پارت ۲۲
پارت ۲۲
اوبیتو شروع کرد به جمع کردن وسایلش.
جایی که تا الان در ان زندگی میکرد، فقط بخش کوچکی از زندگی او بود. خانه ی حیاط دار بچگی اش، قبل از اینکه مادربزرگش به بیماری دچار شود و جایی بیرون از شهر توی بیمارستان بستری شود.
اوبیتو هیچوقت در مورد اینکه این قضیه چقدر برایش سخت بوده حرفی نزد.
هیچوقت راجبش شکایت نکرد یا از کسی کمک نخواست؛ فقط همه ی انها را توی خودش ریخت و وانمود کرد همه چیز خوب است.
به امید اینکه شاید با خوش بینی کردن، روزی واقعا همه چیز خوب شود.
او مقدار پولی را که از حقوق دانشجویی و پارو کردن برگ های پاییزی خانه های همسایه بدست میاورد توی پاکتی گذاشت.
بد نبود. حداقل اوبیتو ازش راضی بود.
نمیخواست مثل ادم های پیر بدعنق [که به وضوح نمونه ی انها را در زندگی اش میدید] راجب پول یا فقیر بودن شکایت کند. کافی بود و همین مهم بود.
او کم کم لباس هایش را توی چمدانش گذاشت، هر چند بیشتر انها را تا نکرد.
قرار نبود مدت زیادی بماند، فقط چند روز. برای اینکه مطمئن شود حال مادربزرگش کاملا مساعد خواهد بود:"لعنتی، به امتحانا نمیرسم."
و بعد از دو ثانیه حرف خودش را مسخره کرد:"حالا همچین میگم انگار قراره نمره م هم خوب باشه."
فعلا اینجور چیزها مهم نبود، او به خودش قبولاند. ولی یجورایی واقعا بود.
اوبیتو شغل مشخصی نداشت. و اگر حقوق دانشجویی اش قطع میشد؟
به هر حال اخر دانشگاهش بود و باید یک شغل برای خودش دست و پا میکرد.
و پارو کردن حیاط مردم؟
نه، انتخاب خوب و ابرومندانه ای نبود.
این افکار باعث شد اخمی روی ابروهایش ظاهر شود:"شاید مجبور باشم همونجا یه کار پیدا کنم."
و این به معنای رها کردن همه چیز پشت سر و قدمی جدید به سوی جلو بود.
و سخت ترین بخش؟ خداحافظی بود.
●
O:"آه...نه، نمیرم تا ابد بمونم که"
اوبیتو به گای گفت، هر چند خودش هم زیاد مطمئن نبود. به هر وضع مادربزرگش مشخص نبود.
کم کم داشت غروب میشد و او تصمیم گرفت به نزدیک ترین جایی که میتوانست خبر دهد، که خانه ی گای بود.
چون توی سر پایینی بود و گای همیشه روز های فرد خانه بود.
G:"وای چقد بد شد. باشه من حتما به کاکاشی میگم. گوشیشو جواب نداد؟"
اوبیتو اه کشید و گوشی اش را از توی جیبش کشید بیرون، قفلش را با بی حوصلگی باز کرد:"نه، هر چی زنگ زدم جواب نداد. خیلی هم دیر شده نمیتونم تا خونه ش برم."
گای به اوبیتو نگاه کرد:"پس میخوای شماره مو سیو کنی؟ برای مواقع ضروری."
اوبیتو سرش را بالا اورد
یک لحظه به گای نگاه کرد.
میتوانست نگرانی را توی چشم های او ببیند و این...چیزی گرم مثل پشتیبانی را توی دلش انداخت.
یک 'هواتو دارم' خاموش. و اوبیتو عذاب وجدان گرفت.
O:"وای به این مهربونیا عادت ندارم."
اوبیتو با نیشخندی گفت، هر چند بیشتر مضطرب بنظر میرسید تا بازیگوش:"به هر حال از من که خیر بهت نرسیده، رسیده؟"
گای خندید و محکم زد پشت اوبیتو، حرکت همیشگی اش برای نشان دادن صمیمیت:"نوکرتم داداش هر وقت خواستی زنگ بزن، یه شماره س دیگه."
و بدون اینکه اوبیتو فرصت اعتراض داشته باشد، همانجا شماره اش را برای او زد.
اوبیتو خندید، با اینکه پشتش درد میکرد ولی حداقل ارزشش را داشت:"دمت گرم واقعا. ببخشیدا اون روز مثل اجنه ها ترسوندمت. احمق بودم. راجبتم خیلی اشتباه فکر میکردم بابتش ناراحتم."
و گای؟ حتی یادش نمیامد اوبیتو در مورد چی حرف میزند.
G:"کی؟"
اوبیتو پوزخند زد:"حافظتو..."
و بعد کتاب هایی که از کاکاشی قرض گرفته بود را گرفت جلو، جلدهای یک تا سه وارونه و خشن.
گای ان ها را گرفت و با اوبیتو دست داد:"خدافظ برادر خبر بده."
اوبیتو هم متقابلا دست او را فشار داد:"خدافظ، دمتم گرم. عشقی."
اوبیتو شروع کرد به جمع کردن وسایلش.
جایی که تا الان در ان زندگی میکرد، فقط بخش کوچکی از زندگی او بود. خانه ی حیاط دار بچگی اش، قبل از اینکه مادربزرگش به بیماری دچار شود و جایی بیرون از شهر توی بیمارستان بستری شود.
اوبیتو هیچوقت در مورد اینکه این قضیه چقدر برایش سخت بوده حرفی نزد.
هیچوقت راجبش شکایت نکرد یا از کسی کمک نخواست؛ فقط همه ی انها را توی خودش ریخت و وانمود کرد همه چیز خوب است.
به امید اینکه شاید با خوش بینی کردن، روزی واقعا همه چیز خوب شود.
او مقدار پولی را که از حقوق دانشجویی و پارو کردن برگ های پاییزی خانه های همسایه بدست میاورد توی پاکتی گذاشت.
بد نبود. حداقل اوبیتو ازش راضی بود.
نمیخواست مثل ادم های پیر بدعنق [که به وضوح نمونه ی انها را در زندگی اش میدید] راجب پول یا فقیر بودن شکایت کند. کافی بود و همین مهم بود.
او کم کم لباس هایش را توی چمدانش گذاشت، هر چند بیشتر انها را تا نکرد.
قرار نبود مدت زیادی بماند، فقط چند روز. برای اینکه مطمئن شود حال مادربزرگش کاملا مساعد خواهد بود:"لعنتی، به امتحانا نمیرسم."
و بعد از دو ثانیه حرف خودش را مسخره کرد:"حالا همچین میگم انگار قراره نمره م هم خوب باشه."
فعلا اینجور چیزها مهم نبود، او به خودش قبولاند. ولی یجورایی واقعا بود.
اوبیتو شغل مشخصی نداشت. و اگر حقوق دانشجویی اش قطع میشد؟
به هر حال اخر دانشگاهش بود و باید یک شغل برای خودش دست و پا میکرد.
و پارو کردن حیاط مردم؟
نه، انتخاب خوب و ابرومندانه ای نبود.
این افکار باعث شد اخمی روی ابروهایش ظاهر شود:"شاید مجبور باشم همونجا یه کار پیدا کنم."
و این به معنای رها کردن همه چیز پشت سر و قدمی جدید به سوی جلو بود.
و سخت ترین بخش؟ خداحافظی بود.
●
O:"آه...نه، نمیرم تا ابد بمونم که"
اوبیتو به گای گفت، هر چند خودش هم زیاد مطمئن نبود. به هر وضع مادربزرگش مشخص نبود.
کم کم داشت غروب میشد و او تصمیم گرفت به نزدیک ترین جایی که میتوانست خبر دهد، که خانه ی گای بود.
چون توی سر پایینی بود و گای همیشه روز های فرد خانه بود.
G:"وای چقد بد شد. باشه من حتما به کاکاشی میگم. گوشیشو جواب نداد؟"
اوبیتو اه کشید و گوشی اش را از توی جیبش کشید بیرون، قفلش را با بی حوصلگی باز کرد:"نه، هر چی زنگ زدم جواب نداد. خیلی هم دیر شده نمیتونم تا خونه ش برم."
گای به اوبیتو نگاه کرد:"پس میخوای شماره مو سیو کنی؟ برای مواقع ضروری."
اوبیتو سرش را بالا اورد
یک لحظه به گای نگاه کرد.
میتوانست نگرانی را توی چشم های او ببیند و این...چیزی گرم مثل پشتیبانی را توی دلش انداخت.
یک 'هواتو دارم' خاموش. و اوبیتو عذاب وجدان گرفت.
O:"وای به این مهربونیا عادت ندارم."
اوبیتو با نیشخندی گفت، هر چند بیشتر مضطرب بنظر میرسید تا بازیگوش:"به هر حال از من که خیر بهت نرسیده، رسیده؟"
گای خندید و محکم زد پشت اوبیتو، حرکت همیشگی اش برای نشان دادن صمیمیت:"نوکرتم داداش هر وقت خواستی زنگ بزن، یه شماره س دیگه."
و بدون اینکه اوبیتو فرصت اعتراض داشته باشد، همانجا شماره اش را برای او زد.
اوبیتو خندید، با اینکه پشتش درد میکرد ولی حداقل ارزشش را داشت:"دمت گرم واقعا. ببخشیدا اون روز مثل اجنه ها ترسوندمت. احمق بودم. راجبتم خیلی اشتباه فکر میکردم بابتش ناراحتم."
و گای؟ حتی یادش نمیامد اوبیتو در مورد چی حرف میزند.
G:"کی؟"
اوبیتو پوزخند زد:"حافظتو..."
و بعد کتاب هایی که از کاکاشی قرض گرفته بود را گرفت جلو، جلدهای یک تا سه وارونه و خشن.
گای ان ها را گرفت و با اوبیتو دست داد:"خدافظ برادر خبر بده."
اوبیتو هم متقابلا دست او را فشار داد:"خدافظ، دمتم گرم. عشقی."
- ۲۰۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط