مرد هایی که کنار جونگکوک ایستاده بودن با تعجب و نگاه های قضاوت گر ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
مرد هایی که کنار جونگکوک ایستاده بودن با تعجب و نگاه های قضاوت گر به لوسیا خیره شده بودن.
جونگکوک با اشاره ای کوتاه به لوکاس از میز فاصله گرفتن.
و به سمت گوشهی سالن رفتند جایی که پردهای ضخیم و مخملی، قرمز تیره و براق، مانند دیواری آویزان بود.
لوسیا تمام مدت به چهرهی اخم آلوده جئون خیره بود.
همین که پرده را کنار زدند، بوی چوب پولیشخورده و لاک گرم شده فضا را پر کرد. یک پیانوی بزرگ و مشکی وسط نور کمرنگ ایستاده بود؛ صاف، براق، اما صدای جونگکوک اجازه نداد بیشتر از چند ثانیه محو آن شود.
با همان لحن سردی که انگار از دیواره ها پس میخورَد گفت:
_اینجا چه خبره؟
لوکاس بی لبخند، با نگاه به جونگکوک گفت: این خانم کوچولو انگار باهات کار داشت.
لوسیا سریع نگاهی بینشون گذروند و سپس به جونگکوک زل زد و جدی گفت: میرم اصل مطلب، میخوام در بارهی هشدار قرمزی که دریافت کردم، تجدید نظر کنی!
لوکاس آهسته رفت سمت دیوار و بهش تکیه داد و دستش رو روی سینه اش قلاب کرد. انگار که منتظر نمایش بود.
جونگکوک نگاهی تیز به لوسیا انداخت، دستاش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و خشک گفت:
_ حتما خل شدی، نه؟
لوسیا اخم کرد و قدمی نزدیک رفت: ازت میخوام، هشدار قرمزم رو لغو کنی.
جونگکوک ناگهان خندید، نه اونقدر بلند که پرده را بلرزاند، اما اونقدر واضح که عصبی بودنش را نشان دهد:
_ و چرا باید همچین کاری بکنم؟
لوسیا فکش رو منقبض کرد و گفت: اگه نکنی.....
جونگکوک ناگهان دستاش رو از جیب بیرون کشید و قدمی به لوسیا نزدیک تر شد، حالا یک قدم باهم فاصله داشتن.
_ اگه نکنم؟...
نگاه مضطرب لوسیا در چشمان بیروح و آرام پسر گیر افتاد. مشت کوچکش آرام کنار بدنش جمع شد و قفل شده بود:
_ تو، بی دلیل منو انتخاب کردی، من کار بدی نکرده بودم! فقط از دوستم دفاع کردم چرا باید به خاطر صادق بودنم مجازات بشم؟!
جونگکوک با حرکتی سریع اما نه خشن، چانهی لوسیا را گرفت و صورتش را بالا آورد. صدایش پایین، خفه و نزدیک بود، آنقدر نزدیک که گرمای نفسش پوستش را لمس کرد.
_ صداقت؟
نگاهش رو در اندامش چرخاند. و ادامه داد:
_ تو دقیقاً فکر میکنی کی هستی که داری از صداقت و وفاداری برای من حرف میزنی؟
ادامه دارد...
حمایتتت؟
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
مرد هایی که کنار جونگکوک ایستاده بودن با تعجب و نگاه های قضاوت گر به لوسیا خیره شده بودن.
جونگکوک با اشاره ای کوتاه به لوکاس از میز فاصله گرفتن.
و به سمت گوشهی سالن رفتند جایی که پردهای ضخیم و مخملی، قرمز تیره و براق، مانند دیواری آویزان بود.
لوسیا تمام مدت به چهرهی اخم آلوده جئون خیره بود.
همین که پرده را کنار زدند، بوی چوب پولیشخورده و لاک گرم شده فضا را پر کرد. یک پیانوی بزرگ و مشکی وسط نور کمرنگ ایستاده بود؛ صاف، براق، اما صدای جونگکوک اجازه نداد بیشتر از چند ثانیه محو آن شود.
با همان لحن سردی که انگار از دیواره ها پس میخورَد گفت:
_اینجا چه خبره؟
لوکاس بی لبخند، با نگاه به جونگکوک گفت: این خانم کوچولو انگار باهات کار داشت.
لوسیا سریع نگاهی بینشون گذروند و سپس به جونگکوک زل زد و جدی گفت: میرم اصل مطلب، میخوام در بارهی هشدار قرمزی که دریافت کردم، تجدید نظر کنی!
لوکاس آهسته رفت سمت دیوار و بهش تکیه داد و دستش رو روی سینه اش قلاب کرد. انگار که منتظر نمایش بود.
جونگکوک نگاهی تیز به لوسیا انداخت، دستاش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و خشک گفت:
_ حتما خل شدی، نه؟
لوسیا اخم کرد و قدمی نزدیک رفت: ازت میخوام، هشدار قرمزم رو لغو کنی.
جونگکوک ناگهان خندید، نه اونقدر بلند که پرده را بلرزاند، اما اونقدر واضح که عصبی بودنش را نشان دهد:
_ و چرا باید همچین کاری بکنم؟
لوسیا فکش رو منقبض کرد و گفت: اگه نکنی.....
جونگکوک ناگهان دستاش رو از جیب بیرون کشید و قدمی به لوسیا نزدیک تر شد، حالا یک قدم باهم فاصله داشتن.
_ اگه نکنم؟...
نگاه مضطرب لوسیا در چشمان بیروح و آرام پسر گیر افتاد. مشت کوچکش آرام کنار بدنش جمع شد و قفل شده بود:
_ تو، بی دلیل منو انتخاب کردی، من کار بدی نکرده بودم! فقط از دوستم دفاع کردم چرا باید به خاطر صادق بودنم مجازات بشم؟!
جونگکوک با حرکتی سریع اما نه خشن، چانهی لوسیا را گرفت و صورتش را بالا آورد. صدایش پایین، خفه و نزدیک بود، آنقدر نزدیک که گرمای نفسش پوستش را لمس کرد.
_ صداقت؟
نگاهش رو در اندامش چرخاند. و ادامه داد:
_ تو دقیقاً فکر میکنی کی هستی که داری از صداقت و وفاداری برای من حرف میزنی؟
ادامه دارد...
حمایتتت؟
- ۱.۷k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط