{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***ابریشم نیمه شب***

***ابریشم نیمه شب***


# پارت ۱۸: نقابِ نفوذناپذیر

حادثه‌ی اتاق، هنوز در ذهن لیها مثل یک کابوسِ تکرار شونده می‌چرخید؛ فشارِ انگشت‌های پدرش روی گلویش و آن لحظه‌ی سیاه. اما او، همان‌طور که همیشه بلد بود، یاد گرفت چگونه درد را زیر لایه‌ای از یخ دفن کند. او اجازه نمی‌داد هیچ‌کس، حتی جونگ‌کوک، ببیند که چقدر از درون در حال فروپاشی است. او تصمیم گرفته بود: از این لحظه به بعد، او فقط یک «آدمِ بی‌احساس» است.

**۱ اسفند ۱۴۰۳**

نورهای شدیدِ استودیوی تلویزیونی، چشم‌های لیها را می‌زد. او جلوی دوربین نشسته بود، با آرایشی بی‌نقص و لباسی که هرگونه ردِ لرزشِ احتمالیِ بدنش را می‌پوشاند. جیمز، با آن لبخند همیشگی و انرژیِ کاذبِ مجری‌ها، رو به دوربین کرد و گفت:
«سلام به همگی! به برنامه‌ی جیمز خوش اومدین. امروز مهمون ویژه‌ی ما، کسیه که تمام اخبار رو دست‌به‌دست کرده... خانم لیها!»

دوربین به سمت لیها چرخید. او با قامتی کاملاً صاف و نگاهی که هیچ حسی را منتقل نمی‌کرد، به جیمز نگاه کرد. گویی اتفاقی که چند روز پیش در ویلا افتاده بود، هرگز رخ نداده است.

جیمز با لحنی که سعی می‌کرد شوخی و جدیت را با هم ترکیب کند، ادامه داد: «خب خانم لیها، بیاید بریم سر اصل مطلب. طبق قرارداد، فقط ۳۰ روز دیگه با هم توافق دارید. با این همه اتفاقی که افتاده، واقعاً هیچ حسی ندارید؟ یعنی اصلاً دلتنگ نمی‌شید؟»

سکوت کوتاهی میان استودیو حاکم شد. دوربین‌ها روی چهره‌ی لیها ثابت ماندند؛ چهره‌ای که مثل سنگ سرد بود. او بدون اینکه حتی پلک بزند، با صدایی آرام، کنترل‌شده و تقریباً بی‌روح پاسخ داد:
«حس؟ خب... شاید دلم تنگ بشه. اما خب، من بعد از تمام شدن این توافق، باید برم فرانسه.»

جیمز که از این پاسخِ بی‌تفاوت و مستقیم، کمی غافلگیر شده بود، با تعجب گفت: «اوه! پس یعنی برنامه‌های زیادی دارید و خیلی هم سرتون شلوغه!»

لیها، در حالی که حتی یک لبخندِ کوچک هم روی لب‌هایش نمی‌نشست، با همان لحنِ خشک و بی‌تفاوت گفت: «آره دیگه، کار دارم.»

در گوشه‌ی استودیو، جایی که جونگ‌کوک ایستاده بود و با نگاهی نافذ و پر از سوال، او را زیر نظر داشت، لیها متوجه حضور او بود. اما او حتی یک بار هم چشم چرخاند تا نگاهش با نگاهِ جونگ‌کوک گره بخورد. او با موفقیت توانسته بود دیوارِ یخی‌اش را دوباره بالا بکشد. او حالا فقط یک زنِ ثروتمند، پرمشغله و بی‌احساس بود که فقط منتظرِ تمام شدنِ روزهای باقی‌مانده است.
دیدگاه ها (۰)

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۷: سایه‌هایِ خونینصبحِ روزِ بعد،...

***ابریشن نیمه شب***# پارت ۱۶: بازگشت به حصارِ یخبعد از آن ش...

عشق در قوانین مختلف پارت پنجملیها تیهونگ...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط