{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# پارت نهم: تسلیمِ بیصدا

# پارت نهم: تسلیمِ بیصدا

بادِ شب، پردههای نازکِ اتاق را به رقص درآورده بود و رایحهی شراب، همچنان در هوا معلق بود؛ مثل رازی که منتظرِ شکستن است.

جونگکوک از قابِ درِ بالکن گذشت. قدمهایش آنقدر بیصدا بود که لیها تا لحظهی آخر، خبرِ آمدنش را نشنید. فقط ناگهان گرمایی پشتِ سرش نشست؛ حضوری سنگین که تمامِ فضا را پر کرد.

آن وقت، دستی روی کمرش حلقه شد. نه تهدیدآمیز، نه خشن؛ محکم و مطمئن، طوری که انگار از مدتها پیش جایِ خودش را بلد بود.

لیها یخ کرد. یک نفس. دو نفس. بعد، آرام برگشت تا او را روبهرو ببیند.

ماه، نیمی از صورتِ جونگکوک را روشن کرده بود و نیمِ دیگر در سایهی شب گم شده بود. چشمانش، سیاه و عمیق، مثل دو چاهی که ته ندارند، به او خیره بودند.

لیها غرورش را مثل سپر بالا گرفت. کمرش را خم کرد و دستهایش را روی میلهی سردِ بالکن گذاشت؛ عقب رفت، فاصله ساخت، هرچند کوچک. روبهروی او، با آن لباسِ صورتی که باد دورِ پاهایش میپیچید، شبیه جنگی بود که مهماتش تمام شده بود.

«فاصله بگیر، جونگکوک.»

اما پاهایش... آن دو خائنِ بیوفا، قبل از آنکه ذهنش فرمان بدهد، قدمی به سمت او برداشتند. یک قدم. دو قدم. و بعد، بدنش، همان بدنی که تا لحظهای پیش در برابر او قوس برداشته بود، مثل پرندهای خسته، به سینهی او چسبید.

جونگکوک دستش را روی کمرش محکمتر کرد و سرش را کمی خم کرد. صدایش، آن صدای بم و مقتدر، این بار نه دستور بود و نه تهدید؛ زمزمهی یک حقیقت بود:

«بدنت مخالفِ رفتارت، به من وابستهست، لیها! چرا اینقدر لج میکنی؟ حتی اگه اون دخترِ ساحل نباشی... حتی اگه تمام این مدت یه نقاب روی صورتت بوده باشه، فرقی نمیکنه. تو برای من، لیهایی؛ همونی که الان زیرِ همین ماه ایستاده. من تورو پیش خودم نگه میدارم. ازت محافظت میکنم... و بهت عشق میورزم.»

آخرین کلمه، مثل تیری بود که به دیوارهی قلعهی یخیاش خورد. ترک برداشت. و بعد، دیوارها یکییکی فرو ریختند.

لیها، که از نگهداشتنِ غرور و پنهانکردنِ بغضش خسته شده بود، دیگر نتوانست. برای اولین بار، بدونِ جنگیدن، بدونِ لجاجت، سرش را روی سینهی او گذاشت و گریست. گریهای که نه نمایشی بود و نه التماس؛ سیلِ سالها تنهایی بود که سدش شکسته بود.

جونگکوک هیچ نگفت. کلمات، حالا توانِ التیام نداشتند؛ فقط لمس میتوانست. دستش را روی موهای لیها گذاشت و نوازش کرد. آرام. سنگین. مثل کسی که میداند این زن، تمامِ این مدت، فقط یک چیز میخواسته: یک جای امن برای ایستادن.

و لیها، زیرِ آن نوازش، آرام گرفت. هق هقهایش به اشک تبدیل شد، اشکها به نفسهای عمیق، و نفسها به خوابی سنگین و آرام. او در آغوشِ جونگکوک به خواب رفت.

جونگکوک مدتی صبر کرد تا مطمئن شود خواب است. بعد، با احتیاطی که از او بعید بود، با دقتی که حتی در خطرناکترین شبهایش نداشت، او را بلند کرد و روی تخت گذاشت. خواست دستش را از زیرِ سرِ لیها بیرون بکشد و برود...

اما لیها، در خواب، دستش را گرفت. هر دو دستش را دورِ آن حلقه کرد و به سینهاش چسباند؛ مثل بچهای که از تنها ماندن میترسد. انگار حتی در خواب هم میدانست: اگر این دست را رها کند، دوباره در طوفان گم میشود.

جونگکوک لبخند زد. لبخندی که هیچکس تا به حال ندیده بود؛ نه مردهایش، نه دشمنانش، نه حتی خودِ او. دیگر نتوانست دستش را پس بگیرد. کنار لیها دراز کشید؛ همانطور، با همان لباسها و همان چکمهها. به صورتِ خوابیدهی او خیره شد؛ به پلکهای خیس، به گونههای گلگون، به لبهایی که در خواب، مثل بچهای غنچه شده بود.

ناز بود. کیوت بود. و برای اولین بار، جونگکوک فکر کرد شاید این زن، در این دنیای تاریکِ لعنتی، تنها چیزی است که واقعاً «مالِ او»ست.

ماه از پشتِ ابر بیرون آمد. رایحهی شراب، حالا دیگر بوی خطر نمیداد؛ بوی آرامش میداد. و در سکوتِ آن شب، برای اولین بار، قلعهی یخی ترک برداشت.
دیدگاه ها (۰)

۱۶٠تایییی مبارکککحالا جایزه دارین الان تمام پارت قلب یخی رو ...

قلب یخی

# پارت هشتم: حصارِ گرم در شبِ سردسرمای شبانه، پارچه‌ی ابریشم...

قلب یخی

#پارت سهجونگکوک زانو زده بود کنار لیها، و برای اولین بار بعد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط