا یه الماس باید اینقدر مهم باشه؟ فقط به خاطر نادر بودنش؟ صفحه ی جدیدی باز کرد شروع کرد به خوندن درباره ی الماسها ترکیبشون ،تاریخشون قاچاق شون... اما باز چیزی قانع کننده نبود. تا اینکه به یه اسم رسید «چی؟... نقشه های باستانی؟» چشمهاش تنگ شد لینکها قفل بودن فقط برای دسترسیهای نظامی و دانشگاهی سطح بالا مجاز بودن مکث نکرد. وارد ترمینال سیستم شد چند لحظه... و بعد انگشتهاش دوباره شروع کردن به تایپ کدی وارد .کرد رمزگذاری شکست. صفحه باز شد. نقشه ای ظاهر شد صفحه ای تاریک با خطوط طلایی نقشه ای از یک منطقه ی ممنوعه در آسیای مرکزی منطقه ای که نشونه ای قرمز وسط اون میدرخشید متنی با فونت شکسته ظاهر شد كليد ورود به خزانهی ،آخنور تنها درون سنگی قرار دارد که نور را نمی شکند... بلکه می بلعد. ; نفس لیلی برید.
جونگکوک ایستاده بود چشماش هنوز مثل شب گذشته پر از سؤال خستگی و چیزی پنهان بود. «بیداری؟» لیلی برگشت و لب زد «ما باید حرف بزنیم


حلقه ای از وسوسه

صبح هوا هنوز خاکستری بود مثل آسمانی که تصمیم نگرفته باشد باران ببارد یا آفتاب بزند هوای عمارت سردتر از همیشه به نظر می.رسید سکوتی کشدار همه جا را گرفته بود، سکوتی که حتی صدای تیک تاک ساعت روی دیوار را تهدیدآمیز جلوه میداد. جونگکوک در چارچوب در ایستاده بود یک فنجان قهوه ی داغ در دستش، چشمهایش نیمه خواب اما با آن نگاه سنگینی که همیشه آماده ی حمله بود. · «بيا.» صدایش آرام بود ولی همان قدر قدرت داشت که لیلی را از جا بلند کند. با قدمهایی ،مردد وارد اتاق مطالعه شد بوی چوب قدیمی و کاغذ کهنه فضا را پر کرده بود پردهها نیمه باز بودند و نور کم رنگ صبح به سختی روی فرش افتاده بود جونگکوک پشت میز بزرگ چوبی نشست دستانش را روی لبهی میز گذاشت و منتظر ماند. لیلی نفس عمیقی .کشید این بار تصمیم داشت حرف بزند، حتی اگر ویلیام نخواهد بشنود. · «در مورد... گنجینه.» لبانش کمی لرزید ولی نگاهش را روی او ثابت نگه داشت. ویلیام فقط پلک زد انگار منتظر بود ادامه دهد، اما هیچ واکنشی نشان نداد. · «الماس هنوز دست پدرمه.... الکساندر»
دیدگاه ها (۰)

الماس من پارت ۲۵ نشان نداد. · «الماس» هنوز دست پدرمه.... الک...

☬⁠。⁠)⁩ عشق آغشته به خون (。☬⁠。⁠)⁩(。☬⁠。⁠)⁩پارت ۴۷ (。☬⁠。⁠)⁩ ه...

الماس من پارت ۲۳ ولی اگه قرار باشه زخمی ،بشی نمیخوام از من ب...

الماس من پارت ۲۲ «امنیت؟ من حتی اینجا احساس امنیت نمیکنم جون...

الماس من پارت ۲۶نقطه : اسم مستعار جونگکوک ویلیام هست گفته با...

الماس من پارت ۱۷ مرد لبخندی نرم .زد .مطمئن با آرامشی که خطرن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط