{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون سرخ

خون سرخ☆
پارت 6

خب......توی نامه ای که ا.ت خوند نوشته بود که این اطراف مخفی‌گاه گرگینه‌هاست.....


حالا ا‌.ت چرا فرار کرد؟....
چون نزدیک شب بود و امشب، ماه کامله......

-----------------------------

ویو ا.ت:
با سرعت درحال دویدن بودم.
نمیخواستم بدون اون برگا برگردم.
پس کتاب رو از کیف دراوردم و دنبال درخت گشتم.


بالاخره پیداش کردم..... سرعتم رو بیشتر کردم و به سمت مکانی که کتاب گفته بود راه افتادم.

دیگه کامل شب شده بود.
مطمئن بودم ساعت از ۸ گذشته....

بعد از کلی دویدن، درخت رو پیدا کردم و ازش چند تا برگ برداشتم..... یکم وایسادم تا استراحت کنم.

نقشه رو از توی کیفم برداشتم تا راه عمارت رو پیدا کنم که یهو بیهوش شدم.


ویو جونگکوک:

دیگه تقریبا ساعت ۸ بود..... نگران شده بودم..... ا.ت باید تا الان برمیگشت.

بلند شدم و از عمارت زدم بیرون.... از همون اول به بوی خونش علاقه داشتم.

حس میگردم با بقیه خون‌ها فرق میکنه....بوی خونشو دنبال کردم.... رسیدم به مخفیگاه گرگینه‌ها.
یادم اومد امشب ماه کامله.

سریع وارد شدم و با دادی که زدم، همشون با ترس برگشتن و منو نگاه کردن.

_ ا.ت کجاستتتتتتتت؟
همه سکوت کرده بودن.... صدای خفه ا.ت رو از اتاق پشتی شنیدم.

همشونو زدم کنار و رفتم سمت صدا....


.با دیدن اون صحنه، عصبانیتم خیلی بیشتر شدم.... ا.ت رو با طناب به صندلی بسته بودن.

سریع رفتم سمتش..... دستش و دهنش رو باز کردم و بلندش کردم.

_دفعه بعدی که به اموال من نزدیک بشید زندتون نمیزارم.(با داد)


بعد ا.ت رو بغل کردم و با خودم بردم.... وقتی رسیدیم به عمارت، بردم توی اتاقش.
گذاشتمش روی تخت....

دیگه نمیتونستم تحمل کنم..... بوی خوش خونش داشت منو میکشت.....سرمو بردم بغل گردنش و اروم گفتم....


_ا.ت.امیدوارم منو ببخشی.


بعد از اینکه اینو گفتم، گاز محکمی از گردن ا.ت گرفتم.

خون خیلی خوشمزه‌ای داشت....

یکم بعد به دستای ا.ت که به صورتم میزد به خودم اومدم و ولش کردم.... حالش خوب نبود.....نباید اینکارو باهاش میکردم.....

----—-----------------

ویو ا.ت:
به هوش که اومدم توی مخفیگاهشون بودم....

نباید وایمیستادم..... باید به دویدن ادامه میدادم.....

.متوجه شدم کیفم هنوز پشتمه......سعی کردم بازش کنم تا بتونم طناب رو با چاقویی که توی کیف داشتم، ببرم....

ولی جوری دستامو بسته بودن که حتی نمیتونستم تکون بخورم.

با صدای بلند جونگکوک از فکر بیرون اومدم.....متوجه شدم داره دنبالم میگرده.....سعی کردم از خودم صدا دربیارم تا متوجه حضورم بشه.....تا صدامو شنید اومد پیشم.

سریع دست و دهنمو باز کرد و منو بغل کرد و با خودش برد...

.جرات نداشتم چیزی بگم..... خیلی عصبانی به نظر میرسید.

وقتی رسیدیم به عمارت، منو برد توی اتاقم و گذاشتم روی تخت.

تا اومدم تشکر کنم، گاز محکمی از گردنم گرفت...... سوزش عجیبی روی گردنم احساس میکردم.

داشت خونمو میخورد...!.دیگه داشتم از حال میرفتم.... با دستام به صورتش میزدم که ولم کنه.

ولم کرد....

.نفس نفس میزدم.....قبلا فکر میکردم جونگکوک خون اشام مهربونیه ولی الان کاملا نظرم عوض شده بود.....سعی کردم ازش فاصله بگیرم.

--------------------------------

ویو جونگکوک:
بعد که ولش کردم، داشت میلرزید..... ازم میترسید..... داشت ازم فاصله میگرفت.

من واقعا نمیخواستم ازم بترسه.....بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون.....

شب خوابم نبرد.....همش نگران ا.ت بودم..... میترسیدم فرار کنه...... میترسیدم اگر حسم رو بهش بگم، ردم کنه.....

بعد از کلی سرزنش کردن خودم، خوابم برد....

--------------------------

راستش دلم نمیومد تو خماری بزارمتون
الان تو بدترین شرایط براتون پارت گذاشتم🧜🏻‍♀️
.
.
.
یعنی قشنگ حال کنید این پارتو طولانی کردم 🎀💋

این پارت شرطی نمیزارم ✨🌖
.
.
.

حمایت؟ 🌷🌺
.
.
.
تا پارت بعد بدرود 🖐🏻🤍
دیدگاه ها (۳)

نویسنده ی اعضم رو فالو کنینن 🛐🛐🛐فیک جدید نوشتههه🥳🥳🥳@wiwish

"I fell in love with someone'' (P9) من و کوک وارد عمارت شدیم...

**پارت ۴**ویو ا/تاز مدرسه که اومدم بیرون، حس می‌کردم چشم‌ها ...

خونآشام من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط