{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نزدیکتر از همیشهp

( نزدیکتر از همیشه.................p9 )

لینو نگاهی به دوربین ها کرد و مطمئن شد که اون زن خواهر گی وونه... آهی کشید و به صندلیش تیکه داد... فکر و خیالبالاتی که دیروز میکر‌د بازم اومدن سراغش.... سعی کرد فراموششون کنه و به کارش ادامه بده....



هان دیشب خوابش نمیبرد واسه همون خواب مونده بود... وقتی رسید به کافه زود کرکره‌شو باز کرد و رفت تو تا مغازه رو باز کنه... کاراشو شروع کرد ولی لحظه‌ای نمیتونست بدون فکر کردن به حرفای دیشب لینو بگذرونه

ینی لینو عشق حقیقی نسبت به من داره ؟!
ایا من میتونم این عشق رو از طرفی که نمیشناسمش ولی دلباخته اشم قبول کنم ؟!!
منظورش از این که گفت "خودتو برای هر چیز ناگهانی اماده کن" چیهههه؟!
میخاد چیکار کنههه
هان سوالات زیادی داشت که نمیدونست چه جوابی کامل ترینه تا بتونه راضیش کنه....
تصمیم گرفت شب با لینو صحبت کنه و احساساتش رو پنهان نکنه..... ولی یچیزی بود که جلوشو میگرفت....


لینو تا شب تو جلسه های مختلف سرگردان بود... اونقدر سرش شلوغ بود که یادش رفته بود کی شب شده!!
آخرین جلسه به سودش پایان نیافت و الان لینو خیلی عصبانی بود....
چوینگ خیلی سعی کرد از هر لحاظ آرومش کنه و نزاره این عصبانیت بیشتر از این ریشه پیدا کنه ولی هر تلاشش بیهوده تر از قبلی پیش می‌رفت......

لینو به ساعتش نگاه کرد... ساعت ۹ بود ، هان همیشه کافه شو تا ۱۲ باز میزاشت.... شاید هم به خاطر لینو بود که اونموقع به کافه‌ش میومد.....
لینو بهش گفته بود که امروز کافه رو زود ببنده.... کارای لینو دیگه تموم شده بود چوینگ رو همونجا تنها گذاشت و به سمت کافه هان حرکت کرد

وارد کافه شد و روی صندلی لم داد ، پاهاشو رو میز گذاشت... هان متوجه اومدن لینو شد

هان از کسایی که اونجا کار میکردن خواست تا همین الان مرخص بشن
خودش هم به دیوار تکیه داد و با نگاه هایی پر از عشق به لینو اونو محبوس خودش میکرد
به محض اینکه نفر اخر بیرون رفت لینو با سرش به هان اشاره کرد تا درو قفل کنه.... حس عجیبی داشت ولی خب هان به دستوری که لینو داده بود عمل کرد و اومد پیش لینو نشست
لینو ی نخ سیگار از جیبش در اورد و با فندک روشنش کرد و پک عمیقی زد......

لینو : اوه.... اومم میخوای؟!

هان : نه...

لینو : هوم.... ذاتا حق این کار رو نداری..

هان: بله؟!

لینو : پاشو بایست

هان : چی؟

لینو : گفتم پاشو بایست

هان : با... باشه

هان از صندلی بلند شد و روبروی لینو وایساد
لینو سیگارشو خاموش کرد و پرت کرد زمین.... از روی صندلی بلند شد و روبروی هان وایساد.... دستاشو گرفت و اروم لمسشون کرد.... متوجه چسب زخمی که روی دستش زده بود شد...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫

#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
دیدگاه ها (۱۹)

( نزدیکتر از همیشه.................p۱۰ )هان از صندلی بلند شد...

( نزدیکتر از همیشه.................p11 )وقتی به طبقه‌ی موردن...

( نزدیکتر از همیشه.................p8 )خواهر گی وون داشت گری...

( نزدیکتر از همیشه.................p۷ )لینو یکم از قهوه‌اش خ...

black flower(p,329)

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²¹"لبش رو زیر دندون گرفت و به سمتش رفت.....

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²0"به هیچی چیزه دیگه نتونست فکر کنه..اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط