{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
Part =۱۵

ایزابل اشک توی چشماش جمع شد. دوید سمت تهیونگ و بغلش کرد. همه ساکت بودن. بعد یه دفعه همه کف زدن. حتی پادشاه فرانسه.

پادشاه بلند شد و گفت: "پس تصمیم گرفته شد. ایزابل، کوچکترین دختر من، همسر پادشاه ایتالیا خواهد شد."

ایزابل و تهیونگ دست توی دست هم گذاشتند. تهیونگ توی چشماش نگاه کرد و گفت: "از همون اول می‌دونستم تو مال منی."

ایزابل گریه می‌کرد و می‌خندید: "منم از همون شبی که صدات رو توی خواب شنیدم..."

---

اون شب، جشن بزرگ در قصر ورسای

همه می‌رقصیدند، می‌خوردند، می‌نوشیدند. ولی تهیونگ و ایزابل گوشه باغ نشسته بودن، دست توی دست هم، به ستاره‌ها نگاه می‌کردند.

تهیونگ گفت: "فردا راه میفتیم به سمت ایتالیا. باید بریم و عروسی رو اونجا برگزار کنیم."

ایزابل گفت: "می‌ترسم."

"از چی؟"

"از قصر تو. از اون زن قبلیت... بیانکا. شنیدم خیلی خطرناکه."

تهیونگ دستش رو فشار داد: "نذار کسی بهت نزدیک بشه. من همیشه کنارتم."

ایزابل نگاهش کرد و گفت: "قول میدی؟"

تهیونگ انگشت کوچیکش رو دراز کرد: "قول."

و هر دو خندیدن. نمی‌دونستن که توی قصر ایتالیا، بیانکا نشسته و داره نقشه می‌کشه. نقشه‌ای که خون به پا می‌کنه...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

اوای فنوتPart =۱۶قصر مدیچی - قدم زدن قبل از عروسی(سه روز قبل...

اوای فنوتPart =۱۷(دروازه‌های قصر مدیچی، ایتالیا - ۱۵۲۰ میلاد...

آوی فنوتPart =۱۴مرحله پنجم - تیراندازی و شمشیرزنی (نبرد نهای...

اوای فنوتPart =۱۳مرحله چهارم - رقص درباری(تالار آینه‌ها، شب)...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

اوای فنوتPart =۲۲(چند روز بعد، کتابخانه قصر - شب)ایزابل و سو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط