𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
𝐋𝐚𝐰 𝐨𝐟 𝐂𝐨𝐥𝐨𝐫𝐬
p25
+ من گرگ... هق.. من گرگو نمیخوامم
درحالی که با مشتای کوچیکش اشک هاش رو پاک میکرد گفت.
- دیگه هیچوقت این رو نگو؛ دوست داری چی بخوری؟ بگو تا برات درست کنم.
+ داری سعی میکنی بحث رو عوض کنی نه؟
- نه... فقط ساعت ۶:۴۰ دقیقست و اگر تا پنج دقیقه دیگه درست کردن صبحونه رو شروع نکنم به موقع نمیرسیم.
+ هیخخخ چرا زودتر بهم نگفتییی؟
- اگر وسط گریه کردنات میگفتم چی بهم میگفتی؟
تهیونگ سریع از جاش پاشد.
۱۰ دقیقه بعد
جونگکوک پنکیک شکلاتی درست کرده بود و روش رو با توت فرنگی و موز و بلوبری و خامه تزئین کرد.
- واااووو تو واقعا تو این کار خوبیااا..!!
تهیونگ درحالی که با چشم های براقش به پنکیک های تزئین شده نگاه میکرد گفت.
جونگکوک نیشخندی زد و پیشبندش رو در آورد.
+ یه مدت آشپزی و شیرینی پزی رو امتحان کرده بودم. خب، امتحانش کن.
تهیونگ مشتاقانه پنکیک رو توی دستش گرفت و گاز زد.
جونگکوک لبخند محوی زد. امگا نیازی به چنگال نداشت؟
+ هیی جونگکوکک این خیلی خوبهه
جونگکوک نشون نداد، اما واقعا خوشحال شده بود.
- هومم پس خوشت اومده؟
+ هی، فکر نکن دیگه ازت ناراحت نیستماا
۲۰ دقیقه بعد.
هردوشون دیرشون شده بود. بدو بدو توی راهروهای مدرسه حرکت میکردن و سمت کلاس میرفتن.
+ تو اول برو تهیونگ، نمیخوام شایعه ای درست بشه.
- چرا؟ نکنه نمیخوای بقیه بفهمن که جفتمی؟ تو اصلا ازم خوشت نمیاد نه؟
تهیونگ که هالش آبی شده بود و رایحه ی تمشکش تلخ شده بود این رو گفت و برگشت.
+ اگر شایعه تو کل مدرسه پخش شه دیگه نمیتونم معلمت باشم..
- بعدا باید برام جبران کنی ، جئون!
این رو گفت و لگدی به در زد و وارد کلاس شد.
جونگکوک هم یک دقیقه صبر کرد و وارد شد. بعد از حدودا ۵ دقیقه که طبق عادت وسایلش رو مرتب میکرد کلاس رو شروع کرد.
ــــــــــــــــ
یک ساعت و نیم بعد
زنگ خورد و بچه ها وسایلشون رو توی جا میزی گذاشتن و از کلاس بیرون رفتن.
تهیونگ که شیر کاکائو میخورد با جیمین توی راهرو ها قدم میزد. درواقع فقط کلاس خودشون بود که میدونست جونگکوک جفت تهیونگه. اونم نه همه ی کلاس، خیلی ها اون روز غایب بودن. اما شرط میبندم تا چند هفته ی آینده کل مدرسه متوجه میشن.
- هی تهیونگ، اوضاع با استاد جئون چطوره؟
جیمین پرسید.
+ جونگکوک؟ اوه اره اوضاع خوبه.
تهیونگ درحالی که به سرفه افتاده بود گفت.
- مارکت چیز دیگه ای میگه.
تهیونگ شیرکاکائو که تموم شده بود رو سمت سطل زباله پرت کرد و درحالی که بغض کرده بود گفت:« اون... من دیشب.. گفتم مارکم درد... درد میکنهه.. اما اون.. گرگ لعنتی... که روش غالب بود... گوش نکرد... »
شرط:
۶۰ لایک ۱۵۰ کامنت ۱۵ بازنشر
p25
+ من گرگ... هق.. من گرگو نمیخوامم
درحالی که با مشتای کوچیکش اشک هاش رو پاک میکرد گفت.
- دیگه هیچوقت این رو نگو؛ دوست داری چی بخوری؟ بگو تا برات درست کنم.
+ داری سعی میکنی بحث رو عوض کنی نه؟
- نه... فقط ساعت ۶:۴۰ دقیقست و اگر تا پنج دقیقه دیگه درست کردن صبحونه رو شروع نکنم به موقع نمیرسیم.
+ هیخخخ چرا زودتر بهم نگفتییی؟
- اگر وسط گریه کردنات میگفتم چی بهم میگفتی؟
تهیونگ سریع از جاش پاشد.
۱۰ دقیقه بعد
جونگکوک پنکیک شکلاتی درست کرده بود و روش رو با توت فرنگی و موز و بلوبری و خامه تزئین کرد.
- واااووو تو واقعا تو این کار خوبیااا..!!
تهیونگ درحالی که با چشم های براقش به پنکیک های تزئین شده نگاه میکرد گفت.
جونگکوک نیشخندی زد و پیشبندش رو در آورد.
+ یه مدت آشپزی و شیرینی پزی رو امتحان کرده بودم. خب، امتحانش کن.
تهیونگ مشتاقانه پنکیک رو توی دستش گرفت و گاز زد.
جونگکوک لبخند محوی زد. امگا نیازی به چنگال نداشت؟
+ هیی جونگکوکک این خیلی خوبهه
جونگکوک نشون نداد، اما واقعا خوشحال شده بود.
- هومم پس خوشت اومده؟
+ هی، فکر نکن دیگه ازت ناراحت نیستماا
۲۰ دقیقه بعد.
هردوشون دیرشون شده بود. بدو بدو توی راهروهای مدرسه حرکت میکردن و سمت کلاس میرفتن.
+ تو اول برو تهیونگ، نمیخوام شایعه ای درست بشه.
- چرا؟ نکنه نمیخوای بقیه بفهمن که جفتمی؟ تو اصلا ازم خوشت نمیاد نه؟
تهیونگ که هالش آبی شده بود و رایحه ی تمشکش تلخ شده بود این رو گفت و برگشت.
+ اگر شایعه تو کل مدرسه پخش شه دیگه نمیتونم معلمت باشم..
- بعدا باید برام جبران کنی ، جئون!
این رو گفت و لگدی به در زد و وارد کلاس شد.
جونگکوک هم یک دقیقه صبر کرد و وارد شد. بعد از حدودا ۵ دقیقه که طبق عادت وسایلش رو مرتب میکرد کلاس رو شروع کرد.
ــــــــــــــــ
یک ساعت و نیم بعد
زنگ خورد و بچه ها وسایلشون رو توی جا میزی گذاشتن و از کلاس بیرون رفتن.
تهیونگ که شیر کاکائو میخورد با جیمین توی راهرو ها قدم میزد. درواقع فقط کلاس خودشون بود که میدونست جونگکوک جفت تهیونگه. اونم نه همه ی کلاس، خیلی ها اون روز غایب بودن. اما شرط میبندم تا چند هفته ی آینده کل مدرسه متوجه میشن.
- هی تهیونگ، اوضاع با استاد جئون چطوره؟
جیمین پرسید.
+ جونگکوک؟ اوه اره اوضاع خوبه.
تهیونگ درحالی که به سرفه افتاده بود گفت.
- مارکت چیز دیگه ای میگه.
تهیونگ شیرکاکائو که تموم شده بود رو سمت سطل زباله پرت کرد و درحالی که بغض کرده بود گفت:« اون... من دیشب.. گفتم مارکم درد... درد میکنهه.. اما اون.. گرگ لعنتی... که روش غالب بود... گوش نکرد... »
شرط:
۶۰ لایک ۱۵۰ کامنت ۱۵ بازنشر
- ۷.۴k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط