لوسیا با حرفش تعجب زده برگشت سمتش صورت هاشون بیش از حد نزدیک شده ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا با حرفش تعجب زده برگشت سمتش، صورت هاشون بیش از حد نزدیک شده بود، بینی شان تماس ریزی باهم گرفت و انگار که لوسیا رو برق گرفته باشه جیغی کوچیک کشید و ناخواسته عقب پرید که پاش پیچ خورد و قبل اینکه با سر روی پله ها بیوفته، دستی دور کمرش حلقه شد و مانع افتادنش شد.
لوکاس با تعجب گفت:
_ خوبی؟!
ضربان قلب لوسیا تند و محکم به قفسه سینش ضربه میزد، بریده و آروم گفت:
_ خو..خوبم!
بعد سریع دستش رو روی سینهی لوکاس گذاشت و به عقب هلش داد و خودش رو جمع و جور کرد:
_ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ کم مونده بود بیوفتم!
لوکاس خندهی کوچیکی کرد و گفت: تقصیر من نبود، خودت هل شدی.
لوسیا چشم غره ای رفت و بعد گفتن: « درخواستت قبوله»
دستگیره رو کشید و داخل عمارت شدن.
با فضایی براق و فوقالعاده ای روبرو شد که از تعجب چشماش باز تر شد، نور های سفید و زردی که بر کل عمارت پخش شده بود، موزیکی رقصیدنی و شاد نیز پخش شده بود، نه پر صدا، نه خیلی آروم که فضا رو سنگین تر کنه، ریتمی ملایم و زیبا که لبخندی ناگهانی به لبان لوسیا انداخت.
اما با صدای لوکاس که گفت:
_ برو جلو.
حواسش رو جمع کرد و لبخندش رو خورد، بعد آروم قاطی جمعیت شد، مهمان هایی بسیار زیاد، که در رفت آمد بودن. با لباس های چشم گیر و شیک که پولدار بودنشون رو به رخ میکشید.
نگاه های ریز و پچ پچ های کوچیکی که پشت سرش میگفتن به گوشش میرسید.
نگاهی به لباس خودش کرد و بعد به بقیه زل زد
لبش رو به دندان گرفت و زمزمه کرد:
_ مهم نیست، حواست رو جمع کن لوسیا.
بعد نگاهش رو دقیق در اطراف چرخوند تا بلکه جونگکوک رو ببینه، چپ و راست سرش رو چرخوند که بالاخره کنار میزی پیداش کرد. با اون کت و شلوار رسمی و جذاب، موهای ژل خورده و با اون لهجهی عالی اسپانیایی اش که همه رو مجذوب میکرد، نوشیدنی به دست کنار چند تا مرد دیگه بگو و بخند میکردند.
لوکاس: جونگکوک اونجاست، بیا بریم پیشش.
لوسیا قبل اینکه بفهمه چیشد لوکاس دستش رو به کمرش گذاشت و سمت همون میز بردش.
ادامه دارد...
یه شرط کوچولو واسه پارت بعد
لایک: ۲۰ کامنت ۱۰
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا با حرفش تعجب زده برگشت سمتش، صورت هاشون بیش از حد نزدیک شده بود، بینی شان تماس ریزی باهم گرفت و انگار که لوسیا رو برق گرفته باشه جیغی کوچیک کشید و ناخواسته عقب پرید که پاش پیچ خورد و قبل اینکه با سر روی پله ها بیوفته، دستی دور کمرش حلقه شد و مانع افتادنش شد.
لوکاس با تعجب گفت:
_ خوبی؟!
ضربان قلب لوسیا تند و محکم به قفسه سینش ضربه میزد، بریده و آروم گفت:
_ خو..خوبم!
بعد سریع دستش رو روی سینهی لوکاس گذاشت و به عقب هلش داد و خودش رو جمع و جور کرد:
_ معلوم هست داری چیکار میکنی؟ کم مونده بود بیوفتم!
لوکاس خندهی کوچیکی کرد و گفت: تقصیر من نبود، خودت هل شدی.
لوسیا چشم غره ای رفت و بعد گفتن: « درخواستت قبوله»
دستگیره رو کشید و داخل عمارت شدن.
با فضایی براق و فوقالعاده ای روبرو شد که از تعجب چشماش باز تر شد، نور های سفید و زردی که بر کل عمارت پخش شده بود، موزیکی رقصیدنی و شاد نیز پخش شده بود، نه پر صدا، نه خیلی آروم که فضا رو سنگین تر کنه، ریتمی ملایم و زیبا که لبخندی ناگهانی به لبان لوسیا انداخت.
اما با صدای لوکاس که گفت:
_ برو جلو.
حواسش رو جمع کرد و لبخندش رو خورد، بعد آروم قاطی جمعیت شد، مهمان هایی بسیار زیاد، که در رفت آمد بودن. با لباس های چشم گیر و شیک که پولدار بودنشون رو به رخ میکشید.
نگاه های ریز و پچ پچ های کوچیکی که پشت سرش میگفتن به گوشش میرسید.
نگاهی به لباس خودش کرد و بعد به بقیه زل زد
لبش رو به دندان گرفت و زمزمه کرد:
_ مهم نیست، حواست رو جمع کن لوسیا.
بعد نگاهش رو دقیق در اطراف چرخوند تا بلکه جونگکوک رو ببینه، چپ و راست سرش رو چرخوند که بالاخره کنار میزی پیداش کرد. با اون کت و شلوار رسمی و جذاب، موهای ژل خورده و با اون لهجهی عالی اسپانیایی اش که همه رو مجذوب میکرد، نوشیدنی به دست کنار چند تا مرد دیگه بگو و بخند میکردند.
لوکاس: جونگکوک اونجاست، بیا بریم پیشش.
لوسیا قبل اینکه بفهمه چیشد لوکاس دستش رو به کمرش گذاشت و سمت همون میز بردش.
ادامه دارد...
یه شرط کوچولو واسه پارت بعد
لایک: ۲۰ کامنت ۱۰
- ۲.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط