{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم: لحظه‌ای که همه‌چیز آروم شد

پارت دوم: لحظه‌ای که همه‌چیز آروم شد

بعد از شام، جیمین گفت می‌خواد یه چیزی نشون بده.

ات فکر کرد شاید یه آهنگ جدیده یا یه سورپرایز کوچیک.

ولی وقتی جیمین دستش رو گرفت و آروم بردش به بالکن، ات دید که هوا خیلی قشنگه.

چراغ‌های شهر از دور معلوم بودن و نسیم خنکی می‌اومد.

ات گفت:

«خب… حالا چی شده؟»

جیمین یه لحظه ساکت موند.

بعد نفس عمیقی کشید و گفت:

«ات، می‌دونی من همیشه سعی می‌کنم باهات بخندم، باهات آروم باشم، و کنار تو خودِ واقعی‌م باشم.»

ات با دقت بهش نگاه می‌کرد.

دیگه شوخی‌هاش کمتر شده بود.

حتی ات هم حس کرده بود که این لحظه، یه لحظه‌ی معمولی نیست.

جیمین ادامه داد:

«تو باعث شدی زندگی من قشنگ‌تر بشه. با تو، خونه معنی پیدا کرده. با تو، حتی روزای سخت هم قابل تحمل شدن.»

ات کم‌کم لبخندش محو شد و جاش رو به یه حس گرم و عجیب داد.

جیمین دستش رو فشرد و گفت:

«من نمی‌خوام فقط کنارت باشم… من می‌خوام همیشه کنارت بمونم.»
دیدگاه ها (۰)

پارت سوم: یه جواب که از ته دل میادجیمین آروم روی یه زانو نشس...

صدای سکوت در اتاق خالیهوا سرد بود، همون‌طوری که قلب تهیونگ ت...

پارت اول: یه شب معمولی که خیلی معمولی نبودات فکر می‌کرد اون ...

شب که شد، با هم برگشتن.ات خسته بود، ولی از اون خستگی‌های خوب...

رمان جدید پارت ۶ شوگا خیلی عصبانی بود برادرش گفته بود ۱۰۰ می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط