{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فکر کنم امسال قراره واقعا سخت بگذره ...

فکر کنم امسال قراره واقعا سخت بگذره ...
تا وقتی که سحرا خونه ی مامان بابا بودم و با خیال راحت میخوابیدم و نگران خواب نموندن نبودم...
سحر که بیدار میشدم چایی دم بود و غذا گرم بود و سفره پهن...
تا موقعی که سر سفره پیش خانواده بودم ...
تا وقتی که از بیدار نشدن داداشام حرص میخوردم ...
صدای تلویزیون و دعای سحری توی خونمون بود ...
به قول داداش کوچیکه نزدیک اذان مثل پاندول ساعت روبروی تلویزیون میشستم و به بقیه اعلام میکردم چقدر مونده ...
تا اون موقع ها نه غمی بود و نه غصه ای
البته قدر هم ندونستم تا الان که باید خوابگاه باشم و خونه نیستم و دورم ....
الان قدرشو میدونم که چه دوران خوشی بود کنار خانواده بودن...
کاش دوباره بیاد اون روزایی که بی دغدغه خونه ی مامان بودیم و غذای مامان‌پز سحریمون بود...

#رمضان_مبارک
دیدگاه ها (۱)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑ویو بعد از کار جونگکوک، رسیدن به خونه. ...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 پارت سیزدهم: طوفانِ برخ...

پارت ۲۵

★彡   Part 62 彡★ پیدا کردن تاکسی این موقع صبح کار سختی بود، ا...

سناریو:مرگ پنهان/پارت¹¹**ایزوکو**کلامی با خوانندگان: عه...بر...

پارت پانزدهم | شب نشینی. پارک لاراوقتی رسیدیم خونه، اولین چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط