my little killer
my little killer
part 2:
y/n:
که ناگهان دست هاش رو دور کمرم احساس کردم.
همراه با نفس داغی که روی گوشم بود.
باچیرا: درو نمیبندی؟
آروم و با احتیاط در رو بستم.
که لب هاش رو روی گردنم حس کردم.
باچیرا: وای خدا چقدر دلم برات تنگ شده بود.
من:خب...منم
باچیرا:خیلی وقت شده نه؟
من: شاید.
بر گشتم و حالا رو به روی هم بودیم.
باچیرا: کنجکاو نشدی که چرا اینجام؟
من: خب کنجاو که شدم ولی دلم نمیخواد بپرسم.
باچیرا: ای بابا! آخه چرا؟
(تک تک کلماتش با همون لحن گوگولی خودشه ها دقت کنید در خواندن😔)
یه لبخند کوچیک رو لبم نشت : چون میدونم بعدش پشیمون میشم.
باچیرا زد زیر خنده.
باچیرا: باشه باشه نمیگم.
من: خب این همه وقت تنها بودی؟ همه چیز خوب بوده؟
باچیرا: کمی ساکت شد و نگاهش رو دزدید : آه آره.... همه چیز عالی بوده.
خیلی وقت باچیرا رو میشناسم.
از وقتی که زیر پل داشت با چند تا پسر دعوا میکرد و اونا رو کتک میزد.
حدودا ده سال پیش بود که...
این داستان ادامه دارد...
part 2:
y/n:
که ناگهان دست هاش رو دور کمرم احساس کردم.
همراه با نفس داغی که روی گوشم بود.
باچیرا: درو نمیبندی؟
آروم و با احتیاط در رو بستم.
که لب هاش رو روی گردنم حس کردم.
باچیرا: وای خدا چقدر دلم برات تنگ شده بود.
من:خب...منم
باچیرا:خیلی وقت شده نه؟
من: شاید.
بر گشتم و حالا رو به روی هم بودیم.
باچیرا: کنجکاو نشدی که چرا اینجام؟
من: خب کنجاو که شدم ولی دلم نمیخواد بپرسم.
باچیرا: ای بابا! آخه چرا؟
(تک تک کلماتش با همون لحن گوگولی خودشه ها دقت کنید در خواندن😔)
یه لبخند کوچیک رو لبم نشت : چون میدونم بعدش پشیمون میشم.
باچیرا زد زیر خنده.
باچیرا: باشه باشه نمیگم.
من: خب این همه وقت تنها بودی؟ همه چیز خوب بوده؟
باچیرا: کمی ساکت شد و نگاهش رو دزدید : آه آره.... همه چیز عالی بوده.
خیلی وقت باچیرا رو میشناسم.
از وقتی که زیر پل داشت با چند تا پسر دعوا میکرد و اونا رو کتک میزد.
حدودا ده سال پیش بود که...
این داستان ادامه دارد...
- ۲۵۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط