𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p25
ظرف میوه ها از دست خانم کیم افتاد و شکست.
پس واقعا تویی که به آقای جئون میچسبیدی، نه جئون به تو. وای خاک به سرم این چه بچه ایه تربیت کردمم
- تهیونگ با اخم کیوتی به جونگکوک تکیه داد و گفت:« آره مامان من بودم. جونگکوک جفتمه، اینطوری هم نیست که خودت تاحالا همچین کارایی نکرده باشی. حالا لطفاً به حریم خصوصیمون احترام بذار و برو بیرون. میخوام با آلفام تنها باشم. »
خانم کیم با حرص قدم برداشت و در رو محکم کوبید و بیرون رفت.
- خب جئون، کجا بودیم؟
روی نوک پاهاش ایستاد و درحالی که دست هاش دور گردن جونگکوک سر جونگکوک رو پایین تر کشیده بود تا تقریبا هم قد بشن گفت.
قبل از اینکه متوجه بشه آلفا مثل گونی امگا رو روی شونش انداخت و سمت اتاق رفت.
*پارت حذفی، تو کامنتا*
جونگکوک به خودش اومد.
- ببخشید فرشته ی معصومم..
الان دیگه وقت خواب بود. پس تهیونگ رو بیدار نکرد. برعکس ، خودش هم بغل تهیونگ خوابید.
فردا صبح:
جونگکوک زودتر با آلارم گوشیش از خواب پرید. انگشت های کشیدش رو روی صفحه گوشی کشید.
اجازه داد تهیونگ ۱۰ دقیقه دیگه بخوابه. وقتی کار های لازم رو انجام داد تهیونگ رو آروم بیدار کرد.
«جونگکوک با مهربونیِ بیشازحدی کنار تخت نشست و دستش رو نوازشوار روی موهای تهیونگ کشید:
تهیونگ… تهیونگ… بیدار شو… صبح شده.
تهیونگ بعد از ۵ دقیقه، با بدنی کوفته و چشمهای پفکرده از خواب بیدار شد. هنوز چشمهاش رو باز نکرده بود که صدای هقهقِ ضعیفش توی اتاق پیچید. جونگکوک با نگرانیِ تمام، نیمخیز شد و بازوهای تهیونگ رو گرفت:
چی شده تهیونگ؟ کجات درد میکنه؟ حالت خوبه؟
تهیونگ به سختی چشمهاش رو باز کرد، اما به محض دیدنِ صورتِ جونگکوک، با بغضِ لرزونی صورتش رو برگردوند:
من… من… اصلاً باهات قهرم! دیروز بهت گفتم نکن… درد دارم… تو گوش نکردی… دیگه نمیخوام آلفام باشی!
جونگکوک که انتظار این برخورد رو نداشت، اخمِ ریزی روی پیشونیش نشست. غرورِ آلفاییش جریحه دار شده بود، اما هنوز نگرانی برای سلامتیِ جفتش توی چشماش موج میزد. به سمتش خم شد و با صدایی بم و جدی، اما آروم گفت:
مارک رو روی گردنت نمیبینی؟ من آلفاتم، تهیونگ. هیچوقت نمیتونی این پیوند رو انکار کنی.
تهیونگ، درحالی که با دستهای لرزونش گردنِ متورم و کبودش رو پوشونده بود، با لجبازی گفت:
شنیدم… شنیدم که میتونن مارک رو از رو گردن بردارن. دیگه نمیخوام آلفام باشی! گردنم… مارکم… همهاش تیر میکشه! تقصیرِ توعه… تو بهم آسیب زدی!
جونگکوک رایحه ی چوب صندلش رو پخش کرد و فقط کمر پسر کوچک تر رو نوازش کرد.
- میدونم، دیشب تند رفتم. ببخشید. اون من نبودم خب؟ اون گرگ بود.
80 لایک 150 کامنت 15 بازنشر
p25
ظرف میوه ها از دست خانم کیم افتاد و شکست.
پس واقعا تویی که به آقای جئون میچسبیدی، نه جئون به تو. وای خاک به سرم این چه بچه ایه تربیت کردمم
- تهیونگ با اخم کیوتی به جونگکوک تکیه داد و گفت:« آره مامان من بودم. جونگکوک جفتمه، اینطوری هم نیست که خودت تاحالا همچین کارایی نکرده باشی. حالا لطفاً به حریم خصوصیمون احترام بذار و برو بیرون. میخوام با آلفام تنها باشم. »
خانم کیم با حرص قدم برداشت و در رو محکم کوبید و بیرون رفت.
- خب جئون، کجا بودیم؟
روی نوک پاهاش ایستاد و درحالی که دست هاش دور گردن جونگکوک سر جونگکوک رو پایین تر کشیده بود تا تقریبا هم قد بشن گفت.
قبل از اینکه متوجه بشه آلفا مثل گونی امگا رو روی شونش انداخت و سمت اتاق رفت.
*پارت حذفی، تو کامنتا*
جونگکوک به خودش اومد.
- ببخشید فرشته ی معصومم..
الان دیگه وقت خواب بود. پس تهیونگ رو بیدار نکرد. برعکس ، خودش هم بغل تهیونگ خوابید.
فردا صبح:
جونگکوک زودتر با آلارم گوشیش از خواب پرید. انگشت های کشیدش رو روی صفحه گوشی کشید.
اجازه داد تهیونگ ۱۰ دقیقه دیگه بخوابه. وقتی کار های لازم رو انجام داد تهیونگ رو آروم بیدار کرد.
«جونگکوک با مهربونیِ بیشازحدی کنار تخت نشست و دستش رو نوازشوار روی موهای تهیونگ کشید:
تهیونگ… تهیونگ… بیدار شو… صبح شده.
تهیونگ بعد از ۵ دقیقه، با بدنی کوفته و چشمهای پفکرده از خواب بیدار شد. هنوز چشمهاش رو باز نکرده بود که صدای هقهقِ ضعیفش توی اتاق پیچید. جونگکوک با نگرانیِ تمام، نیمخیز شد و بازوهای تهیونگ رو گرفت:
چی شده تهیونگ؟ کجات درد میکنه؟ حالت خوبه؟
تهیونگ به سختی چشمهاش رو باز کرد، اما به محض دیدنِ صورتِ جونگکوک، با بغضِ لرزونی صورتش رو برگردوند:
من… من… اصلاً باهات قهرم! دیروز بهت گفتم نکن… درد دارم… تو گوش نکردی… دیگه نمیخوام آلفام باشی!
جونگکوک که انتظار این برخورد رو نداشت، اخمِ ریزی روی پیشونیش نشست. غرورِ آلفاییش جریحه دار شده بود، اما هنوز نگرانی برای سلامتیِ جفتش توی چشماش موج میزد. به سمتش خم شد و با صدایی بم و جدی، اما آروم گفت:
مارک رو روی گردنت نمیبینی؟ من آلفاتم، تهیونگ. هیچوقت نمیتونی این پیوند رو انکار کنی.
تهیونگ، درحالی که با دستهای لرزونش گردنِ متورم و کبودش رو پوشونده بود، با لجبازی گفت:
شنیدم… شنیدم که میتونن مارک رو از رو گردن بردارن. دیگه نمیخوام آلفام باشی! گردنم… مارکم… همهاش تیر میکشه! تقصیرِ توعه… تو بهم آسیب زدی!
جونگکوک رایحه ی چوب صندلش رو پخش کرد و فقط کمر پسر کوچک تر رو نوازش کرد.
- میدونم، دیشب تند رفتم. ببخشید. اون من نبودم خب؟ اون گرگ بود.
80 لایک 150 کامنت 15 بازنشر
- ۱۲.۷k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط