پیشی ملوس من
"پیشی ملوس من"
پارت دو
حمایت کن باید لایک ها بالای 8 تا باشن
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چشمام گرم شدن و حتی پلکامم سنگین شده بودن. چشمام و بستم و خوابم برد. با صدای الارم گوشیم بیدار شدم و دیدم مامانم بالا سرمه و گفت:
«دخار برو ببین داداشت چشه.»
گفتم:
«چیکار دارم به اون عنتیکه؟»
محکم زد تو کمرم و گفت:
«پا میشی یا دیگه شیرمو حلالت نمیکنم!»
بلند شدم و با کوفتگی رفتم دم در اتاق داداشم، بدون اجازش وارد اتاقش شدم و با لحن خسته گفتم:
«وایی..کمرم...خوبی..میمون؟»
نگاهم کرد و گفت:
«دوست دخترم بهم گفت...نمیخوام باهات باشم...حالا برو ا/ت.»
زدم تو کمرش و گفتم:
«بیا بغل اجی انقدر غر نزن بیا.»
بدون هیچ غر زدنی در اغوش گرفت منو، گفتم:
«نگا...نگاه داداشم داره گریه میکنه..»
از بغلم بیرون نیومد و محکم تر بغلم کرد. در گوشم نجوا کرد:«میدونستی که چرا من نمیخوام با باجی باشی؟...چون اینده ای نداره. میترسم تو فقر ادامه ی زندگیت و بگذرونی، ابجی تو خواهر منی، همه چیزمی، تنها خواهرمی.»
حرفاش منو به وجه اورد. ایا این برادر من بود؟ از کی تا حالا؟ این که میخواست تمام اقوامم را بیاره جلو چشمام، از من جدا شد گذاشتم روی صندلیش و گفت:
«اگه میبینی نمیزارم چون نمیخوام. اون گنگستره، خطرناکه، چرا نمیزارم باز میگم خطرناکه خطرناک ایندش معلوم نیست خواهر معلوم نیست!...»
حرفاش داشت روروی مخم راه میرفتن که یکدفعه با لحن جدی گفتم:«ایندش هرچی باشه میخوامش دوستش دارم میخوام باهاش باشم میخوام باهاش زندگی کنم!»
متوجه شدم که بابام و مامانم نظاره گر این حرفم بودن. پدرم نگاه جدی بهم گرد و گفت:«ازت بعید بود. تو تا دیروز ازش بدت میومد!»
بلند داد زدم:
«حتی اگه باز هم ازش بدم بیاد عاشقم دوستش دارم واسش میمیرم شک نکنید که هیچوقت دست ازدوست داشتنش بر نمی...»
جمله ی اخر پدرم منو غافلگیر کرد.
:«گمشو از جلو چشمام!»
بی درنگ از خانه زدم بیرون. اخه کی با هودی ای که زحمت در اوردنش و نکرده و با یک شلوار مشکی میزنه بیرون حتی کیف شو برمیداره؟؟... من، من این کار و میکنم. هوا بشدت بارونی بود. با تمام سرعت دویدم. چشمام میسوخت، پاهام درد میکرد ولی برام مهم نبود که به کجا میروم. فقط میدویدم. پام به یک سنگ گیر کرد و منم برای محافظت از خودم دستامو سپر کردم، اما درست فرود نیومدم و پای چپم شکست.(حالا میپرسید اخه یکی میخوره زمین یکی از پاهاش میشکنه که جوابم بله هستش هم پیچ میخوره اگه درست فرود نیاد پاش به چخ میره👍🏻) صدای موتوری از پشت سرم اومد توفق کرد. من ترسیدم فکر کردم از اون مزاحم هاست ولی باجی بود. از موتور پیاده شد و اومد کنارم و دستشو گذاشت روی پای چپم و گفت:«چیکار کردی با خودِ...»
{از دید باجی(وقتی ادمین کرم داره):}
چشمای سرخش...چشمای سرخ ا/ت، چرا سرخه؟ گریه کرده؟ نکنه دوباره پسم بزنه؟ این فکر ها قلبمو به درد اورد. دل من براش ضعف میره وقتی نگاهم میکنه. چهره ی معصومش دل منو میبره. دستمو ظریف گذاشتم روی پای اسیب دیدش. تاحالا چیزی رو انقدر ظریف لمس نکردم. دستمو گذاشتم روی صورتش و گفتم:
«چیکار کردی با خودت؟»
ترسیده و هم ناراحت نگاهم کرد و گفت:
«داشتم میدویدم و پام گیر کرد به...»
نزاشتم ادامه ی حرفشو بگه که پرنسسی بلندش کرد و گذاشتمش روی موتورم. در گوشش نجوا کردم:
«مراقبتم.»
دیدم که گونه هاش سرخ شدن و به خودش دلش قیلی ویلی رفت و....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تمام شد امید وارم خوشتون اومده باشه خدانگهدار
پارت دو
حمایت کن باید لایک ها بالای 8 تا باشن
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
چشمام گرم شدن و حتی پلکامم سنگین شده بودن. چشمام و بستم و خوابم برد. با صدای الارم گوشیم بیدار شدم و دیدم مامانم بالا سرمه و گفت:
«دخار برو ببین داداشت چشه.»
گفتم:
«چیکار دارم به اون عنتیکه؟»
محکم زد تو کمرم و گفت:
«پا میشی یا دیگه شیرمو حلالت نمیکنم!»
بلند شدم و با کوفتگی رفتم دم در اتاق داداشم، بدون اجازش وارد اتاقش شدم و با لحن خسته گفتم:
«وایی..کمرم...خوبی..میمون؟»
نگاهم کرد و گفت:
«دوست دخترم بهم گفت...نمیخوام باهات باشم...حالا برو ا/ت.»
زدم تو کمرش و گفتم:
«بیا بغل اجی انقدر غر نزن بیا.»
بدون هیچ غر زدنی در اغوش گرفت منو، گفتم:
«نگا...نگاه داداشم داره گریه میکنه..»
از بغلم بیرون نیومد و محکم تر بغلم کرد. در گوشم نجوا کرد:«میدونستی که چرا من نمیخوام با باجی باشی؟...چون اینده ای نداره. میترسم تو فقر ادامه ی زندگیت و بگذرونی، ابجی تو خواهر منی، همه چیزمی، تنها خواهرمی.»
حرفاش منو به وجه اورد. ایا این برادر من بود؟ از کی تا حالا؟ این که میخواست تمام اقوامم را بیاره جلو چشمام، از من جدا شد گذاشتم روی صندلیش و گفت:
«اگه میبینی نمیزارم چون نمیخوام. اون گنگستره، خطرناکه، چرا نمیزارم باز میگم خطرناکه خطرناک ایندش معلوم نیست خواهر معلوم نیست!...»
حرفاش داشت روروی مخم راه میرفتن که یکدفعه با لحن جدی گفتم:«ایندش هرچی باشه میخوامش دوستش دارم میخوام باهاش باشم میخوام باهاش زندگی کنم!»
متوجه شدم که بابام و مامانم نظاره گر این حرفم بودن. پدرم نگاه جدی بهم گرد و گفت:«ازت بعید بود. تو تا دیروز ازش بدت میومد!»
بلند داد زدم:
«حتی اگه باز هم ازش بدم بیاد عاشقم دوستش دارم واسش میمیرم شک نکنید که هیچوقت دست ازدوست داشتنش بر نمی...»
جمله ی اخر پدرم منو غافلگیر کرد.
:«گمشو از جلو چشمام!»
بی درنگ از خانه زدم بیرون. اخه کی با هودی ای که زحمت در اوردنش و نکرده و با یک شلوار مشکی میزنه بیرون حتی کیف شو برمیداره؟؟... من، من این کار و میکنم. هوا بشدت بارونی بود. با تمام سرعت دویدم. چشمام میسوخت، پاهام درد میکرد ولی برام مهم نبود که به کجا میروم. فقط میدویدم. پام به یک سنگ گیر کرد و منم برای محافظت از خودم دستامو سپر کردم، اما درست فرود نیومدم و پای چپم شکست.(حالا میپرسید اخه یکی میخوره زمین یکی از پاهاش میشکنه که جوابم بله هستش هم پیچ میخوره اگه درست فرود نیاد پاش به چخ میره👍🏻) صدای موتوری از پشت سرم اومد توفق کرد. من ترسیدم فکر کردم از اون مزاحم هاست ولی باجی بود. از موتور پیاده شد و اومد کنارم و دستشو گذاشت روی پای چپم و گفت:«چیکار کردی با خودِ...»
{از دید باجی(وقتی ادمین کرم داره):}
چشمای سرخش...چشمای سرخ ا/ت، چرا سرخه؟ گریه کرده؟ نکنه دوباره پسم بزنه؟ این فکر ها قلبمو به درد اورد. دل من براش ضعف میره وقتی نگاهم میکنه. چهره ی معصومش دل منو میبره. دستمو ظریف گذاشتم روی پای اسیب دیدش. تاحالا چیزی رو انقدر ظریف لمس نکردم. دستمو گذاشتم روی صورتش و گفتم:
«چیکار کردی با خودت؟»
ترسیده و هم ناراحت نگاهم کرد و گفت:
«داشتم میدویدم و پام گیر کرد به...»
نزاشتم ادامه ی حرفشو بگه که پرنسسی بلندش کرد و گذاشتمش روی موتورم. در گوشش نجوا کردم:
«مراقبتم.»
دیدم که گونه هاش سرخ شدن و به خودش دلش قیلی ویلی رفت و....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
تمام شد امید وارم خوشتون اومده باشه خدانگهدار
- ۲۵۱
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط