{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت

گاهی سکوت تسلیم فریاد ، گاهی اشک همصدا با سکوت
گاهی باید رفت بی دلیل ، لحظه ای می آید که پر از غمی
اسیری در قفسی که اسیر است در قفس زندگی
گاهی باید فراموش کرد، به یاد آن فراموشی یادها را در دل خاموش کرد
و ما رفتیم و از این رفتنها خاطره ای نماند، هر چه بود در لحظه خودش خوش بود
و اینجاست که گذشته ها خاک میخورند ، گاهی گذشته ها دل را از هر چه غم است پاک میکنند
و من خاک خوردم و بعد از سالها پر از غمم ، با اینکه گذشته ها رفت ، خودم هم در حال رفتنم
و من میروم و کسی دیگر می آید که مرا یاد نمیکند ، مثل من خودش را از تاریکی ها رها نمیکند
در خاموشیها نشستی و شمع وجودت روشن بود ، حق با تو بود که شمع هم دلیل خاموشی بود
و آن شمع سوخت و همه چیز تمام شد ، این گذشته ی خاک خورده ی من بود که تباه شد…
دیدگاه ها (۳)

نمیتوان از اینجا گذشت ، اینجا پر از یاد تو بوده ، پر از عشق ...

دل شکسته بود ،راهی نداشت ، رفت و هیچ جای صحبتی نگذاشت فکر می...

نیستی و دلتنگ تو هستم ، با اینکه همیشه به یادتم ، باز هم در ...

تا آنجا که نفس در سینه است ، یک نفس دوستت دارم تا آنجا که دن...

گاهی باید قبل از آنکه کاملاً ویران شوی، دستِ خودت را بگیری، ...

درک کردن اوبیتو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط