پارت سوم: یه جواب که از ته دل میاد
پارت سوم: یه جواب که از ته دل میاد
جیمین آروم روی یه زانو نشست.
ات همونجا خشکش زده بود.
نه از ترس، از خوشحالی.
جیمین حلقه کوچیکی رو از جیبش درآورد و با صدای لرزون اما مطمئن گفت:
«ات…
با من ازدواج میکنی؟
میخوای اجازه بدی بقیهی عمرم رو کنارت باشم، بخندم، مراقبت باشم و هر روز عاشقتتر بشم؟»
ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد دستش رو جلوی دهنش گذاشت و زد زیر خنده و گریه با هم.
گفت:
«تو… تو چرا اینجوری منو شوکه میکنی؟ من اصلاً آماده نبودم!»
جیمین خندید و گفت:
«خب منم از اول میخواستم غافلگیرت کنم.»
ات اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
«آره… معلومه که آره!»
جیمین با لبخند حلقه رو دستش کرد و بعد محکم بغلش گرفت.
ات هم صورتش رو روی شونهی جیمین گذاشت و خندید.
اونقدر خوشحال بود که دلش میخواست همون لحظه زمان وایسه.
جیمین آهسته توی گوشش گفت:
«از این به بعد دیگه فرار نداری.»
ات جواب داد:
«منم اصلاً نمیخوام فرار کنم.»
و هر دو خندیدن.
اون شب، پر از عشق، خجالت، خنده و یه شروع تازه بود.
جیمین آروم روی یه زانو نشست.
ات همونجا خشکش زده بود.
نه از ترس، از خوشحالی.
جیمین حلقه کوچیکی رو از جیبش درآورد و با صدای لرزون اما مطمئن گفت:
«ات…
با من ازدواج میکنی؟
میخوای اجازه بدی بقیهی عمرم رو کنارت باشم، بخندم، مراقبت باشم و هر روز عاشقتتر بشم؟»
ات چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد دستش رو جلوی دهنش گذاشت و زد زیر خنده و گریه با هم.
گفت:
«تو… تو چرا اینجوری منو شوکه میکنی؟ من اصلاً آماده نبودم!»
جیمین خندید و گفت:
«خب منم از اول میخواستم غافلگیرت کنم.»
ات اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
«آره… معلومه که آره!»
جیمین با لبخند حلقه رو دستش کرد و بعد محکم بغلش گرفت.
ات هم صورتش رو روی شونهی جیمین گذاشت و خندید.
اونقدر خوشحال بود که دلش میخواست همون لحظه زمان وایسه.
جیمین آهسته توی گوشش گفت:
«از این به بعد دیگه فرار نداری.»
ات جواب داد:
«منم اصلاً نمیخوام فرار کنم.»
و هر دو خندیدن.
اون شب، پر از عشق، خجالت، خنده و یه شروع تازه بود.
- ۱۲۰
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط