دست از تایپ کردن کشید و پیام رو ارسال کرد کمی بعد وقتی موهاش ...
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁸.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
دست از تایپ کردن کشید و پیام رو ارسال کرد، کمی بعد وقتی موهاش رو بالا میبست پیامی از آنا دریافت کرد، سریع بازش کرد و آدرس رو خوند. زیادی دور بود، اما چاره ای نداشت، یعنی اتوبوسی این وقت شب حرکت میکرد؟ تند سرش رو تکون داد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره.
.
.
.
با توقف تاکسی، سریع ازش پیاده شد و نگاهی عمیق به عمارت روبروش کرد. دهانش از حیرت باز موند، نور های زرد رنگ، نوری به تاریکی شب داده بود، با نمایی خیلی زیبا و شیک، که پشت درِ سیاه رنگ بزرگی که جلوش بود، قابل دیدن بود.
چشماش برق انداخت، اما سریع خودش رو جمع کرد « لوسیا به خودت بیا، اول باید برم داخل»
کمی جلو تر رفت و با دیدن دو تا نگهبان با تیپ های رسمی که جلوی در ایستاده بودن. وایساد.
دستش رو مضطرب بالا آورد و گفت:
_ سلام!
نگهبان ها سریع نگاهشون رو بهش دوختن و بعد کمی مکث یکی شون گفت:
_ شما؟
لوسیا با انگشتش چانه اش رو خاروند و آروم گفت: راستش..من....
ناگهان صدای ریزی به گوشش خورد، صدای موسیقیِ ضعیفی که از داخل عمارت میومد، با فکر چیزی سریع لبخندی زد و بلند گفت:
_ من برای مهمونی اومدم.
لعنتی نمیدونست امروز تو عمارت مهمونی گرفتن، اما این همه راه اومده بود و نمیتونست پا پس بکشه.
نگهبان ابرویی بالا انداخت و گفت: میشه کارت دعوتتون رو ببینم؟
لبخندش افتاد، با تردید نگاهی رد و بدل کرد و گفت: م..من کارت دعوت ندارم، اما جونگکوک منو میشناسه!
نگهبان دست به سینه شد و نگاهی سر تا پاش انداخت، یک هودی سرمه ای با شلوار جین آبی و موهای باد خورده و بسته شده.
نگهبان: ما نمیتونیم هر کسی رو راه بدیم، اگه دعوت نامه نداری.....
ناگهان با صدای یکی حرفش نصفه موند، نگهبان با دیدنش با تعجب سریع صاف تر ایستاد.
پسر نزدیک تر شد و دستش رو به آرومی روی شانهی لوسیا گذاشت و با لبخند صمیمی گفت:
_ ایشون با من هستن.
بعد کارتی سفید رنگ که حکاکی های طلایی روش بود و رایحهی عطر گرونی ازش به بینی میخورد رو سمت نگهبان گرفت و با همان لبخند گفت:
_ دعوت نامه ام اینجاست.
نگهبان تند و بریده گفت: آقای لوکاس، ن..نیازی نیست کارتتون رو نشون بدید، میتونید برید داخل!
لوسیا گیج شده خودش رو کمی سمت مخالف کشید تا دست لوکاس از شونه اش بیوفته. پسر با نگاه به دختر دستش رو سمت ورودی دراز کرد و گفت:
_ بفرما، برو داخل
لوسیا با فاصله ازش وارد حیاط عمارت شد. نگاهی ریز به لوکاس انداخت و تو دلش گفت: « این خودش عضوی از اون فایو کینگز عه، چرا بهم کمک کرد؟»
سرش رو تکون داد تا افکارش رو پس بزنه.
که نگاهش به فواره ی آبی داخل حیاط جذب شد، مجسمه ی قویی سفید، که از کناره هاش آب داخل حوضچه ی کوچیک میریخت، با نور های کوچیکه رنگی که دور تا دور حوضچه. قو رو رنگ آمیزی کرده بود.
بعد سریع نگاهش رو به جلو داد و قدمی برداشت، نزدیک تر که میشد صدای موسیقی بلند تر شنیده میشد. دستش رو که سمت دستگیره دراز کرد، لوکاس دستش رو ناگهان روی دست لوسیا گذاشت و خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد:
_ به یه شرط میزارم از این در وارد اون خونه بشی.
لوسیا اخم کرد و بدون نگاه کردن بهش گفت: چی میخوای؟
نیشخندی ریز گوشهی لب لوکاس رو کش داد و آروم گفت:
_ به عنوان پارتنر جشنم، باهام میری داخل
ادامه دارد...
حمایت یادت نره.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
دست از تایپ کردن کشید و پیام رو ارسال کرد، کمی بعد وقتی موهاش رو بالا میبست پیامی از آنا دریافت کرد، سریع بازش کرد و آدرس رو خوند. زیادی دور بود، اما چاره ای نداشت، یعنی اتوبوسی این وقت شب حرکت میکرد؟ تند سرش رو تکون داد و تصمیم گرفت تاکسی بگیره.
.
.
.
با توقف تاکسی، سریع ازش پیاده شد و نگاهی عمیق به عمارت روبروش کرد. دهانش از حیرت باز موند، نور های زرد رنگ، نوری به تاریکی شب داده بود، با نمایی خیلی زیبا و شیک، که پشت درِ سیاه رنگ بزرگی که جلوش بود، قابل دیدن بود.
چشماش برق انداخت، اما سریع خودش رو جمع کرد « لوسیا به خودت بیا، اول باید برم داخل»
کمی جلو تر رفت و با دیدن دو تا نگهبان با تیپ های رسمی که جلوی در ایستاده بودن. وایساد.
دستش رو مضطرب بالا آورد و گفت:
_ سلام!
نگهبان ها سریع نگاهشون رو بهش دوختن و بعد کمی مکث یکی شون گفت:
_ شما؟
لوسیا با انگشتش چانه اش رو خاروند و آروم گفت: راستش..من....
ناگهان صدای ریزی به گوشش خورد، صدای موسیقیِ ضعیفی که از داخل عمارت میومد، با فکر چیزی سریع لبخندی زد و بلند گفت:
_ من برای مهمونی اومدم.
لعنتی نمیدونست امروز تو عمارت مهمونی گرفتن، اما این همه راه اومده بود و نمیتونست پا پس بکشه.
نگهبان ابرویی بالا انداخت و گفت: میشه کارت دعوتتون رو ببینم؟
لبخندش افتاد، با تردید نگاهی رد و بدل کرد و گفت: م..من کارت دعوت ندارم، اما جونگکوک منو میشناسه!
نگهبان دست به سینه شد و نگاهی سر تا پاش انداخت، یک هودی سرمه ای با شلوار جین آبی و موهای باد خورده و بسته شده.
نگهبان: ما نمیتونیم هر کسی رو راه بدیم، اگه دعوت نامه نداری.....
ناگهان با صدای یکی حرفش نصفه موند، نگهبان با دیدنش با تعجب سریع صاف تر ایستاد.
پسر نزدیک تر شد و دستش رو به آرومی روی شانهی لوسیا گذاشت و با لبخند صمیمی گفت:
_ ایشون با من هستن.
بعد کارتی سفید رنگ که حکاکی های طلایی روش بود و رایحهی عطر گرونی ازش به بینی میخورد رو سمت نگهبان گرفت و با همان لبخند گفت:
_ دعوت نامه ام اینجاست.
نگهبان تند و بریده گفت: آقای لوکاس، ن..نیازی نیست کارتتون رو نشون بدید، میتونید برید داخل!
لوسیا گیج شده خودش رو کمی سمت مخالف کشید تا دست لوکاس از شونه اش بیوفته. پسر با نگاه به دختر دستش رو سمت ورودی دراز کرد و گفت:
_ بفرما، برو داخل
لوسیا با فاصله ازش وارد حیاط عمارت شد. نگاهی ریز به لوکاس انداخت و تو دلش گفت: « این خودش عضوی از اون فایو کینگز عه، چرا بهم کمک کرد؟»
سرش رو تکون داد تا افکارش رو پس بزنه.
که نگاهش به فواره ی آبی داخل حیاط جذب شد، مجسمه ی قویی سفید، که از کناره هاش آب داخل حوضچه ی کوچیک میریخت، با نور های کوچیکه رنگی که دور تا دور حوضچه. قو رو رنگ آمیزی کرده بود.
بعد سریع نگاهش رو به جلو داد و قدمی برداشت، نزدیک تر که میشد صدای موسیقی بلند تر شنیده میشد. دستش رو که سمت دستگیره دراز کرد، لوکاس دستش رو ناگهان روی دست لوسیا گذاشت و خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد:
_ به یه شرط میزارم از این در وارد اون خونه بشی.
لوسیا اخم کرد و بدون نگاه کردن بهش گفت: چی میخوای؟
نیشخندی ریز گوشهی لب لوکاس رو کش داد و آروم گفت:
_ به عنوان پارتنر جشنم، باهام میری داخل
ادامه دارد...
حمایت یادت نره.
- ۲.۲k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط