ᴘᴀʀᴛ•¹⁷
ᴘᴀʀᴛ•¹⁷
بعد از اون شب همه چی اروم شده بود. همه برگشتن کره و رابطه این دو عاشق داشت صمیمی تر میشد. امروز هم یک مسابقه دیگه در راه بود. لباس مشکی ساده پوشید و گوشیش رو برداشت در همین حین زنگ در خونه به صدا در اومد. با دیدن موهای بلوند خندید و درو باز کرد.
"هوی هوانگ داره دیر میشه زود باش مگه عروسی انقد دیر اماده میشی"
"من حاضرم جوجه اردک زشت"
از سر حرص موهای بلند مشکی مرد رو توی دستاش گرفت و کشید
"صد بار گفتم اینحوری صدام نزن"
خنده ای کرد و موهاش رو ول کرد بعد از جر و بحث های بی پایان سوار ماشین شدن تا به سمت استادیوم برن. بعد ورودشون دختر های زیادی سمت هوانگ رفتن و از عکس میگرفتن و امضا میخواستن.
" خوش اومدی به دنیای هوانگ هیونجین "
نگاهی به کنارش کردو لینو رو دید. خندید مشت اروم به بازوش زد.
" هان خبر داره اینجایی؟"
" خودشم اومده، یه سر رفت دستشویی"
سر تکون دادو و سمت صندلی وی آی پی رفت و منتظر موند بقیه بیان. در همین حین دختر کوچولویی نزدیکش شد.
"سلام کوچولو"
"عمو؟ اون کیه از اون موقع بهت زل زده؟"
نگاهشو به طرفی که دختر کوچولو اشاره میکرد چرخوند. کی میخواست باشه؟ درسته هوانگ هیونجین
"اونجوری نگام نکن بچه ترسید"
نزدیک دختر شد و روی زانو های نشست تا هم قد دخترک بشه. دخترک جلو رفت و در گوشش زمزمه کرد.
" عمو این دوست پسرته؟ "
با حرفش جا خورد ولی دروغ چرا؟ دلش میخواست بگه اره ولی هنوز هیچی معلوم نیست. شاید امروز روزشه. اونم اروم زمزمه کرد جوری که هیچکس به جز خودش و دختر کوچولو نشنون.
" نمیدونم، شاید بشه، شایدم نشه. "
و سرشو پایین انداخت. دختر کوچولو خنده شیرینی کرد دم گوشش زمزمه کرد.
" موفق باشی عمو"
و از کنارش گذشت و به سمت مادرش رفت.
"چیه دم گوش هم پچ پچ میکنین"
خندیدو کنارش نشست.
" صحبت خصوصی که به جوجه ها مربوط نمیشه"
اخمی کرد و به ماشین ها زل زد. تا اخر مسابقه هیچکدوم حرفی نزدن. جو سنگینی بینشون بود و اینو حتی هان و لینو هم فهمیده بودن.
" بچه ها؟ به نظرتون بریم پارک آبی؟ ناسلامتی تابستونه اوایل تابستون که لیکسی نبود بعدشم که جناب هوانگ رفتن، الان بهترین لحظه اس بریم؟ "
لینو با سر حرفشو تایید کرد.
" من که پایم تو چی لیکس؟ "
"منم موافقم... فقط میشه چان هیونگم بیاد؟ همش سرش تو کارشه از وقتی اومدیم کره یه بار با هم نرفتیم بیرون"
لینو خنده ای کرد و گوشیش رو در اورد.
" این پیرمرد حسابی معتـ*ـاد کاره، بهش میگم"
و همگی به سمت خونه رفتن تا وسایل مورد نیازشونو بردارن. ولی این وسط یکی داشت از خوشحالی بال در میاورد. بله درسته، جناب هوانگ.
ــــــــــــــــــــــــ
نظرت بانو؟ 🍒
بعد از اون شب همه چی اروم شده بود. همه برگشتن کره و رابطه این دو عاشق داشت صمیمی تر میشد. امروز هم یک مسابقه دیگه در راه بود. لباس مشکی ساده پوشید و گوشیش رو برداشت در همین حین زنگ در خونه به صدا در اومد. با دیدن موهای بلوند خندید و درو باز کرد.
"هوی هوانگ داره دیر میشه زود باش مگه عروسی انقد دیر اماده میشی"
"من حاضرم جوجه اردک زشت"
از سر حرص موهای بلند مشکی مرد رو توی دستاش گرفت و کشید
"صد بار گفتم اینحوری صدام نزن"
خنده ای کرد و موهاش رو ول کرد بعد از جر و بحث های بی پایان سوار ماشین شدن تا به سمت استادیوم برن. بعد ورودشون دختر های زیادی سمت هوانگ رفتن و از عکس میگرفتن و امضا میخواستن.
" خوش اومدی به دنیای هوانگ هیونجین "
نگاهی به کنارش کردو لینو رو دید. خندید مشت اروم به بازوش زد.
" هان خبر داره اینجایی؟"
" خودشم اومده، یه سر رفت دستشویی"
سر تکون دادو و سمت صندلی وی آی پی رفت و منتظر موند بقیه بیان. در همین حین دختر کوچولویی نزدیکش شد.
"سلام کوچولو"
"عمو؟ اون کیه از اون موقع بهت زل زده؟"
نگاهشو به طرفی که دختر کوچولو اشاره میکرد چرخوند. کی میخواست باشه؟ درسته هوانگ هیونجین
"اونجوری نگام نکن بچه ترسید"
نزدیک دختر شد و روی زانو های نشست تا هم قد دخترک بشه. دخترک جلو رفت و در گوشش زمزمه کرد.
" عمو این دوست پسرته؟ "
با حرفش جا خورد ولی دروغ چرا؟ دلش میخواست بگه اره ولی هنوز هیچی معلوم نیست. شاید امروز روزشه. اونم اروم زمزمه کرد جوری که هیچکس به جز خودش و دختر کوچولو نشنون.
" نمیدونم، شاید بشه، شایدم نشه. "
و سرشو پایین انداخت. دختر کوچولو خنده شیرینی کرد دم گوشش زمزمه کرد.
" موفق باشی عمو"
و از کنارش گذشت و به سمت مادرش رفت.
"چیه دم گوش هم پچ پچ میکنین"
خندیدو کنارش نشست.
" صحبت خصوصی که به جوجه ها مربوط نمیشه"
اخمی کرد و به ماشین ها زل زد. تا اخر مسابقه هیچکدوم حرفی نزدن. جو سنگینی بینشون بود و اینو حتی هان و لینو هم فهمیده بودن.
" بچه ها؟ به نظرتون بریم پارک آبی؟ ناسلامتی تابستونه اوایل تابستون که لیکسی نبود بعدشم که جناب هوانگ رفتن، الان بهترین لحظه اس بریم؟ "
لینو با سر حرفشو تایید کرد.
" من که پایم تو چی لیکس؟ "
"منم موافقم... فقط میشه چان هیونگم بیاد؟ همش سرش تو کارشه از وقتی اومدیم کره یه بار با هم نرفتیم بیرون"
لینو خنده ای کرد و گوشیش رو در اورد.
" این پیرمرد حسابی معتـ*ـاد کاره، بهش میگم"
و همگی به سمت خونه رفتن تا وسایل مورد نیازشونو بردارن. ولی این وسط یکی داشت از خوشحالی بال در میاورد. بله درسته، جناب هوانگ.
ــــــــــــــــــــــــ
نظرت بانو؟ 🍒
- ۱۰.۲k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط