دوریاکی کوچولوم
°°دوریاکی کوچولوم °°
فصل دوم پارت چهارم^_^
لایک بالای 8 تا
بازنشر بالای 3 تا
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
صدای گزگز در اتاق، مثل نجوای مرگ، در سکوت شب پیچید. ا/ت نفسش را در سینه حبس کرده بود، بدنش از ترس یخ زده بود و توان حرکت نداشت. ا/ت زمزمه کرد:
«هیچی نیست، فقط یک صدای عادی بود...» این جمله را با خود تکرار میکرد، اما مغزش فریاد میزد که دروغ است. صدای در، نه صدای باز شدن عادی، که صدای باز شدن حسابشده و مرموز بود. صدای کسی که میدانست آنجاست و برای ورودش نقشه کشیده.
لحظه به لحظه، حس میکرد که آن سکوت پر از حضور کسی است. پتو را تا بالای صورتش کشید، انگار که این پارچهی نازک میتوانست او را از واقعیت وحشتناک پنهان کند. اما لرزش بدنش، لرزشی که از درونش فوران میکرد، گواهی بود بر ناامیدیاش.
و بعد، سکوت دوباره شکست. اما این بار نه با صدای در، که با نزدیک شدن آرام کسی. صدای قدمهای آهستهای که روی فرش میآمد. ا/ت به سختی پلک زد. حس کرد که چیزی یا کسی کنار تختش نشست. گرمای ناآشنایی را در کنار خود حس کرد، و سپس...(به به کردم براتون به به😂) دستی روی سرش قرار گرفت.
نوازشی آرام، اما به جای آنکه احساس آرامش کند، ترسش را صد برابر کرد. این نوازش، نوازش آشنای کسی نبود که امن باشد. این نوازش، نوازش شکارچی بود بر سر طعمهاش. حس میکرد دنیا دور سرش میچرخد.
و بعد، زمزمهای شنید. صدایی که انگار از اعماق تاریکی برمیخاست.
:«ا/ت...»
نفَسش در سینه حبس شد. این صدا... این لحن... آشنا بود. شبیه مایکی بود. اما نه آن مایکی سرد و بیاحساس، و نه آن مایکی پرخاشگر. این صدا، صدایی بود که انگار سالها در اعماق وجودش پنهان شده بود، صدایی که با نجوایی شیطانی آمیخته بود گفت:«نترس...»
صدا دوباره تکرار شد، این بار نزدیکتر، انگار که در گوشش زمزمه میکرد.
:«من اینجام که کمکت کنم...»
ا/ت با وحشت، به آرامی سرش را از زیر پتو بیرون آورد. چشمانش را باز کرد. در نور ضعیف بیرون، چهرهای را دید که آشنا بود، اما چشمانش... چشمانش دیگر آن نگاه آشنا را نداشت. سرد، خالی و پر از چیزی شبیه رضایت تاریک بود.
«مایکی؟»
زیر لب پرسید، صدایش از ترس میلرزید. «این تویی؟»
مرد لبخندی زد، لبخندی که به چشمانش نمیرسید.
«همیشه خودت بودی که من رو اینطوری میدیدی، ا/ت. یادت رفته؟»
دستش را از روی سر ا/ت برداشت و به سمت میز کنار تخت برد. صدای کلیک خفیفی آمد. ا/ت متوجه شد که او با همان چراغ قوه گوشیاش، در تاریکی اتاق جستجو میکند.
«ولی... من... اون صداها...» ا/ت سعی کرد حرف بزند، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.
مایکی سرش را چرخاند و با نگاهی نافذ به ا/ت خیره شد.
:«اون صداها؟ شاید همهاش تو بودی، ا/ت. شاید همهاش تو بودی که داشتی با خودت حرف میزدی... تو تاریکی... تو تنهایی...»
او به آرامی بلند شد.
:«ولی نگران نباش. من اینجام. همیشه هستم.»
و با این حرف، دوباره به سمت در رفت. ا/ت در سکوت او را تماشا میکرد. آیا این واقعاً مایکی بود؟ سوال...تو ذهنم اکو میشد.
صدای بسته شدن آرام در، پژواک ترس در وجودش شد. او در اتاق تنها بود، اما حالا دیگر اطمینان نداشت که تنهاست. خواست بلند بشه که دید مایکی باز وارد اتاق شد. چشماش سرد تر از قبل بود سرد تر از چند لحظه پیش، مایکی دستش را گرفت و گفت:
«چرا با اون بودی؟»
چشمان ا/ت گرد شد. یعنی مایکی تو زندگیش سرک کشیده بود؟ مایکی نزدیک تر و نزدیک تر شد تا جایی که ا/ت بین مایکی و دیوار سرد قرار گرفت. با استرس گفت:
«مایکی.....ولم.....کن...بزا...»
مایکی با عصبانیت، وسط حرفش پرید:
«تو که میدونی دوست دارم پس چرا اینکار و میکنی؟»
ا/ت با معصومیت گفت:
«لطفا اروم باش.... مایکی...»
وقتی ا/ت با معصومیت گفت، مایکی دلش قرص شده بود. ا/ت با ترس و لرز نگاهش میکرد مایکی با خشم گفت:«نترس»....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بگین ادامش چجوری باشه بای بای
فصل دوم پارت چهارم^_^
لایک بالای 8 تا
بازنشر بالای 3 تا
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
صدای گزگز در اتاق، مثل نجوای مرگ، در سکوت شب پیچید. ا/ت نفسش را در سینه حبس کرده بود، بدنش از ترس یخ زده بود و توان حرکت نداشت. ا/ت زمزمه کرد:
«هیچی نیست، فقط یک صدای عادی بود...» این جمله را با خود تکرار میکرد، اما مغزش فریاد میزد که دروغ است. صدای در، نه صدای باز شدن عادی، که صدای باز شدن حسابشده و مرموز بود. صدای کسی که میدانست آنجاست و برای ورودش نقشه کشیده.
لحظه به لحظه، حس میکرد که آن سکوت پر از حضور کسی است. پتو را تا بالای صورتش کشید، انگار که این پارچهی نازک میتوانست او را از واقعیت وحشتناک پنهان کند. اما لرزش بدنش، لرزشی که از درونش فوران میکرد، گواهی بود بر ناامیدیاش.
و بعد، سکوت دوباره شکست. اما این بار نه با صدای در، که با نزدیک شدن آرام کسی. صدای قدمهای آهستهای که روی فرش میآمد. ا/ت به سختی پلک زد. حس کرد که چیزی یا کسی کنار تختش نشست. گرمای ناآشنایی را در کنار خود حس کرد، و سپس...(به به کردم براتون به به😂) دستی روی سرش قرار گرفت.
نوازشی آرام، اما به جای آنکه احساس آرامش کند، ترسش را صد برابر کرد. این نوازش، نوازش آشنای کسی نبود که امن باشد. این نوازش، نوازش شکارچی بود بر سر طعمهاش. حس میکرد دنیا دور سرش میچرخد.
و بعد، زمزمهای شنید. صدایی که انگار از اعماق تاریکی برمیخاست.
:«ا/ت...»
نفَسش در سینه حبس شد. این صدا... این لحن... آشنا بود. شبیه مایکی بود. اما نه آن مایکی سرد و بیاحساس، و نه آن مایکی پرخاشگر. این صدا، صدایی بود که انگار سالها در اعماق وجودش پنهان شده بود، صدایی که با نجوایی شیطانی آمیخته بود گفت:«نترس...»
صدا دوباره تکرار شد، این بار نزدیکتر، انگار که در گوشش زمزمه میکرد.
:«من اینجام که کمکت کنم...»
ا/ت با وحشت، به آرامی سرش را از زیر پتو بیرون آورد. چشمانش را باز کرد. در نور ضعیف بیرون، چهرهای را دید که آشنا بود، اما چشمانش... چشمانش دیگر آن نگاه آشنا را نداشت. سرد، خالی و پر از چیزی شبیه رضایت تاریک بود.
«مایکی؟»
زیر لب پرسید، صدایش از ترس میلرزید. «این تویی؟»
مرد لبخندی زد، لبخندی که به چشمانش نمیرسید.
«همیشه خودت بودی که من رو اینطوری میدیدی، ا/ت. یادت رفته؟»
دستش را از روی سر ا/ت برداشت و به سمت میز کنار تخت برد. صدای کلیک خفیفی آمد. ا/ت متوجه شد که او با همان چراغ قوه گوشیاش، در تاریکی اتاق جستجو میکند.
«ولی... من... اون صداها...» ا/ت سعی کرد حرف بزند، اما کلمات در گلویش گیر کرده بودند.
مایکی سرش را چرخاند و با نگاهی نافذ به ا/ت خیره شد.
:«اون صداها؟ شاید همهاش تو بودی، ا/ت. شاید همهاش تو بودی که داشتی با خودت حرف میزدی... تو تاریکی... تو تنهایی...»
او به آرامی بلند شد.
:«ولی نگران نباش. من اینجام. همیشه هستم.»
و با این حرف، دوباره به سمت در رفت. ا/ت در سکوت او را تماشا میکرد. آیا این واقعاً مایکی بود؟ سوال...تو ذهنم اکو میشد.
صدای بسته شدن آرام در، پژواک ترس در وجودش شد. او در اتاق تنها بود، اما حالا دیگر اطمینان نداشت که تنهاست. خواست بلند بشه که دید مایکی باز وارد اتاق شد. چشماش سرد تر از قبل بود سرد تر از چند لحظه پیش، مایکی دستش را گرفت و گفت:
«چرا با اون بودی؟»
چشمان ا/ت گرد شد. یعنی مایکی تو زندگیش سرک کشیده بود؟ مایکی نزدیک تر و نزدیک تر شد تا جایی که ا/ت بین مایکی و دیوار سرد قرار گرفت. با استرس گفت:
«مایکی.....ولم.....کن...بزا...»
مایکی با عصبانیت، وسط حرفش پرید:
«تو که میدونی دوست دارم پس چرا اینکار و میکنی؟»
ا/ت با معصومیت گفت:
«لطفا اروم باش.... مایکی...»
وقتی ا/ت با معصومیت گفت، مایکی دلش قرص شده بود. ا/ت با ترس و لرز نگاهش میکرد مایکی با خشم گفت:«نترس»....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
بگین ادامش چجوری باشه بای بای
- ۱۶۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط