{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین ف

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی... در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد وبرایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش، کودک پرسید:ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری!!!
♾️(M.CH) ♾️
دیدگاه ها (۱)

در "نقاشی هایم" تنهاییم را پنهان می کنم...در "دلم" دلتنگی ام...

دلتنگیــ...مثلِ آتش زیر خاکستر استــ..گاهی فکر میکنی تمام شد...

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روزبی هیچ پولی برایش دانه می ...

و من تو را.... در بهار...در فراسوی زمان و مکان...در این دلهر...

یک خانم جوان با لباس نامناسب در مسیر قدم زدن به یک خانم با ح...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

پارت ششم: مظنون اول 🥀مسیر برگشت به عمارت، عجیب ساکت بود.ا.ت ...

پیوند خون و اختیارپارت ۱ | شبی که سرنوشت نوشته شدباران آرام ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۳۸

پارت ۸Iz:یعنی من همین یه شب و مواظب اینا باشم تا بفهمین با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط