🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیوششم | راز مادر
تاریکی همهجا رو گرفت.
لانا دست آرین رو محکم گرفت.
— آرین، کنارم بمون!
صدای درگیری از اطراف میاومد.
چند ثانیه بعد چراغها روشن شدند.
اما...
پدر جونگکوک ناپدید شده بود.
جونگکوک با عصبانیت اطراف رو نگاه کرد.
— لعنتی!
آرین آرام گفت:
— اون میخواست ما رو به اینجا بکشونه.
لانا پرسید:
— برای چی؟
آرین جواب داد:
— برای اینکه مادر جونگکوک رو پیدا کنه.
جونگکوک با تعجب گفت:
— مادرم؟
آرین سر تکون داد.
— اون هنوز زندهست.
جونگکوک خشکش زد.
— کجاست؟
آرین به سمت یک در مخفی اشاره کرد.
— اونجاست.
جونگکوک سریع در رو باز کرد.
داخل اتاق، زنی نشسته بود.
جونگکوک با دیدنش نفسش بند اومد.
— مامان...
زن اشک ریخت.
— جونگکوک...
او مادرش رو در آغوش گرفت.
لانا کنار آرین ایستاده بود.
مادر جونگکوک به لانا نگاه کرد.
— بالاخره پیدات کردم.
لانا با تعجب گفت:
— منو؟
زن سرش رو تکون داد.
— آره.
— چرا؟
زن دست لانا رو گرفت.
— چون سالها پیش، مادرت تو رو به من سپرد.
لانا خشکش زد.
— چی؟
زن با گریه گفت:
— و چیزی که دنیل و پدرت دنبالش هستن...
مکث کرد.
— داخل گردنبند توئه.
لانا دستش رو روی گردنبندش گذاشت.
همان گردنبندی که از کودکی همیشه همراهش بود.
جونگکوک پرسید:
— داخلش چیه؟
مادرش آرام گفت:
— مدرکی که میتونه تمام امپراتوری پدرت رو نابود کنه.
لانا گردنبند رو محکم گرفت.
اما ناگهان...
صدای شلیک از بیرون آمد.
و مادر جونگکوک فریاد زد:
— فرار کنید! اون پیدامون کرده!
ادامه دارد... 🖤🥀
پارت سیوششم | راز مادر
تاریکی همهجا رو گرفت.
لانا دست آرین رو محکم گرفت.
— آرین، کنارم بمون!
صدای درگیری از اطراف میاومد.
چند ثانیه بعد چراغها روشن شدند.
اما...
پدر جونگکوک ناپدید شده بود.
جونگکوک با عصبانیت اطراف رو نگاه کرد.
— لعنتی!
آرین آرام گفت:
— اون میخواست ما رو به اینجا بکشونه.
لانا پرسید:
— برای چی؟
آرین جواب داد:
— برای اینکه مادر جونگکوک رو پیدا کنه.
جونگکوک با تعجب گفت:
— مادرم؟
آرین سر تکون داد.
— اون هنوز زندهست.
جونگکوک خشکش زد.
— کجاست؟
آرین به سمت یک در مخفی اشاره کرد.
— اونجاست.
جونگکوک سریع در رو باز کرد.
داخل اتاق، زنی نشسته بود.
جونگکوک با دیدنش نفسش بند اومد.
— مامان...
زن اشک ریخت.
— جونگکوک...
او مادرش رو در آغوش گرفت.
لانا کنار آرین ایستاده بود.
مادر جونگکوک به لانا نگاه کرد.
— بالاخره پیدات کردم.
لانا با تعجب گفت:
— منو؟
زن سرش رو تکون داد.
— آره.
— چرا؟
زن دست لانا رو گرفت.
— چون سالها پیش، مادرت تو رو به من سپرد.
لانا خشکش زد.
— چی؟
زن با گریه گفت:
— و چیزی که دنیل و پدرت دنبالش هستن...
مکث کرد.
— داخل گردنبند توئه.
لانا دستش رو روی گردنبندش گذاشت.
همان گردنبندی که از کودکی همیشه همراهش بود.
جونگکوک پرسید:
— داخلش چیه؟
مادرش آرام گفت:
— مدرکی که میتونه تمام امپراتوری پدرت رو نابود کنه.
لانا گردنبند رو محکم گرفت.
اما ناگهان...
صدای شلیک از بیرون آمد.
و مادر جونگکوک فریاد زد:
— فرار کنید! اون پیدامون کرده!
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۹۸
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط