ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۵۹۳
.. نگو نشکسته.. خيلي سرد و لرزون :گفت وکیلم میاد برگه ها رو برمیداره.. يك ساعت دیگه اژانس پایین منتظرته که بري خونه جديد.. وا رفتم.. ناباور و پردرد به پشتش نگاه کردم. اصلا میشنوعه چی میگم؟ چرا داره اینکارو باهام میکنه؟ چرا انقدر سرده؟ صورتم خیس خیس بودم و قلبم داشت از جا در میومد. نمیتونه.. نمیتونه بره. قدمی سمت در رفت.. قلبم ریخت وحشت زده نفس نفس زدم نه.. برمیگرده.. جیمین
برگرد خواهش میکنم قدم بعدیشم برداشت نفسم بند اومد.. داره میره.. داره.. شوکه نگاش کردم دستشو به دستگیره برد همونجور بهت زده با دهن باز و تن خیلی لرزون نگاش کردم. دستگیره رو کشید که خیلی وحشت زده و لرزون گفتم نرو این کلمه بي اختیار و از قلبم اومد بیرون من نمیخوام بره..
قلبم طاقت نمیاره.. دستش از حرکت و ایستاد هق هق خفيفي کردم. اخ خداا... قلبم داشت تیکه تیکه میشدم همه وجودم تو اتیش بود.. داشتم میسوختم.. اما نمیتونستم اجازه بدم غرورم سد راه عشق و خوشبختي و زندگیم بشه.. اگه جیمین
از اون در بره بیرون نابود میشم. دیگه الایی نمیمونه... بدون جیمین
.. نمیتونم. نمیتونم بذارم میخوام این غرور رو بشکنم. باید بشکنم... واسه عشقم.. دلم نمیخواد روزها حسرت این لحظه رو بخورم که کاش به عشقم اعتراف کرده بودم. تند گفتم نرو...بمون.. من... همونجور پشت بهم وایستاد. اشکم پردرد و درمونده جاري شد. بلند گریه کردم و درمونده لبمو گاز گرفتم و چشمامو بستم و با درد گفتم:جیمین..من.. دست یخ و لرزونم رو به دهنم کشیدم. باید بگم... با همه عشق و حس و وجودم عمیق گفتم: جیمین
دوستت دارم..خيلي زیاد.. حس کردم تكون خيلي بزرگي خورد و دستش دور دستگیره در سفت شد. اونقدر سفت که بند انگشتاش سفید شده بود. استینم رو روي صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم اما سریع با اشك جديدي جايگزين شد و لرزون و با امید و عشق گفتم نرو پیشم
بمون.. اشکام همینجور بي وقفه میریختن و با عشق و محبت نگاش کردم. با تلخي عجيب و غيرمنتظره ای :گفت این جزو قرارمون نبود سر خورده دستاي يخ زدمو مشت کردم و بی قرار و مضطرب زل زدم بهش. حالا که قرار بهم خورده چي؟ لرزون گفت هیچ وقت منو نبخش الا .. هیچ وقت... گیج و منگ چشمامو باريك كردم. يعني.. كاملاً بي احساس گفت: من ندارم نمیتونستم نفس بکشم. خيلي محكم گفت: خدافظ الا... حس کردم توی یه لحظه زیر دلم خالي شد و نفسم بند اومد.. دیدم تار شد و ناباورانه به اطرافم نگاه کردم. من درست نشنیدم جیمن
( فصل سوم ) پارت ۵۹۳
.. نگو نشکسته.. خيلي سرد و لرزون :گفت وکیلم میاد برگه ها رو برمیداره.. يك ساعت دیگه اژانس پایین منتظرته که بري خونه جديد.. وا رفتم.. ناباور و پردرد به پشتش نگاه کردم. اصلا میشنوعه چی میگم؟ چرا داره اینکارو باهام میکنه؟ چرا انقدر سرده؟ صورتم خیس خیس بودم و قلبم داشت از جا در میومد. نمیتونه.. نمیتونه بره. قدمی سمت در رفت.. قلبم ریخت وحشت زده نفس نفس زدم نه.. برمیگرده.. جیمین
برگرد خواهش میکنم قدم بعدیشم برداشت نفسم بند اومد.. داره میره.. داره.. شوکه نگاش کردم دستشو به دستگیره برد همونجور بهت زده با دهن باز و تن خیلی لرزون نگاش کردم. دستگیره رو کشید که خیلی وحشت زده و لرزون گفتم نرو این کلمه بي اختیار و از قلبم اومد بیرون من نمیخوام بره..
قلبم طاقت نمیاره.. دستش از حرکت و ایستاد هق هق خفيفي کردم. اخ خداا... قلبم داشت تیکه تیکه میشدم همه وجودم تو اتیش بود.. داشتم میسوختم.. اما نمیتونستم اجازه بدم غرورم سد راه عشق و خوشبختي و زندگیم بشه.. اگه جیمین
از اون در بره بیرون نابود میشم. دیگه الایی نمیمونه... بدون جیمین
.. نمیتونم. نمیتونم بذارم میخوام این غرور رو بشکنم. باید بشکنم... واسه عشقم.. دلم نمیخواد روزها حسرت این لحظه رو بخورم که کاش به عشقم اعتراف کرده بودم. تند گفتم نرو...بمون.. من... همونجور پشت بهم وایستاد. اشکم پردرد و درمونده جاري شد. بلند گریه کردم و درمونده لبمو گاز گرفتم و چشمامو بستم و با درد گفتم:جیمین..من.. دست یخ و لرزونم رو به دهنم کشیدم. باید بگم... با همه عشق و حس و وجودم عمیق گفتم: جیمین
دوستت دارم..خيلي زیاد.. حس کردم تكون خيلي بزرگي خورد و دستش دور دستگیره در سفت شد. اونقدر سفت که بند انگشتاش سفید شده بود. استینم رو روي صورتم کشیدم و اشکم رو پاک کردم اما سریع با اشك جديدي جايگزين شد و لرزون و با امید و عشق گفتم نرو پیشم
بمون.. اشکام همینجور بي وقفه میریختن و با عشق و محبت نگاش کردم. با تلخي عجيب و غيرمنتظره ای :گفت این جزو قرارمون نبود سر خورده دستاي يخ زدمو مشت کردم و بی قرار و مضطرب زل زدم بهش. حالا که قرار بهم خورده چي؟ لرزون گفت هیچ وقت منو نبخش الا .. هیچ وقت... گیج و منگ چشمامو باريك كردم. يعني.. كاملاً بي احساس گفت: من ندارم نمیتونستم نفس بکشم. خيلي محكم گفت: خدافظ الا... حس کردم توی یه لحظه زیر دلم خالي شد و نفسم بند اومد.. دیدم تار شد و ناباورانه به اطرافم نگاه کردم. من درست نشنیدم جیمن
- ۱۷.۷k
- ۱۸ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط