{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پانزدهم

پارت پانزدهم
بعد از ظهر، وقتی بالاخره فشردگی کارهای روزانه کمی فروکش کرد و راهروهای کمپانی خلوت‌تر شدند، گوشی‌ت زنگ خورد. پیام از طرف نامجون بود:

*«اگر سرت خلوت شده، می‌تونی بیای سمت استودیوی من (مون‌استودیو)؟ اونجا کسی نیست و کاملاً خلوته.»*

با دیدن پیام، قلبت یه دور با سرعت تاپ‌تاپ کرد. وسایلت رو مرتب کردی و راه افتادی سمت طبقه استودیوی شخصی نامجون. جلوی درِ سنگین و ضدصدای استودیو ایستادی و آروم چند تا تقه به در زدی.

در بلافاصله باز شد. نامجون با یه هودی اورسایز مشکی و شلوار راحت پشت در بود. با دیدنت، چهره‌ی نگرانش در یک لحظه از هم باز شد و لبخند گرمی زد:

«سلام... بیا تو، خوش اومدی.»

رفتی داخل. فضای استودیو با نورهای ملایم و زرد، مجسمه‌های کوچیک رو میز، کتاب‌های چیده شده تو قفسه‌ها و دستگاه‌های پیشرفته ضبط، فوق‌العاده دنچ و آرامش‌بخش بود. صدای موزیک بی‌کلام بسیار ملایمی هم تو پس‌زمینه می‌آمد.

نامجون صندلی چرخ‌دارِ جلوی سیستمش رو کشید عقب: «بفرما بنشین.»

تو رو صندلی نشستی و نامجون هم یه صندلی دیگه رو آورد و دقیقاً روبروت نشست. فاصله زیادی بینتون نبود. نگاهش پر از هیجان بود ولی دستاش رو زانوهاش کمی مشت شده بودند؛ معلوم بود تو این چند ساعت کلی تو ذهنش با خودش تمرین کرده که چی بگه.

تو آروم نگاهی به اطراف انداختی و گفتی: «خب... گفتی بعد از ظهر بیام که صحبت کنیم. در چه موردی؟»

نامجون نفس عمقی کشید، عینکشو روی بینی‌اش جابه‌جا کرد و زل زد صاف تو چشمات. دیگه خبری از اون حالتِ دستپاچه یا خجالتیِ دیشب نبود؛ لحنش کاملاً صادقانه، محکم و پر از احساس شده بود:

«ببین... من دیشب تو آسانسور تقریباً همه‌چی رو گفتم، ولی دلم می‌خواست تو یه فضای آرام‌تر و بدون استرس باهات حرف بزنم.»

مکثی کرد، دستشو آورد جلو و آروم گذاشت روی دستت که رو زانوهای خودت بود. گرمای دستش تو تمام وجودت پیچید:

«من همیشه فکر می‌کردم منطقی‌ترین آدمِ دنیاام. فکر می‌کردم تو هر شرایطی می‌تونم احساساتم رو کنترل کنم... تا اینکه تو اومدی تو کمپانی. از همون روز اول، با مهربونیت، با طرز برخوردت و با همین خنده‌هات، تمام دیوارهای ذهن من رو ریختی بهم.»

آروم با انگشت شستش پشت دستت رو نوازش کرد و ادامه داد:
«دیشب وقتی حسودی کردم یا امروز صبح وقتی اون‌قدر استرس داشتم، فهمیدم که دیگه نمی‌تونم فقط به عنوان یه منیجر بهت نگاه کنم. من واقعاً از ته دل دوستت دارم...»
دیدگاه ها (۰)

سناریو(درخواستی):وقتی باهاشون قهری و یه مهمونی دعوت شدید و ا...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

پارت ۳۵

سناریو

...

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

dark life = 38

پارت ۱ ویو ا.تساعت از دوازده شب گذشته بود سکوت خسته کننده ای...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط