بقیش

بقیش


S.k:"پس ام...گفتی اون عصا چیه؟"
هیناتا کمی دستپاچه شد، چون ناگهانی از فکر و خیالش بیرون کشیده شده بود. دستش سمت عصای مشکی رنگش که ساعت بالای ان زیر نور لوستر ها برق میزد رفت:"اه این؟ میدونم مزخرف بنظر میاد ولی سنته. ما از خیلی وقت پیش اینو به فرزندای بزرگتر خانواده مون میدیم."
S.k:"اوه پس قدیمیه؟"
بنظر میرسید که ساکورا مشتاق است. این برای هیناتا تا حدودی ناز بنظر امد که چشم های او در مورد یک عصا برق میزدند.
چیزی که معمولا کسی بهش توجه نمیکرد.
ولی ساکورا....
S.k:"میشه ببینم؟"
هیناتا لحظه ای مکث کرد قبل از اینکه سریع عصا را طرف ساکورا بگیرد:"ب-بفرما."
S.k:"اوووه چه خوش دسته. ایده ی خوبیه."
هیناتا تماشا کرد که ساکورا عصا را توی دستش سبک و سنگین میکند. با کنجکاوی پلک زد:"ایده ی خوبیه؟"
و تماشا کرد که ساکورا با شیطنت میچرخد طرف او. تقریبا شبیه ادم های بدی که عکسشان را توی کتاب های سیاه و سفیدش دیده بود.
و بعد...اوه. ان جمله:
S.k:"ایده ی خوبیه تا باهاش بزنی تو مغز یکی."

یک عصا. احتمالا اولین چیزی که هر کس راجب یک عصای زمرد سیاه و ساعت لاتین بالای ان میتوانست فکر کند، این بود که زیبا و ظریف بنظر میرسد.
ولی ساکورا ان را به عنوان وسیله ای برای کتک زدن میدید، انگار که تابه یا چیزی شبیه به ان است.
و هیناتا نتوانست جلوی خنده ی کوتاهی را که از این فکر بود بگیرد:"در موردش خیلی مطمئن بنظر میای."

هیوگا، سرزمین ارامی بود. مردمانش همیشه خونسرد و تقریبا رو به اخلاق های سرد بودند. کم پیش می امد که فرد خونگرمی را در ان میان ببینی.
و داشتن یک ساکورا با روحیه ی اتشین؟ قطعا جزو چیز های خوشایند برای هیناتا بود.

S.k:"بنظرم با این هر کیو که ازت سرپیچی کرد باید بزنی. ببین اینجوری"
و هیناتا تماشا کرد که ساکورا عصا را تاب میدهد.
جالب بود که دختر مو صورتی، زوری تقریبا هم اندازه انرژی اش داشت.
و این فقط باعث‌ میشد لبخند هیناتا طوری کش بیاید که تا حالا نزده بود.
دیدگاه ها (۸)

پارت۲

پارت سوم: بازارِ کدهای معلقبازار بزرگ در سکوتی منجمد فرورفته...

بقیه ی بقیه ش بازم با هشدار🌝ساسکه لب های او را با حالتی بین ...

محبوب من:🌸❤آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده ای که چرا از ...

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷 بیست و سوم مهر؛ روز جهانی ...

هشدار وحشدناک غمگین#تک‌ـ‌پارتی﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋﹋او را زمانی دید ...

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.31 (روایت از زبان ا.ت...

این همه اتهام #تجاوز و فساد اخلاقی برای ماموران مجری قانون د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط