اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "11"
"ویو جئون آنجلینا"
اولین چیزی که حس کردم سردرد لعنتی بود؛ چشمامو با اخم باز کردم
چند بار اروم اروم پلک زدم..
به سقف زل زدم، اصلا شبیه سقف اتاق من نبودم
یهو مثل برق گرفته ها صاف بلندم شدم و نشستم..
دور و اطرافمو نگاه کردم..
اتاق بزرگ تر..
با دیوار های مشکی، و بوی تلخه عطر مردونه
تا همچی یادم اومد
جیمین توی اتاقم بود..
و بعد دیگه چیزی حس نکردم..
بی هوشم کرده بود، اون دستمال،هوفی کشیدمو موهامو عقب دادم
«خاک تو سرت کنن جیمین..»
(دخترا دیگه از علامت استفاده نمیکنم)
سریع از تخت اومدم پایین تا اومدم دمپایی خونگی که روی زمین بود پام کنم در باز شد و جیمین با یه سینی صبحونه اومد داخل..
لبخند زد و گفت:
«صبح بخیر خانوم خوابالو؛ بیدار شدین بلاخره فکر نمیکردم یه طراح لباس اینقدر بخوابه.»
تایی به ابروهام دادم:
«صبح بخیر و مرازاتو، خانوم خوابالو و درد، تو گوه میخوری درمورد من فکر کردی»
سینی رو روی عسلی میز گذاشت..
انگشت اشاره شو جلوی صورتم گرفت:
«اروم اروم..
کم کم بگو که قشنگ بشنوم نفس عمیق بکش»
از حرص خوردن داشتم سگ میشدم..
بالشت روی تخت برداشتم پرت کردم تو صورتش:
«بیشعور تو منو اوردی اینجا میگی اروم باش؟ ها؟ اینجا کجاس مردک؟ تو منو دزدیدی ها؟»
جیمین بالش رو گرفت و با خنده گفت:
«آفرین... پنج دقیقه نشده شروع کردی به کتک زدن صاحبخونه.»
اخممو شدیدتر کردم:
«لعنت بر صاحب خونه»
خندید:
«لطف داری»
رفتم سمت در، دستگیر در رو کشیدم دیدم قفله:
«کی قفل کردی؟»
«وقتی وارد اتاق شدم»
من چرا نفهمیدم..
هوف خدا لعنتت کنه..
«کلیدو بده جیمین»
«نمیدم»
«بده»
«نمیدم تکرار نکن»
هوفففف
«خدا لعنتت کنه پارک جیمین، ایشالا بری زیر تریلی»
قهقهه زد که بیشتر حرصم گرفت..
«خفه شو جیمین»
«هه.. چشم»
بعد از کلی کل کل کردن خسته شدمو، یکم از صبحونه ای که آورده بود خوردم..
«نوش جونت»
«هعی ممنون»
اروم شده بودیم..
حتی یادم رفته بود دزدیده منو خیلی بیخیال دور تا دور اتاق راه رفتم..
اونم به دیوار تکیه داد بود، اروم گفت:
«الان خوبی حرف بزنیم؟ ارومی؟»
«اره بگو»
«خب میدونی تهیونگ و جینا ازدواج کردن؟»
«اره»
«میدونی جینا حاملس؟»
«اره»
«میدونی تو مال منی؟»
«اره..»
قبل اینکه بفهمم چی گفتم سوال بعدی پرسید..
«زن من میشی و با من ازدواج میکنی؟»
«اره...نههههه»
«گفتی اره، تموم دیگه حرفی نشنوم»
«میگم ازدواج نمیکنم»
«درخواستمو قبول کردی»
تا خواستم جوابشو بدم..
یهویی بنگ..
صدای گلوله و برخوردش با شیشه..
همه شیشه ها خرد شدن، توی شوک بودیم..
جیمین سریع منو پشت سرش برد..
(جنتلمنی که تو باشی اخه، نگاه چطور مراقبشه..)
از پایین صدای داد تهیونگ اومد:
«جیمین، همین الان خواهرمو ول کن»
چی..
فهمیده بودن..
اومده بودن، بقران که جاسوسن..
عربده ی بلند جونگ کوک که تنم باهاش لرزید:
«یه تار موی آنجلینا نباشه میکشمت»
(داداشا ی جنتلمن رو باش.. حامی های واقعی آنجلینا توی هر سختی🥺)
نینای کنینننن
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
غیبت کنیناااا توقع دلبری دارم تو کامنتا 🙂↔️🎀
پارت "11"
"ویو جئون آنجلینا"
اولین چیزی که حس کردم سردرد لعنتی بود؛ چشمامو با اخم باز کردم
چند بار اروم اروم پلک زدم..
به سقف زل زدم، اصلا شبیه سقف اتاق من نبودم
یهو مثل برق گرفته ها صاف بلندم شدم و نشستم..
دور و اطرافمو نگاه کردم..
اتاق بزرگ تر..
با دیوار های مشکی، و بوی تلخه عطر مردونه
تا همچی یادم اومد
جیمین توی اتاقم بود..
و بعد دیگه چیزی حس نکردم..
بی هوشم کرده بود، اون دستمال،هوفی کشیدمو موهامو عقب دادم
«خاک تو سرت کنن جیمین..»
(دخترا دیگه از علامت استفاده نمیکنم)
سریع از تخت اومدم پایین تا اومدم دمپایی خونگی که روی زمین بود پام کنم در باز شد و جیمین با یه سینی صبحونه اومد داخل..
لبخند زد و گفت:
«صبح بخیر خانوم خوابالو؛ بیدار شدین بلاخره فکر نمیکردم یه طراح لباس اینقدر بخوابه.»
تایی به ابروهام دادم:
«صبح بخیر و مرازاتو، خانوم خوابالو و درد، تو گوه میخوری درمورد من فکر کردی»
سینی رو روی عسلی میز گذاشت..
انگشت اشاره شو جلوی صورتم گرفت:
«اروم اروم..
کم کم بگو که قشنگ بشنوم نفس عمیق بکش»
از حرص خوردن داشتم سگ میشدم..
بالشت روی تخت برداشتم پرت کردم تو صورتش:
«بیشعور تو منو اوردی اینجا میگی اروم باش؟ ها؟ اینجا کجاس مردک؟ تو منو دزدیدی ها؟»
جیمین بالش رو گرفت و با خنده گفت:
«آفرین... پنج دقیقه نشده شروع کردی به کتک زدن صاحبخونه.»
اخممو شدیدتر کردم:
«لعنت بر صاحب خونه»
خندید:
«لطف داری»
رفتم سمت در، دستگیر در رو کشیدم دیدم قفله:
«کی قفل کردی؟»
«وقتی وارد اتاق شدم»
من چرا نفهمیدم..
هوف خدا لعنتت کنه..
«کلیدو بده جیمین»
«نمیدم»
«بده»
«نمیدم تکرار نکن»
هوفففف
«خدا لعنتت کنه پارک جیمین، ایشالا بری زیر تریلی»
قهقهه زد که بیشتر حرصم گرفت..
«خفه شو جیمین»
«هه.. چشم»
بعد از کلی کل کل کردن خسته شدمو، یکم از صبحونه ای که آورده بود خوردم..
«نوش جونت»
«هعی ممنون»
اروم شده بودیم..
حتی یادم رفته بود دزدیده منو خیلی بیخیال دور تا دور اتاق راه رفتم..
اونم به دیوار تکیه داد بود، اروم گفت:
«الان خوبی حرف بزنیم؟ ارومی؟»
«اره بگو»
«خب میدونی تهیونگ و جینا ازدواج کردن؟»
«اره»
«میدونی جینا حاملس؟»
«اره»
«میدونی تو مال منی؟»
«اره..»
قبل اینکه بفهمم چی گفتم سوال بعدی پرسید..
«زن من میشی و با من ازدواج میکنی؟»
«اره...نههههه»
«گفتی اره، تموم دیگه حرفی نشنوم»
«میگم ازدواج نمیکنم»
«درخواستمو قبول کردی»
تا خواستم جوابشو بدم..
یهویی بنگ..
صدای گلوله و برخوردش با شیشه..
همه شیشه ها خرد شدن، توی شوک بودیم..
جیمین سریع منو پشت سرش برد..
(جنتلمنی که تو باشی اخه، نگاه چطور مراقبشه..)
از پایین صدای داد تهیونگ اومد:
«جیمین، همین الان خواهرمو ول کن»
چی..
فهمیده بودن..
اومده بودن، بقران که جاسوسن..
عربده ی بلند جونگ کوک که تنم باهاش لرزید:
«یه تار موی آنجلینا نباشه میکشمت»
(داداشا ی جنتلمن رو باش.. حامی های واقعی آنجلینا توی هر سختی🥺)
نینای کنینننن
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
غیبت کنیناااا توقع دلبری دارم تو کامنتا 🙂↔️🎀
- ۸.۰k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط