پارت اول: یه شب معمولی که خیلی معمولی نبود
پارت اول: یه شب معمولی که خیلی معمولی نبود
ات فکر میکرد اون شب مثل بقیهی شبهاست.
جیمین گفته بود میخواد با هم شام بخورن و بعدش یه کم بیرون قدم بزنن.
ات هم طبق معمول، یه کم دیر حاضر شد و وقتی رسید، دید جیمین از قبل همهچیز رو آماده کرده.
شمع روشن بود، میز کوچیک و مرتب چیده شده بود، و یه فضای آروم و قشنگ توی اتاق بود.
ات با تعجب گفت:
«وای… این همه تدارک برای شام؟ مگه قراره مهمون خیلی خاصی بیاد؟»
جیمین که لبخندش یه ذره شیطنت هم داشت، گفت:
«آره. خیلی خیلی خاصه.»
ات چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
«کی؟»
جیمین با خنده گفت:
«خودت دیگه! فکر کردی کی رو گول میزنم؟»
ات زد زیر خنده و نشست.
شام که شروع شد، جیمین خیلی مهربونتر از همیشه بود.
مدام به ات نگاه میکرد، غذا براش میکشید، و هر چند دقیقه یه بار میگفت:
«خوبی؟»
«سیر شدی؟»
«این غذا خوبه؟»
ات آخرش گفت:
«جیمین، تو امروز خیلی مشکوکی!»
جیمین فقط لبخند زد و گفت:
«صبر کن، هنوز اولشه.»
ات فکر میکرد اون شب مثل بقیهی شبهاست.
جیمین گفته بود میخواد با هم شام بخورن و بعدش یه کم بیرون قدم بزنن.
ات هم طبق معمول، یه کم دیر حاضر شد و وقتی رسید، دید جیمین از قبل همهچیز رو آماده کرده.
شمع روشن بود، میز کوچیک و مرتب چیده شده بود، و یه فضای آروم و قشنگ توی اتاق بود.
ات با تعجب گفت:
«وای… این همه تدارک برای شام؟ مگه قراره مهمون خیلی خاصی بیاد؟»
جیمین که لبخندش یه ذره شیطنت هم داشت، گفت:
«آره. خیلی خیلی خاصه.»
ات چشمهاش رو ریز کرد و گفت:
«کی؟»
جیمین با خنده گفت:
«خودت دیگه! فکر کردی کی رو گول میزنم؟»
ات زد زیر خنده و نشست.
شام که شروع شد، جیمین خیلی مهربونتر از همیشه بود.
مدام به ات نگاه میکرد، غذا براش میکشید، و هر چند دقیقه یه بار میگفت:
«خوبی؟»
«سیر شدی؟»
«این غذا خوبه؟»
ات آخرش گفت:
«جیمین، تو امروز خیلی مشکوکی!»
جیمین فقط لبخند زد و گفت:
«صبر کن، هنوز اولشه.»
- ۹۹
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط