{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

A.vasipour:

A.vasipour:
#پارت۱۱

سلمازگفت :خوب حالا باید یک سری چیز ها رو توضیح بدم. وقتی رسیدیم دبی باید بریم
خونه ی رئیس تا شما رو ببینه.

صبا با تعجب پرسید :چرا مارو ببینه.

-تا بفهمه چند نفر رو از مرز رد کردیم دیگه و اینکه باید پول عبورتون رو به رئیس بدین.

همه ی دختر ها سرشون رو تکون دادند .ولی من تازه فهمیدم چه گافی دادم من اصلا به فکر پول نبودم.

دست سارا رو خیلی آروم فشار دادم و کنار گوشش گفتم:دختر احمق چرا بهم نگفتی باید پول بردارم.

سارا همین جور که دستش رو ماساژ میداد به آرومی من گفت:چون میدونستم یک روزه نمی تونی این
پول رو جور کنی خودم به جات برداشتم.

نفس راحتی کشیدم و گفتم :خوب زودتر بگو دیگه قلبم داشت از کار می ایستاد.

سارا چشم غره ای بهم رفت و گفت :یعنی تو نمی دونستی باید پول بدی تا از مرز ردت کنند؟

ـ نه نمی دونستم.

-پس فکر میکردی همه رو مجانی عبور میدن؟آخه اینا تا براشون سودی نداشته باشه که کاری نمی
کنند.

خنده ی آرومی کردم و گفتم :فکر کن قاچاق چی های خیر.اصلا بهتره یک خیریه بزنند تا کارشون قانونی بشه.

سارا هم خندید و دیونه ای نثارم کرد .
دیدگاه ها (۱)

A.vasipour:#پارت۱۲دیگه تا رسیدن به مقصد حرفی با هم نزدیم .با...

A.vasipour:#پارت۱۳منم کنار سارا از ماشین پیاده شدم .سه نفر ا...

A.vasipour:#پارت۱۰سلماز به آرومی گفت :انگار مشکلی پیش نیومد....

A.vasipour:#پارت۹صبح راس ساعت پنج راه افتادیم. تا ظهر وارد ب...

ببینم بدتر از حال من الآن کسی داره ؟به مامان همه چیز رو گفتم...

گل لیلیوم پارت ۳یک هفته بعد ، روز قبل از مسابقات رزمیدید آنی...

در دنیای من عشق بی معنی ست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط