{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

dark life = 9

«مرسی، دکتر...» نگاهش از زیر مژه های خیس و پرپشتش به چشمان ات خیره شد. «...یا بهتره بگم، ات؟ تو تنها کسی هستی که بعد از اون شب لعنتی، حالم رو خوب می کنی. باعث می شی حس کنم شاید دوباره بشه زندگی کرد. شاید... دوباره بشه عشق رو حس کرد.»

ات که حالا کاملاً در دام همدردی و آن نگاه های عمیقاً مغناطیسی اش گرفتار شده بود، گونه هایش از شرم و هیجان گل انداخت. سعی کرد دستش را عقب بکشد، اما تهیونگ رهایش نکرد. برعکس، آن را آورد سمت صورتش و با لب هایش، به آرامی روی بند انگشتان ات بوسه ای طولانی گذاشت. بوسه ای که این بار خیس از اشک های خودش بود.
«تهیونگ، این... این درست نیست. رابطه ی پزشک و بیمار. خواهش می کنم...»

اما تهیونگ حرفش را قطع کرد، در حالی که هنوز دست ات را نزدیک لب هایش نگه داشته بود و نفس های گرمش پوست دستش را قلقلک می داد. «رابطه ی پزشک و بیمار؟» زمزمه کرد و ته لهجه ی کُند و نافذش غلیظ تر شد. «من اینجا یه بیمار نیستم، ات. من یه مردی هستم که توی این جهنم گم شده و یه فرشته ی نجات دهنده پیدا کرده. نمی تونی قلبت رو به روی این قضیه ببندی. من می دونم تو هم این کشش رو حس می کنی. وقتی نزدیکم می شی، نبضت تندتر می زنه، مردمک چشات گشادتر میشه... من این چیزا رو می بینم، دکتر. من عادت دارم به دقت نگاه کنم.»
دیدگاه ها (۱)

dark life = 10

رمان دختر خاص پارت 27ات با یه لبخند کوچیک و یه کم خستگی تو چ...

dark life = 8

dark life = 7

chapter 2p29با هر تماسی که بدنِ ا.ت با بدنِ تهیونگ داشت، با ...

chapter 2p28همین که لب‌هایِ ا.ت، نرم و مطمئن، لب‌هایِ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط