Knife Dead
Knife Dead
ادامه پارت ۱۲۵
با ذوق قدمی عقب رفت و هر دو گوشه دامنش را در دستش گرفت و بالا کشید .... جونکوک نگاهش را از اینه گرفت و به دخترک چشم دوخت با دیدن آن لب های صورتی که بیش از حد براش خوردنی میشد یا پاهای برهنه ای که تنها میخواست همین الان لمسش کنه یا گردن سفید و خوش بو که تنها میخواست گاز یا مک اش بگیره حول شد ولی با تمام جرعت اش سمته آینه چشم دوخت و گفت
جونکوک: خب خیلی کوتاه
ات با اخم غلیض گفت
ات: همین !
جونکوک : آره پس چی
ات: دیگه باهات حرف نمیزم
کافی بود همین حذف را بگویید و با دویدن از اتاق خارج شد جونکوک شده از رفتار خودش یعنی الان قهر کرد چرا مثل بچه ها رفتار کرد هول شد و زود سمته لباس هایش رفت شاید میخواست همین الان از دلش دربیاره....
ات: خاله کیم جو هیوک اومده ؟
خانم کیم: البته که آره همین الان اومد ..
ات: کجا رفت .. ؟
خانم کیم: سمته اتاقش رفت ..
دخترک با قدم های سریع راهی سمته پله ها مارپیچ شد هر دقیقه کنجکاوی اش بیشتر و بیشتر میشد آیا چرا جونکوک و جو هیوک دعوا کرده بودن حتما موضوع خیلی مهمی بود پیش آمده بود ... به آرامی تقی به در زد و صدا گرفته جوهیوم به کوشش خورد (بیا ) دستگیره را به پایین کشید همان زمان بود که وارد اتاق شد و آروم گفت
ات: اوپاااااا
جو هیوک سمتش چرخید و با لحن کمی بیحال گفت
جو هیوک: اوو ات چی شده
دخترک به آرامی سمتش رفت و روبه رو اش ایستاد با نگرانی گفت
ات: دیروز با جونکوک دعوا کردی ... چرا .. ببین هم صورت تو زخمی شده هم جونکوک .. .. نمیخواهی تعریف کنی چی شده ؟
جوهیوک لبخندی زد و کربات اش را کنی شول کرد این گونه میتونستم نفسی بکشه ولی کلافه تر کله کربات اش را کشید و گوشه نامعلوم اتاق انداخت و کلافه روی تخت نشست
جو هیوک: ات جونم .. خیلی خستم میتونم بخوابم
ات: حتما .. اوپا بخواب باشه میرم برات دمنوش بیارم تا خستگیت در بره
جو هیوک با چشم های تشکر چشم دوخته به ات روی تخت دراز کشید ..
ات: خوب بخوابی
با لبخند از اتاق خارج شد و راهی آشپزخانه شد ...
میتوانست خوب عطر شیرینی دخترانه عشق اش را استشمام کنه و راهی به آشپزخانه شد پر چهار چوب در ایستاد و چشم دوخته به دختر که در حال درست کردن دمنوش بود ..
باز هم دیدش رو شکم دخترک افتاد در این لباس خیلی خوب معلوم میشد که دخترک شمن اش بزرگ شده تیله های کنجاوش هنوز هم رو شکم دخترک بود سمته در چرخید و بلافاصله چشم هایش را دید که روی شکم اش قفل شده بود باید زود تر جمش میکرد پس زود تر گفت
ات: جونکوکم ... !
ادامه پارت ۱۲۵
با ذوق قدمی عقب رفت و هر دو گوشه دامنش را در دستش گرفت و بالا کشید .... جونکوک نگاهش را از اینه گرفت و به دخترک چشم دوخت با دیدن آن لب های صورتی که بیش از حد براش خوردنی میشد یا پاهای برهنه ای که تنها میخواست همین الان لمسش کنه یا گردن سفید و خوش بو که تنها میخواست گاز یا مک اش بگیره حول شد ولی با تمام جرعت اش سمته آینه چشم دوخت و گفت
جونکوک: خب خیلی کوتاه
ات با اخم غلیض گفت
ات: همین !
جونکوک : آره پس چی
ات: دیگه باهات حرف نمیزم
کافی بود همین حذف را بگویید و با دویدن از اتاق خارج شد جونکوک شده از رفتار خودش یعنی الان قهر کرد چرا مثل بچه ها رفتار کرد هول شد و زود سمته لباس هایش رفت شاید میخواست همین الان از دلش دربیاره....
ات: خاله کیم جو هیوک اومده ؟
خانم کیم: البته که آره همین الان اومد ..
ات: کجا رفت .. ؟
خانم کیم: سمته اتاقش رفت ..
دخترک با قدم های سریع راهی سمته پله ها مارپیچ شد هر دقیقه کنجکاوی اش بیشتر و بیشتر میشد آیا چرا جونکوک و جو هیوک دعوا کرده بودن حتما موضوع خیلی مهمی بود پیش آمده بود ... به آرامی تقی به در زد و صدا گرفته جوهیوم به کوشش خورد (بیا ) دستگیره را به پایین کشید همان زمان بود که وارد اتاق شد و آروم گفت
ات: اوپاااااا
جو هیوک سمتش چرخید و با لحن کمی بیحال گفت
جو هیوک: اوو ات چی شده
دخترک به آرامی سمتش رفت و روبه رو اش ایستاد با نگرانی گفت
ات: دیروز با جونکوک دعوا کردی ... چرا .. ببین هم صورت تو زخمی شده هم جونکوک .. .. نمیخواهی تعریف کنی چی شده ؟
جوهیوک لبخندی زد و کربات اش را کنی شول کرد این گونه میتونستم نفسی بکشه ولی کلافه تر کله کربات اش را کشید و گوشه نامعلوم اتاق انداخت و کلافه روی تخت نشست
جو هیوک: ات جونم .. خیلی خستم میتونم بخوابم
ات: حتما .. اوپا بخواب باشه میرم برات دمنوش بیارم تا خستگیت در بره
جو هیوک با چشم های تشکر چشم دوخته به ات روی تخت دراز کشید ..
ات: خوب بخوابی
با لبخند از اتاق خارج شد و راهی آشپزخانه شد ...
میتوانست خوب عطر شیرینی دخترانه عشق اش را استشمام کنه و راهی به آشپزخانه شد پر چهار چوب در ایستاد و چشم دوخته به دختر که در حال درست کردن دمنوش بود ..
باز هم دیدش رو شکم دخترک افتاد در این لباس خیلی خوب معلوم میشد که دخترک شمن اش بزرگ شده تیله های کنجاوش هنوز هم رو شکم دخترک بود سمته در چرخید و بلافاصله چشم هایش را دید که روی شکم اش قفل شده بود باید زود تر جمش میکرد پس زود تر گفت
ات: جونکوکم ... !
- ۱۸.۳k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط