{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ببخشید اگه دیر شد خیلی خیلی معذرت حالا برین بخونین امیدوا

ببخشید اگه دیر شد خیلی خیلی معذرت حالا برین بخونین امیدوارم لذت ببرین

یا دوازده تن اکسو خودت کمکم کن ایم پسره چرا داره نزدیک میشه......اهان فهمیدم.........سریع دستمو بردم بالا و خیلی محکم موهاشو گرفتم و کشیدم
لوهان:یاااااااااا چیکار میکنی ول کن
من:عمرا حقته
لوهان:اییییی ول کن کندی موهاموووووو
لوهان دستاشو برد پشت سرش و سعی کرد با دستاش دستمو از موهاش جدا کنه ......بعد کلب تلاش کردن دستمو از موهاش جدا کرد و بلند شد و سرش و ماساژ داد منم سریع بلند شدم و یه نگاه بهش کردم کخ یه نگاه بد بهم کرد و اومد خیز برداره طرفم که سریع در رفتم و اونم دوید دنبالم
لوهان:دعا کن دستم بهت نرسه واگرنه مردی
من:اصلا فکرشم نکن بتونی منو بگیری
لوهان:هه عمرا بتونی از دست من فرار کنی
من:به همین خیال باش
درتادور خونه رو دیودم و اونم دنبالم دوید سریع به طرف در حیاط جلویی رفتم و ازش خارج شدم و به طرف در دویدم که در یهو از بیرون باز شد و کای اومد داخل
همونطور که به طرفش میدویدم داد زدم:یااااا کایااااا کمکم کن
سریع رفتم پشت کای قایم شدم کای با تعجب نگاهم میکرد
کای:چیشده؟؟؟
من:هیچی فقط جلوی اون دوستتو بگیر فک کنم قرصاشو نخوره رم کرده
لوهان روبه روی کای با فاصله سه قدم ایستاد و گفت:کای برو کنار
کای:لوهان هیونگ چیشده؟؟؟؟؟
لوهان:هیچی فقط من یه تصویه حساب باید با این دختره داشته باشم
من:کایاااا نزاری نزدیک من شه ها این الان دستش به من برسه من و میکشه....این قرصاشو بدین بهش بخوره اروم شه
لوهان به طرفم خیز برداشت که کای دوتا دستاش رو به حالت دفا باز کرد و منو پشتش قایم کرد
لوهان:کای بیا برو کنار من با این دختره کار دارم
کای:لوهان هیونگ از شما پایین بعیده..شما بزرگتری باید بیخیال شی
لوهان:تو کاری به این کارا نداشته باش فقط برو کنار
کای:هیونگ اصلا دیر شده باید زودتر بریم دنبال بچه ها فکر کنم دیگه تا الان تمرینشون تموم شده باشه
لوهان یه نفس عمیق کشید و برای چندثانیه چشماشو بست و بعد بازشون کرد و گفت:هوففففف باشه بریم
هوففففففف بخیر گذشت ها این دفعه اگه میگرفتم کارم تموم بود
لوهان از در بیرون رفت به طرف کای برگشتم و گفتم:ممنون کای واقعا فرشته نجاتم بودی واگرنه این دوستت من و میکشت..میگم این تعادل روانی نداره ها
کا خندید و لپم رو کشید و با خنده گفت: لوهان تا اذیتش نکنن به کسی کاری نداره راستشو بگو چیکار کرده بودی که اتیشی شده بود
من:به جون خود لوهان من کاری نکرده بودم این دوستت دیوونه میزنه
کای دوباره خندید و گفت:باشه ولی از این به بعد حواستو جمع کن زیاد اذیتش نکن که خودت اذیت میشی...فعلا من باید برم بابای
من:بابای
کای رفت و منم وارد خونه شدم و رفتم سمت اشپزخونه و یکم نودل خوردم و بعدم جلوی تلویزیون نشستم و مشغول فیلم دیدن شدن حدودا یکساعت گذشت هنوز داشتم فیلم میدیم محو فیلم بودم که یهو

امیلی

وارد خونه شدم و لیلی رو دیدم که روبه روی تلویزیون نشسته و فیلم میبینه از پشت اروم بهش نزدیک شدم و پشت سرش ایستادم و گفتم:پخخخخخخخخخخخخ
یه متر پرید هوا و دستش رو گزاشت رو قلبش و برگشت و با چشمای درشن نگاهم کرد
من درحالی که داشتم از خنده میمردم بریده بریده گفتم:خخخخ وای.... وای خدا....چقد...چقدر باحال...شد...شدی

بچه ها لطفا از لین به بعد در مورد قسمت های رمان نظر بدین اینکه از کدوم تیکه یا دیالوگ یا صحنش خوشتون اومده ....خیلی ممنون از همتون عشقولیام
دیدگاه ها (۲۹)

دوتا داداش جیگر بکی و سوهو

عشقولیای من این اجی گلم رو دنبال کنید لطفا... http://www.wis...

لبای داداش بکی

لبای داداش بکی کیوتم

پارت 47کای هنوز گوشی رو کنار گوشش نگه داشته بود.چند لحظه فقط...

‏🐺‏[۱۲:۰۵ به وقت کره]ظاهراً دیروز خیلی خسته بودم...‏Vision W...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p35نینا نفس عمیقی کشید و از پشت ستون بیرو...

رومان عشق پنهانی (پارت5)

Enemys Embrsce [ part ۱۲ ]

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

« مسابقه دهنده » ²وقتی وارد آشپزخانه شدم یه سگ خیلی بزرگ و ت...

مهمونی پارت ۵۳

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴ویو لیلی ___صداها کم‌ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط