#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 8
در ورودی قفل بود
جونگکوک چند ثانیه به قفل نگاه کرد
بعد از جیب کتش چیزی بیرون اورد
چشمهایم گرد شد
«این چیه؟»
«کلید»
«از کجا آوردیش؟»
«مهمه؟»
«بله!»
یونگی با خونسردی گفت:
«منم همین سوال رو پرسیدم»
جونگکوک کلید را داخل قفل چرخاند
صدای تق بلندی در سکوت شب پیچید
در باز شد
بوی نم و چوب قدیمی به صورتم خورد(نمیدونم چجوری خورد ولی خورد😂*
داخل خانه تاریک بود
یونگی چراغ قوه ی گوشی اش را روشن کرد
نور ضعیف اتاق بزرگی را نشان داد
مبلهای قدیمی
یک شومینه ی خاموش
قاب های خالی روی دیوار
و گرد و غباری که همه جا نشسته بود
یک قدم داخل گذاشتم
ناگهان احساس عجیبی به من دست داد
انگار خانه مرا می شناخت
انگار...
منتظر من بود
«اتیلدا»
صدای جونگکوک این بار نزدیک تر بود
«چیه؟»
«به چیزی دست نزن»
«چرا؟»
«چون نمیدونیم اینجا چه چیز هایی وجود داره»
نگاهش کردم
«فکر میکنی ممکنه هیولا اینجا باشه؟»
«نه»
«پس؟»
جونگکوک به تاریکی انتهای خانه نگاه کرد
«آدمها از هیولاها خطرناکترن»
برای لحظه ای چیزی نگفتم
چون نمیدانستم چرا این جمله را انقدر جدی گفت...
از کنار دیوار عبور کردم
چند قاب عکس روی زمین افتاده بود
یکی از آن ها توجهم را جلب کرد
خم شدم و آن را برداشتم...
عکس قدیمی بود
سه نفر جلوی همین خانه ایستاده بودن
دو مرد جوان...
و یک زن
قلبم متوقف شد
عکس را نزدیک تر بردم
نه!
نمیتوانست واقعی باشد
اما بود
اون زن.....
.... 🦖⚧
اینم پارت جدید ولی اصلا پارت قبلی بازنشر نشد اگه اینجوری باشه قهر میکنم دلتون میخواد قهر کنم اگه نمیخواید قهر کنم بجاش این پارتو خوب حمایت کنید به خصوص بازنشر هاش
𝗽𝗮𝗿𝘁 8
در ورودی قفل بود
جونگکوک چند ثانیه به قفل نگاه کرد
بعد از جیب کتش چیزی بیرون اورد
چشمهایم گرد شد
«این چیه؟»
«کلید»
«از کجا آوردیش؟»
«مهمه؟»
«بله!»
یونگی با خونسردی گفت:
«منم همین سوال رو پرسیدم»
جونگکوک کلید را داخل قفل چرخاند
صدای تق بلندی در سکوت شب پیچید
در باز شد
بوی نم و چوب قدیمی به صورتم خورد(نمیدونم چجوری خورد ولی خورد😂*
داخل خانه تاریک بود
یونگی چراغ قوه ی گوشی اش را روشن کرد
نور ضعیف اتاق بزرگی را نشان داد
مبلهای قدیمی
یک شومینه ی خاموش
قاب های خالی روی دیوار
و گرد و غباری که همه جا نشسته بود
یک قدم داخل گذاشتم
ناگهان احساس عجیبی به من دست داد
انگار خانه مرا می شناخت
انگار...
منتظر من بود
«اتیلدا»
صدای جونگکوک این بار نزدیک تر بود
«چیه؟»
«به چیزی دست نزن»
«چرا؟»
«چون نمیدونیم اینجا چه چیز هایی وجود داره»
نگاهش کردم
«فکر میکنی ممکنه هیولا اینجا باشه؟»
«نه»
«پس؟»
جونگکوک به تاریکی انتهای خانه نگاه کرد
«آدمها از هیولاها خطرناکترن»
برای لحظه ای چیزی نگفتم
چون نمیدانستم چرا این جمله را انقدر جدی گفت...
از کنار دیوار عبور کردم
چند قاب عکس روی زمین افتاده بود
یکی از آن ها توجهم را جلب کرد
خم شدم و آن را برداشتم...
عکس قدیمی بود
سه نفر جلوی همین خانه ایستاده بودن
دو مرد جوان...
و یک زن
قلبم متوقف شد
عکس را نزدیک تر بردم
نه!
نمیتوانست واقعی باشد
اما بود
اون زن.....
.... 🦖⚧
اینم پارت جدید ولی اصلا پارت قبلی بازنشر نشد اگه اینجوری باشه قهر میکنم دلتون میخواد قهر کنم اگه نمیخواید قهر کنم بجاش این پارتو خوب حمایت کنید به خصوص بازنشر هاش
- ۷.۸k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط