مربی من
🎀مربی من🎀
🍬Part3🍬
یونگی دیگه طاقت نیاورد و با خنده سری از روی تاسف تکان داد.
دونسنگش قرار نبود از اخلاقیات مزخرفش دست بکشه.
مدتی بود پسری تقریبا هم سن و سال جونکوک به باشگاه اومده بود و دربارهی کلاس های بوکس پرسیده بود و همون روز ثبت نام کرده بود.
البته از جلسه با گوشهای نشستن به جونکوک در حال تمرین را میزد.
در واقع پسر راجع به ظاهرش هر چند با اقرار اما حق داشت مو های نقرهای رنگ و گوشواره هایی که به گوش انداخته بود کمی برای این محیط نامناسب بود.جوری که انگار پسر به این مکان و این جمع تعلق نداشت و توی ذوق میزد.
چندباری یونگی تلاش کرده بود بهش تمریناتی بده اما پسر به قدری حواسش پرت جایی... خب در واقع پرت جونکوک بود،که حتی در
پایان پارت ۳🍭🍧🪐🧁🍡🍬🎀
🍬Part3🍬
یونگی دیگه طاقت نیاورد و با خنده سری از روی تاسف تکان داد.
دونسنگش قرار نبود از اخلاقیات مزخرفش دست بکشه.
مدتی بود پسری تقریبا هم سن و سال جونکوک به باشگاه اومده بود و دربارهی کلاس های بوکس پرسیده بود و همون روز ثبت نام کرده بود.
البته از جلسه با گوشهای نشستن به جونکوک در حال تمرین را میزد.
در واقع پسر راجع به ظاهرش هر چند با اقرار اما حق داشت مو های نقرهای رنگ و گوشواره هایی که به گوش انداخته بود کمی برای این محیط نامناسب بود.جوری که انگار پسر به این مکان و این جمع تعلق نداشت و توی ذوق میزد.
چندباری یونگی تلاش کرده بود بهش تمریناتی بده اما پسر به قدری حواسش پرت جایی... خب در واقع پرت جونکوک بود،که حتی در
پایان پارت ۳🍭🍧🪐🧁🍡🍬🎀
- ۲.۴k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط