ویو ساعت جانکوک
ویو ساعت ۸ (جانکوک)
از ساعت ۷ توی مراسمم همه جام شراب به دست میخورن همه اینقدر هیجان داشتن که کسی که حتی نمیدونم زن یا مرد رو ببینن که همون موقع صدای پاشنه کفشی توجه خودم رو بهش جلب کرد وقتی روم رو اونور کردم با دختری بسیار خوشگل سرد مواجه شدم که کارلوس با شتاب آمد پیشم و گفت
کارلوس: قربان خانمی وارد شدن همان مافیاست ایشون بزرگترین مافیا دختر جهان هستن
ویو ات
همون طور گفتم ساعت ۸ مراسم بودم با صدای پاشنه کفشم کل مراسم نگاهشون دوخته شد به من همون طور پایین میرفتم و موزیک قطع شد نگاهم اینور اونور نمیکردم که نگاهم به مستر جؤن خورد پوزخندی بهش زدم و بالای مراسم نشستم که من رو و مستر جؤن رو دعوت به بالا کردن رفتم بالا مثل همیشه سرد خودم رو معرفی کردم که جؤن گفت
کوک: خوشبختم میس کیم(میخواد دست بده)
ات: خواست بهم دست بده که دست ندادم و بهش گفتم همچنین(پوزخند)
ویو کوک
دست منو رد کرد هیچ کس همچین جرعتی نداره خیلی دختر سردیه ازش خیلی خوشم آمده بلاخره مال خودم میشی هه
ات: به صاحب مراسم آقای جانگ گفت
ات: دیگه باید برم زیادی هم موندم
جانگ: اما ساعت هنوز ۹
ات: با نگاهی پر از فو......ش بهش نگاه کردم و رفتم که چهارتا بادیگاردم دنبالم آمدن در ماشین رو برام باز کردن همین که خواستم بشینم جؤن گفت
کوک: به امید دیدار دوباره خدافظ
ات: نیمروخش رو کرد بهش و جوابی نداد و سوار ماشین شد
ویو ات
رفتم خونه که بابام رو دیدم رفتم بوسش کردم در مورد مراسم بهش گفتم با مهربونی جوابم رو داد تنها کسی که باهاش مهربونم بابامه وگرنه همه بی رحمن رفتم توی اتاق داشتم از خواب از حال میرفتم ولی نه رفتم توی اتاق کارم و تا ساعت ۶ صبح کار کردم بدش هم رفتم یه معامله انجام دادم رفتم خونه که بابام صدام زد گفت به یک معامله دیگه برم اونم رفتم و رفتم به باند یه سر زدم هزارتا کار دیگه برگشتم خونه ساعت ۱ شب بود رفتم خونه حال عوض کردن لباس نداشتم ولی کار هارو انجام دادم و روتینم انجام دادم و رفتم روی تخت توی یک چشم به هم زدن خواب رفتم
ویو فردا
از ساعت ۷ توی مراسمم همه جام شراب به دست میخورن همه اینقدر هیجان داشتن که کسی که حتی نمیدونم زن یا مرد رو ببینن که همون موقع صدای پاشنه کفشی توجه خودم رو بهش جلب کرد وقتی روم رو اونور کردم با دختری بسیار خوشگل سرد مواجه شدم که کارلوس با شتاب آمد پیشم و گفت
کارلوس: قربان خانمی وارد شدن همان مافیاست ایشون بزرگترین مافیا دختر جهان هستن
ویو ات
همون طور گفتم ساعت ۸ مراسم بودم با صدای پاشنه کفشم کل مراسم نگاهشون دوخته شد به من همون طور پایین میرفتم و موزیک قطع شد نگاهم اینور اونور نمیکردم که نگاهم به مستر جؤن خورد پوزخندی بهش زدم و بالای مراسم نشستم که من رو و مستر جؤن رو دعوت به بالا کردن رفتم بالا مثل همیشه سرد خودم رو معرفی کردم که جؤن گفت
کوک: خوشبختم میس کیم(میخواد دست بده)
ات: خواست بهم دست بده که دست ندادم و بهش گفتم همچنین(پوزخند)
ویو کوک
دست منو رد کرد هیچ کس همچین جرعتی نداره خیلی دختر سردیه ازش خیلی خوشم آمده بلاخره مال خودم میشی هه
ات: به صاحب مراسم آقای جانگ گفت
ات: دیگه باید برم زیادی هم موندم
جانگ: اما ساعت هنوز ۹
ات: با نگاهی پر از فو......ش بهش نگاه کردم و رفتم که چهارتا بادیگاردم دنبالم آمدن در ماشین رو برام باز کردن همین که خواستم بشینم جؤن گفت
کوک: به امید دیدار دوباره خدافظ
ات: نیمروخش رو کرد بهش و جوابی نداد و سوار ماشین شد
ویو ات
رفتم خونه که بابام رو دیدم رفتم بوسش کردم در مورد مراسم بهش گفتم با مهربونی جوابم رو داد تنها کسی که باهاش مهربونم بابامه وگرنه همه بی رحمن رفتم توی اتاق داشتم از خواب از حال میرفتم ولی نه رفتم توی اتاق کارم و تا ساعت ۶ صبح کار کردم بدش هم رفتم یه معامله انجام دادم رفتم خونه که بابام صدام زد گفت به یک معامله دیگه برم اونم رفتم و رفتم به باند یه سر زدم هزارتا کار دیگه برگشتم خونه ساعت ۱ شب بود رفتم خونه حال عوض کردن لباس نداشتم ولی کار هارو انجام دادم و روتینم انجام دادم و رفتم روی تخت توی یک چشم به هم زدن خواب رفتم
ویو فردا
- ۳.۸k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط