رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۰۸
سشتشو به لب پایینیم کشید.
نزدیک خودم حسش میکردم؛ اونقدر نزدیک که
صورتم از هرم نفسهاش داشت میسوخت.
-لعنتی چی داري که اینطور دیوونت شدم؟
نفسم بند اومد.
واقعا مهرداد بود که داشت این حرفها رو بهم میزد؟
یعنی بیخوابی نزده به سرش که باعث بشه این
حرفها رو بزنه؟
لحظهاي نگذشت که کنار لبم از گرماي لبش داغ شد
و دستش توي موهام بیحرکت موند.
لبش بیحرکت و ثابت مونده بود.
میترسیدم از صداي قلبم فهمیده باشه که بیدارم.
بالاخره لبشو برداشت و دستشو روي قلبم گذاشت
که دیگه مطمئن شدم فهمیده بیدارم.
با یه نفس عمیق سعی کردم نفسهایی که کم
آوردمو جبران کنم.
حرفی نزد و به جاش بغلم کرد که آروم گفتم:
مهرداد؟
زمزمه کرد: بخواب.
انگار انتظارشو نداشت که بیدار بشم.
دیگه حرفی نزدم.
لبخندي از شیرینی حرفهاش روي لبم نشست.
کاش بشه یه روزي عقد دائمت بشم، بشم زن
واقعیت، بشم خانم خونت، بشم زن استاد و مدلینگ
مهرداد رادمنش!
****
چمدون به دست از پلهها پایین اومدم.
-منم دیگه دارم رفع زحمت میکنم.
اخمی روي پیشونیش نشست و به طرفم اومد.
-همین که رفتند برمیگردي دیگه نه؟
-خودت میخواي برگردم؟
رو به روم وایساد و عمیق توي چشمهام زل زد.
-بیشتر از هر چیزي که فکرشو بکنی.
لبخندي روي لبم نشست.
چمدونو روي زمین انداختم، خودمو تو بغلش
انداختم و دستهامو دور کمرش حلقه کردم.
به ثانیه نکشیده بین بازوهاي مردونهش گم شدم.
چشم بسته گفتم: دلم برات تنگ میشه.
حس کردم یه لحظه نفس تو سینهش حبس شد.
روي سرمو بوسید و آروم زمزمه کرد: دل منم برات
تنگ میشه.
لبخندم عمیقتر شد.
چیزي نگذشت که از خودش جدام کرد و سریع دو
دستشو توي صورتش کشید.
به طرف در رفت.
-معطل کنیم دیر به دانشگاه میرسی.
با لبخند به رفتنش نگاه کردم.
با کمی مکث چمدونمو برداشتم و پشت سرش رفتم.
****
جلوي آپارتمان وایساد.
به سمتش چرخیدم و بهش نگاه کردم.
از همین الان دلم براش تنگ میشه.
بهم نگاه نمیکرد، چشمهاشو بسته بود و با
انگشتهاش روي فرمون ضرب گرفته بود.
با همون حالت گفت: نمیخواي بري؟
معلوم بود که داره اینکار رو میکنه تا بتونه دل ازم بکنه.
خم شدم.
دستمو اونور صورتش گذاشتم و گونهشو عمیق
بوسیدم.
ازش جدا شدم.
بازم چشمهاشو بسته بود.
لبخندم کم رنگتر شد.
-خداحافظ.
_خداحافظ.
با غم در رو باز کردم اما تا خواستم پامو از ماشین
بیرون بذارم یه دفعه بازومو گرفت، به سمت خودش
کشیدم و لبشو روي لبم گذاشت که لبخندي روی لبم نشست.
دو طرف صورتمو گرفت و بوسهی عمیقی زد.
ازم که جدا شد آروم چشمهامو با لبخند باز کردم.
نگاهشو بین دوتا چشمهام چرخوند و گفت: مواظب
خودت باش.
-هستم، تو هم باش.
سري تکون داد و اخم ریزي کرد.
-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایمان داشته باشی.
#پارت_۲۰۸
سشتشو به لب پایینیم کشید.
نزدیک خودم حسش میکردم؛ اونقدر نزدیک که
صورتم از هرم نفسهاش داشت میسوخت.
-لعنتی چی داري که اینطور دیوونت شدم؟
نفسم بند اومد.
واقعا مهرداد بود که داشت این حرفها رو بهم میزد؟
یعنی بیخوابی نزده به سرش که باعث بشه این
حرفها رو بزنه؟
لحظهاي نگذشت که کنار لبم از گرماي لبش داغ شد
و دستش توي موهام بیحرکت موند.
لبش بیحرکت و ثابت مونده بود.
میترسیدم از صداي قلبم فهمیده باشه که بیدارم.
بالاخره لبشو برداشت و دستشو روي قلبم گذاشت
که دیگه مطمئن شدم فهمیده بیدارم.
با یه نفس عمیق سعی کردم نفسهایی که کم
آوردمو جبران کنم.
حرفی نزد و به جاش بغلم کرد که آروم گفتم:
مهرداد؟
زمزمه کرد: بخواب.
انگار انتظارشو نداشت که بیدار بشم.
دیگه حرفی نزدم.
لبخندي از شیرینی حرفهاش روي لبم نشست.
کاش بشه یه روزي عقد دائمت بشم، بشم زن
واقعیت، بشم خانم خونت، بشم زن استاد و مدلینگ
مهرداد رادمنش!
****
چمدون به دست از پلهها پایین اومدم.
-منم دیگه دارم رفع زحمت میکنم.
اخمی روي پیشونیش نشست و به طرفم اومد.
-همین که رفتند برمیگردي دیگه نه؟
-خودت میخواي برگردم؟
رو به روم وایساد و عمیق توي چشمهام زل زد.
-بیشتر از هر چیزي که فکرشو بکنی.
لبخندي روي لبم نشست.
چمدونو روي زمین انداختم، خودمو تو بغلش
انداختم و دستهامو دور کمرش حلقه کردم.
به ثانیه نکشیده بین بازوهاي مردونهش گم شدم.
چشم بسته گفتم: دلم برات تنگ میشه.
حس کردم یه لحظه نفس تو سینهش حبس شد.
روي سرمو بوسید و آروم زمزمه کرد: دل منم برات
تنگ میشه.
لبخندم عمیقتر شد.
چیزي نگذشت که از خودش جدام کرد و سریع دو
دستشو توي صورتش کشید.
به طرف در رفت.
-معطل کنیم دیر به دانشگاه میرسی.
با لبخند به رفتنش نگاه کردم.
با کمی مکث چمدونمو برداشتم و پشت سرش رفتم.
****
جلوي آپارتمان وایساد.
به سمتش چرخیدم و بهش نگاه کردم.
از همین الان دلم براش تنگ میشه.
بهم نگاه نمیکرد، چشمهاشو بسته بود و با
انگشتهاش روي فرمون ضرب گرفته بود.
با همون حالت گفت: نمیخواي بري؟
معلوم بود که داره اینکار رو میکنه تا بتونه دل ازم بکنه.
خم شدم.
دستمو اونور صورتش گذاشتم و گونهشو عمیق
بوسیدم.
ازش جدا شدم.
بازم چشمهاشو بسته بود.
لبخندم کم رنگتر شد.
-خداحافظ.
_خداحافظ.
با غم در رو باز کردم اما تا خواستم پامو از ماشین
بیرون بذارم یه دفعه بازومو گرفت، به سمت خودش
کشیدم و لبشو روي لبم گذاشت که لبخندي روی لبم نشست.
دو طرف صورتمو گرفت و بوسهی عمیقی زد.
ازم که جدا شد آروم چشمهامو با لبخند باز کردم.
نگاهشو بین دوتا چشمهام چرخوند و گفت: مواظب
خودت باش.
-هستم، تو هم باش.
سري تکون داد و اخم ریزي کرد.
-فقط نفهمم رفت و آمدي با اون ایمان داشته باشی.
- ۲.۳k
- ۰۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط