{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۲۰
[بچه ها اول پارت پایین رو بخونید جابه جا شده]
(یک ماه بعد از عروسی)

زندگی توی قصر مدیچی برای ایزابل مثل راه رفتن روی لبه تیغ بود. هر روز یه خبر جدید، یه شایعه تازه، یه نگاه سرد از یه گوشه.

صبح، تالار صبحانه

هر روز صبح، خانواده سلطنتی و اشراف دور یه میز بزرگ جمع می‌شدند و صبحانه می‌خوردند. ایزابل کنار تهیونگ می‌نشست، و روبرویشان بیانکا. بیانکا هر روز یه لباس جدید می‌پوشید، یه جواهر جدید به گردن می‌انداخت، و با نگاهش ایزابل رو می‌خورد.

امروز هم فرق نداشت. بیانکا قاشق طلایی‌اش رو برداشت و با لحنی نرم گفت: "ملکه ایزابل، شنیدم دیشب توی باغ قدم می‌زدی... تنها. این کار برای یه ملکه خطرناکه. مبادا یه خبرچی ببیند و شایعه کنه."

ایزابل نگاهش کرد: "من تنها نبودم. چندین نگهبان همراه من بودن."

بیانکا خندید: "آه، راستی. نگهبانا. خیلی قابل اعتمادند، مخصوصاً اونایی که پول می‌گیرن تا جاسوسی کنن."

تهیونگ قاشقش رو گذاشت روی میز: "بیانکا، بس است."

بیانکا با تعجب گفت: "من فقط نگرانم، علیاحضرت. برای امنیت ملکه."

تهیونگ بلند شد: "امنیت ملکه وظیفه منه، نه تو. بیا ایزابل، بریم."

و ایزابل رو برد بیرون. ولی ایزابل توی صورت بیانکا، یه لبخند کوتاه دید. لبخند پیروزی. انگار بیانکا دقیقاً همین رو می‌خواست: تهیونگ رو عصبانی کنه تا فاصله‌اش با ایزابل بیشتر بشه.

---

بعدازظهر، کتابخانه قصر

ایزابل عاشق کتابخانه قصر بود. پر از کتاب‌های نادر، نقشه‌های قدیمی، و دست‌نوشته‌های محرمانه. امروز داشت یه کتاب قدیمی درباره تاریخ فرانسه می‌خوند که صدای پایی شنید.

برگشت. لیدی سوفیا بود، با دو تا از دوستاش.

سوفیا با نیشخند گفت: "خانم ملکه، چه می‌خونی؟ کتابای فرانسوی؟ شاید داری دنبال نقشه‌ای می‌گردی که به کشور خودت خیانت کنی؟"

ایزابل کتاب رو بست و بلند شد: "سوفیا، چند بار باید بهت بگم که اگه یه بار دیگه این حرف رو بزنی..."

سوفیا حرفش رو قطع کرد: "چی؟ می‌کشی منو؟ بکش. بعد ببین چی میشه. شوهرت که دیوونته توئه، ولی مردم... مردم ازت متنفرن. می‌دونی چرا؟ چون تو خارجی‌ای. غریبه. و غریبه‌ها تو این قصر دوام نمیارن."

ایزابل نزدیک رفت. فاصله‌شون کم بود. گفت: "نگاه کن سوفیا. من از فرانسه اومدم، درسته. ولی الان ملکه ایتالیام. اگه یه ذره احترام نداشته باشی، خود تهیونگ قاتلت می‌کنه. نه من."

سوفیا عقب رفت. دوستاش هم ترسیدن. رفتند.

ایزابل نشست و نفس عمیقی کشید. دستش می‌لرزید. نه از ترس، از خشم.

---

شب، اتاق ایزابل

ایزابل تنها بود. تهیونگ رفته بود با وزیرا جلسه بگذاره. داشت توی پنجره نگاه می‌کرد که یه کبوتر دیگه اومد. با یه نامه.

نامه رو باز کرد. نوشته بود:

"ملکه عزیز، من دوست توام. می‌دونم که توی این قصر تنها هستی. اگه می‌خواهی حقیقت رو بدانی، فردا نیمه شب بیا به باغ غربی. تنها بیا. - یه دوست واقعی"

ایزابل نامه رو خوند و خوند. قلبش می‌زد. این کیه؟ چرا باید بره؟ چه حقیقتی؟

نامه رو قایم کرد. تصمیم گرفت برود. ولی به تهیونگ چیزی نگفت.

نمی‌دونست که این تصمیم، سرآغاز یه فاجعه بزرگ بود...

---

ادامه دارد........
دیدگاه ها (۴)

اوای فنوتPart =۲۲(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)ایزابل و سو...

اوای فنوتPart =۲۳(برج شرقی، اتاق مخفی بیانکا – همون شب بعد ا...

اوای فنوتPart =۲۱[بچه ها اول پارت بالا رو بخونید جابه جا گزا...

اوای فنوتPart =۱۹---شب عروسی-قصر مدیچی (همون شب، بعد از مراس...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط