پارت ۲۲
پارت ۲۲
ساکورا توی دست های کلفت و قوی نگهبان ها تقلا میکرد، سعی میکرد بازوهایش را بکشد بیرون.
S.k:"ولم کنین، میگم من جاسوس نیستم خودم پرنسسم."
ولی چون تاجش را توی قصر جا گذاشته بود نگهبان ها توجهی نکردند.
ساکورا را کشیدند، انگار دخترک توی دست های انها هیچ وزنی نداشت.
دروازه ها باز شدند، هوای ابری باعث میشد ساکورا توی دلش احساس دلشوره داشته باشد. سریع به اطراف نگاه کرد.
قصر بزرگی بود، بلند و با نوک های تیز سقف هایش که انگار اسمان را میخراشید.
بلوک های تیره، ولی با قصر اوچیها فرق داشت. از رنگ قرمز خبری نبود و گل های اطراف باغ هم رنگ های ملایم تری داشتند.
ساکورا نمیدانست کجا میرود یا حتی از کجا سر دراورده. اطلاعی از جغرافیا نداشت.
دوباره دروازه ها باز شدند، بوی شیرین و همچنان نوی چرم و وسایل اشرافی مثل موجی نرم به صورت ساکورا خورد.
او اطراف را نگاه کرد، تالار بزرگ.
لوستر هایش از کریستال خالص، چیزی که نور داخل شده از پنجره های کشیده ی تالار را به هفت رنگ ملایم میشکافت.
نفس ساکورا بند امد.
نگهبان ها بدون توجه به اینکه ساکورا را با خودشان میکشند، او را جلوتر بردند. جایی که در انتهای تالار، به پله ختم میشد.
کمی بالاتر در جایی مثل محراب، بین پرده های حریری مشکی، دختری نشسته بود.
موهای سرمه ای تیره اش بلند و صاف، مثل اسمان شب روی شانه هایش ریخته بود.
تاجی نحیف و نقره ای، احتمالا از طلای سفید.
دختر چشم های نرمی داشت، یاسی رنگ و براق. انگار مهربانی را توی خودشان جا میداند، بر خلاف فضای پر ابهت قصرش.
ساکورا بلافاصله شناخت. پرنسس هیناتا از جزایر جنوبی.
عصایی بلند و مشکی روی قسمت داخلی ارنج هیناتا استراحت داده میشد، دسته اش از زمرد سیاه در حالی که در انتهای عصا باریک و تیز میشد.
و بالای عصا؟ بین حلقه ای از زمرد صیقل داده شده، یک ساعت سایز متوسط با اعداد لاتینی بود.
ساکورا فقط نگاه کرد در حالی که هیناتا با دستش اشاره کرد که او را رها کنند. از روی صندلی اش بلند شد.
لباس هایش سرمه ای تیره، دامنی چین دار و بلند؛ بدون پف داخلی. ساده و در عین حال خوش دوخت بود.
هیناتا از پله ها پایین امد:"سلام."
صدای نرمش کمی از استرس ساکورا کم کرد. او صاف ایستاد و با ظرافتی که یاد گرفته بود تعظیم کوچکی کرد:"درود."
مودبانه گفت، همانطور که پدرش یادش داده بود.
و هیناتا لبخندی زد، خودش هم سر و شانه هایش را کمی به نشانه ی تعظیم خم کرد:"خوش اومدی، من واقعا بابت رفتار گارد ها ازت عذر میخوام."
او گفت و به نگهبان ها [که از تعجب همانجا خشکشان زده بود] نگاهی انداخت.
بعد به ساکورا اشاره کرد، کف دست رو به بالا و با احترام:"پرنسس ساکورا از جزایر شمالی."
عرق سردی روی پیشانی نگهبان ها نشست وقتی فهمیدند چه کسی را انطور بی رحمانه به داخل قصر کشیده اند.
هر دویشان سریع تا کمر خم شدند:"با عرض پوزش خدمت پرنسس، قصد توهین نداشتیم."
●
میز بزرگ و تیره ی میان سالن غذاخوری، پر بود از انواع غذا.
کاملا متنوع، کاملا خوش طعم.
از انواع کباب های دودی و لیمو زده بگیر تا مرغ و گوشت های گران قیمت پر ادویه همراه با برنج های خوش پخت.
همه ی دسر ها مرتب توی صف چیده شده بودند و از کیک و خامه شروع میشد و تا جایی بی انتها بین پودینگ شکلات و ژله های شفاف ادامه پیدا میکرد. (منننن گشنمههه🗣)
تمام این ها را، ساسکه برای ناروتو تدارک دیده بود.
بدون هیچ نقص و عیبی و کاملا مطمئن شده بود همه چیز مرتب باشد.
ناروتو روبروی ساسکه پشت میز نشسته بود و چشم هایش برق میزدند. با اینکه تمام ان غذا ها را قبلا توی قصر خودش هم دیده بود.
ولی این ها 'ساسکه ای' تر بودند.
و مکان؟ قصر ساسکه. البته که فرق میکرد.
N:"خب خب خببببب از کجا شروع کنم؟"
ناروتو گفت و با شیطنت دست هایش را به هم مالید. لازم نبود رسمی رفتار کند چون هیچکس جز خودش و ساسکه توی تالار نبود.
ساسکه لبخند کوچکی زد و یک ظرف را با حوصله ای تمرین شده هل داد جلوی ناروتو.
کبابی ابدار و طعم دار شده با چاشنی های مختلف، از راسته ی گوسفند های پرورشی سرزمین اوچیها.
مخلفاتش مثل ترشی ها و سبزیجات مخصوص کنار بشقاب سرو شده بودند.
Sa:"من اینو پیشنهاد میدم بهت، خوشمزهس."
ناروتو نیشخندی زد و یکی از چنگال های نقره ای رنگ را برداشت:"اگه تو میگی لابد واقعا خاصه."
ساکورا توی دست های کلفت و قوی نگهبان ها تقلا میکرد، سعی میکرد بازوهایش را بکشد بیرون.
S.k:"ولم کنین، میگم من جاسوس نیستم خودم پرنسسم."
ولی چون تاجش را توی قصر جا گذاشته بود نگهبان ها توجهی نکردند.
ساکورا را کشیدند، انگار دخترک توی دست های انها هیچ وزنی نداشت.
دروازه ها باز شدند، هوای ابری باعث میشد ساکورا توی دلش احساس دلشوره داشته باشد. سریع به اطراف نگاه کرد.
قصر بزرگی بود، بلند و با نوک های تیز سقف هایش که انگار اسمان را میخراشید.
بلوک های تیره، ولی با قصر اوچیها فرق داشت. از رنگ قرمز خبری نبود و گل های اطراف باغ هم رنگ های ملایم تری داشتند.
ساکورا نمیدانست کجا میرود یا حتی از کجا سر دراورده. اطلاعی از جغرافیا نداشت.
دوباره دروازه ها باز شدند، بوی شیرین و همچنان نوی چرم و وسایل اشرافی مثل موجی نرم به صورت ساکورا خورد.
او اطراف را نگاه کرد، تالار بزرگ.
لوستر هایش از کریستال خالص، چیزی که نور داخل شده از پنجره های کشیده ی تالار را به هفت رنگ ملایم میشکافت.
نفس ساکورا بند امد.
نگهبان ها بدون توجه به اینکه ساکورا را با خودشان میکشند، او را جلوتر بردند. جایی که در انتهای تالار، به پله ختم میشد.
کمی بالاتر در جایی مثل محراب، بین پرده های حریری مشکی، دختری نشسته بود.
موهای سرمه ای تیره اش بلند و صاف، مثل اسمان شب روی شانه هایش ریخته بود.
تاجی نحیف و نقره ای، احتمالا از طلای سفید.
دختر چشم های نرمی داشت، یاسی رنگ و براق. انگار مهربانی را توی خودشان جا میداند، بر خلاف فضای پر ابهت قصرش.
ساکورا بلافاصله شناخت. پرنسس هیناتا از جزایر جنوبی.
عصایی بلند و مشکی روی قسمت داخلی ارنج هیناتا استراحت داده میشد، دسته اش از زمرد سیاه در حالی که در انتهای عصا باریک و تیز میشد.
و بالای عصا؟ بین حلقه ای از زمرد صیقل داده شده، یک ساعت سایز متوسط با اعداد لاتینی بود.
ساکورا فقط نگاه کرد در حالی که هیناتا با دستش اشاره کرد که او را رها کنند. از روی صندلی اش بلند شد.
لباس هایش سرمه ای تیره، دامنی چین دار و بلند؛ بدون پف داخلی. ساده و در عین حال خوش دوخت بود.
هیناتا از پله ها پایین امد:"سلام."
صدای نرمش کمی از استرس ساکورا کم کرد. او صاف ایستاد و با ظرافتی که یاد گرفته بود تعظیم کوچکی کرد:"درود."
مودبانه گفت، همانطور که پدرش یادش داده بود.
و هیناتا لبخندی زد، خودش هم سر و شانه هایش را کمی به نشانه ی تعظیم خم کرد:"خوش اومدی، من واقعا بابت رفتار گارد ها ازت عذر میخوام."
او گفت و به نگهبان ها [که از تعجب همانجا خشکشان زده بود] نگاهی انداخت.
بعد به ساکورا اشاره کرد، کف دست رو به بالا و با احترام:"پرنسس ساکورا از جزایر شمالی."
عرق سردی روی پیشانی نگهبان ها نشست وقتی فهمیدند چه کسی را انطور بی رحمانه به داخل قصر کشیده اند.
هر دویشان سریع تا کمر خم شدند:"با عرض پوزش خدمت پرنسس، قصد توهین نداشتیم."
●
میز بزرگ و تیره ی میان سالن غذاخوری، پر بود از انواع غذا.
کاملا متنوع، کاملا خوش طعم.
از انواع کباب های دودی و لیمو زده بگیر تا مرغ و گوشت های گران قیمت پر ادویه همراه با برنج های خوش پخت.
همه ی دسر ها مرتب توی صف چیده شده بودند و از کیک و خامه شروع میشد و تا جایی بی انتها بین پودینگ شکلات و ژله های شفاف ادامه پیدا میکرد. (منننن گشنمههه🗣)
تمام این ها را، ساسکه برای ناروتو تدارک دیده بود.
بدون هیچ نقص و عیبی و کاملا مطمئن شده بود همه چیز مرتب باشد.
ناروتو روبروی ساسکه پشت میز نشسته بود و چشم هایش برق میزدند. با اینکه تمام ان غذا ها را قبلا توی قصر خودش هم دیده بود.
ولی این ها 'ساسکه ای' تر بودند.
و مکان؟ قصر ساسکه. البته که فرق میکرد.
N:"خب خب خببببب از کجا شروع کنم؟"
ناروتو گفت و با شیطنت دست هایش را به هم مالید. لازم نبود رسمی رفتار کند چون هیچکس جز خودش و ساسکه توی تالار نبود.
ساسکه لبخند کوچکی زد و یک ظرف را با حوصله ای تمرین شده هل داد جلوی ناروتو.
کبابی ابدار و طعم دار شده با چاشنی های مختلف، از راسته ی گوسفند های پرورشی سرزمین اوچیها.
مخلفاتش مثل ترشی ها و سبزیجات مخصوص کنار بشقاب سرو شده بودند.
Sa:"من اینو پیشنهاد میدم بهت، خوشمزهس."
ناروتو نیشخندی زد و یکی از چنگال های نقره ای رنگ را برداشت:"اگه تو میگی لابد واقعا خاصه."
- ۱.۱k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط