اوای فنوت
اوای فنوت
Part =۱۷
(دروازههای قصر مدیچی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلادی)
سه هفته از سفر گذشته بود. کاروان سلطنتی از فرانسه تا ایتالیا رو طی کرده بود، از کوههای برفی گذشته بود، از جنگلهای تاریک رد شده بود، از رودخونههای خروشان عبور کرده بود. تهیونگ و ایزابل توی این سه هفته، هر شب کنار هم نشسته بودن، حرف زده بودن، خندیده بودن، و عاشقتر از قبل شده بودن.
ولی حالا، جلوی دروازههای قصر مدیچی ایستاده بودن. قصر پدر تهیونگ، جایی که حالا قرار بود ایزابل توش زندگی کنه. به عنوان ملکه.
ایزابل نفس عمیقی کشید. دستش توی دست تهیونگ بود. "قلبم داره میزنه بیرون."
تهیونگ دستش رو فشار داد: "نترس. من هستم."
دروازه باز شد. یه عالمه خدمتکار و وزیر و سرباز صف کشیده بودن. وسط صف، بانو بیانکا ایستاده بود. با یه لباس سیاه ساده، موهای بافته شده، صورت سفید و بیاحساس. لبخند میزد، ولی لبخندش به دل نمینشست.
تهیونگ از اسب پیاده شد، بعد دستش رو دراز کرد به ایزابل تا پیاده بشه. ایزابل با احتیاط پیاده شد، لباس بلند سفیدش روی پلههای قصر کشیده میشد.
بیانکا جلو اومد. تعظیم کرد و گفت: "به قصر خودتون خوش اومدید، ملکه ایزابل."
ایزابل لبخند زد و خواست دستش رو بده که بیانکا دستش رو پس کشید. یه لحظه کوتاه، ولی ایزابل دید. نگاه بیانکا سرد بود، یخزده. انگار نه به یه ملکه، که به یه دشمن نگاه میکرد.
تهیونگ که متوجه نشده بود، گفت: "بیانکا، ممنون که همه چیز رو برای مراسم آماده کردی."
بیانکا برگشت به تهیونگ و با لحنی نرم و زنونه گفت: "برات همیشه آمادهام، علیاحضرت. تو که میدونی."
ایزابل یه نگاه به تهیونگ انداخت. تهیونگ بیخیال بود. دست ایزابل رو گرفت و برد داخل قصر.
---
توی تالار بزرگ
مراسم استقبال کوتاه بود. تهیونگ ایزابل رو به همه معرفی کرد. وزیرا تعظیم کردن، خدمتکارا هدیه آوردن، سربازا سلام دادن. ولی ایزابل حس میکرد همه دارن بهش خیره میشن. انگار یه موجود عجیب و غریبه. غریبهای که از فرانسه اومده بود تا ملکه بشه.
بعد از مراسم، تهیونگ رفت با وزیرا جلسه بگذاره. ایزابل رو گذاشت توی اتاق جدیدش. اتاق بزرگ و مجللی بود، با یه تخت چهارپایه، پردههای ابریشمی، و یه پنجره بزرگ که به باغ قصر باز میشد.
ایزابل نشست روی تخت، خسته از سفر. همین که خواست استراحت کنه، در باز شد. بیانکا بود.
بیانکا با لبخند وارد شد. "خسته نباشی، ملکه. برات یه چایی آوردم."
ایزابل بلند شد و گفت: "ممنون. خیلی لطف داری."
بیانکا سینی رو گذاشت روی میز و نشست روبروی ایزابل. یه لحظه سکوت. بعد بیانکا گفت: "میدونی، من خیلی نگرانم برات."
"نگران؟ از چی؟"
"از قصر. اینجا پر از مار و عقربه. همه منتظرن یه اشتباه کوچیک ازت ببینن تا نابودت کنن."
ایزابل نگاهش کرد. "من از چیزی نمیترسم."
بیانکا خندید. یه خند سرد. "بچه نباش عزیزم. ترسیدن عیب نداره. غافلگیر شدن داره."
ایزابل دلش یه ریزش کرد. "چرا اینو بهم میگی؟"
بیانکا بلند شد و رفت سمت در. قبل از خروج برگشت و گفت: "چون من خودم اون ماری بودم که نابودش کردم. فقط میخوام بدونی... اگه یه روز خواستی از قصر فرار کنی، در اتاق من همیشه بازه."
و رفت.
ایزابل موند و یه عالمه فکر توی سرش. این زن کی بود؟ چرا اینقدر ازش متنفر بود؟ چرا بهش هشدار داد؟
اون شب، ایزابل نتونست بخوابه. فقط به حرفای بیانکا فکر میکرد. به اون نگاه سردش. به اون لبخند مسمومش.
و توی تاریکی اتاق، یه چیزی حس میکرد. یه جفت چشم داره از پشت در بهش نگاه میکنه...
---
ادامه دارد...
Part =۱۷
(دروازههای قصر مدیچی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلادی)
سه هفته از سفر گذشته بود. کاروان سلطنتی از فرانسه تا ایتالیا رو طی کرده بود، از کوههای برفی گذشته بود، از جنگلهای تاریک رد شده بود، از رودخونههای خروشان عبور کرده بود. تهیونگ و ایزابل توی این سه هفته، هر شب کنار هم نشسته بودن، حرف زده بودن، خندیده بودن، و عاشقتر از قبل شده بودن.
ولی حالا، جلوی دروازههای قصر مدیچی ایستاده بودن. قصر پدر تهیونگ، جایی که حالا قرار بود ایزابل توش زندگی کنه. به عنوان ملکه.
ایزابل نفس عمیقی کشید. دستش توی دست تهیونگ بود. "قلبم داره میزنه بیرون."
تهیونگ دستش رو فشار داد: "نترس. من هستم."
دروازه باز شد. یه عالمه خدمتکار و وزیر و سرباز صف کشیده بودن. وسط صف، بانو بیانکا ایستاده بود. با یه لباس سیاه ساده، موهای بافته شده، صورت سفید و بیاحساس. لبخند میزد، ولی لبخندش به دل نمینشست.
تهیونگ از اسب پیاده شد، بعد دستش رو دراز کرد به ایزابل تا پیاده بشه. ایزابل با احتیاط پیاده شد، لباس بلند سفیدش روی پلههای قصر کشیده میشد.
بیانکا جلو اومد. تعظیم کرد و گفت: "به قصر خودتون خوش اومدید، ملکه ایزابل."
ایزابل لبخند زد و خواست دستش رو بده که بیانکا دستش رو پس کشید. یه لحظه کوتاه، ولی ایزابل دید. نگاه بیانکا سرد بود، یخزده. انگار نه به یه ملکه، که به یه دشمن نگاه میکرد.
تهیونگ که متوجه نشده بود، گفت: "بیانکا، ممنون که همه چیز رو برای مراسم آماده کردی."
بیانکا برگشت به تهیونگ و با لحنی نرم و زنونه گفت: "برات همیشه آمادهام، علیاحضرت. تو که میدونی."
ایزابل یه نگاه به تهیونگ انداخت. تهیونگ بیخیال بود. دست ایزابل رو گرفت و برد داخل قصر.
---
توی تالار بزرگ
مراسم استقبال کوتاه بود. تهیونگ ایزابل رو به همه معرفی کرد. وزیرا تعظیم کردن، خدمتکارا هدیه آوردن، سربازا سلام دادن. ولی ایزابل حس میکرد همه دارن بهش خیره میشن. انگار یه موجود عجیب و غریبه. غریبهای که از فرانسه اومده بود تا ملکه بشه.
بعد از مراسم، تهیونگ رفت با وزیرا جلسه بگذاره. ایزابل رو گذاشت توی اتاق جدیدش. اتاق بزرگ و مجللی بود، با یه تخت چهارپایه، پردههای ابریشمی، و یه پنجره بزرگ که به باغ قصر باز میشد.
ایزابل نشست روی تخت، خسته از سفر. همین که خواست استراحت کنه، در باز شد. بیانکا بود.
بیانکا با لبخند وارد شد. "خسته نباشی، ملکه. برات یه چایی آوردم."
ایزابل بلند شد و گفت: "ممنون. خیلی لطف داری."
بیانکا سینی رو گذاشت روی میز و نشست روبروی ایزابل. یه لحظه سکوت. بعد بیانکا گفت: "میدونی، من خیلی نگرانم برات."
"نگران؟ از چی؟"
"از قصر. اینجا پر از مار و عقربه. همه منتظرن یه اشتباه کوچیک ازت ببینن تا نابودت کنن."
ایزابل نگاهش کرد. "من از چیزی نمیترسم."
بیانکا خندید. یه خند سرد. "بچه نباش عزیزم. ترسیدن عیب نداره. غافلگیر شدن داره."
ایزابل دلش یه ریزش کرد. "چرا اینو بهم میگی؟"
بیانکا بلند شد و رفت سمت در. قبل از خروج برگشت و گفت: "چون من خودم اون ماری بودم که نابودش کردم. فقط میخوام بدونی... اگه یه روز خواستی از قصر فرار کنی، در اتاق من همیشه بازه."
و رفت.
ایزابل موند و یه عالمه فکر توی سرش. این زن کی بود؟ چرا اینقدر ازش متنفر بود؟ چرا بهش هشدار داد؟
اون شب، ایزابل نتونست بخوابه. فقط به حرفای بیانکا فکر میکرد. به اون نگاه سردش. به اون لبخند مسمومش.
و توی تاریکی اتاق، یه چیزی حس میکرد. یه جفت چشم داره از پشت در بهش نگاه میکنه...
---
ادامه دارد...
- ۳.۰k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط