اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "9"
"ویو پارک جیمین"
تقریبا ساعت های 12 و نیم شب بود..
خانواده جئون کی میخوابن؟..
دیشب آنجلینا ساعت های نزدیک یک شب رفت خونه..
پس ساعت 2 نقشه رو اجرا میکنم..
جینا کنارم نشسته بود..
از صبح حالش خوب نیست، بعدم که یهو غیبش زد..
_"اجی؟ خوبی؟."
صدامو نفهمید انگار..
_"اجی؟."
یکم بلند تر گفتم اینبار شنید سریع گفت:
_"جانم؟ چیشده؟."
نزدیک تر بهش شدمو سرشو به سینم فشردم..
_"انگار خوب نیستی..
چیزی شده قربونت برم؟."
دستاشو دور کمرم حلقه کرد:
_"داداش..
یه چیزی بگم قول میدی فقط و فقط داداشم باشی؟نه مافیا؟ باشه؟."
هعی بازم کار خرابی کرده فک کنم..
_"قول، بگو."
سرشو از روی سینم برداشت و نگام کرد..
_"داداش."
_"جان داداش؟ بگو دیگه نصفه جونم کردی خواهری."
_"من..
داداش من و تهیونگ..
باهم عقد کردیم، الان زن و شوهریم.. "
جان؟..
با عاشق هم بودن شون به سختی کنار اومدم..
اینو کجای دلم بزارم..
_"یعنی چی؟."
_"داداش..
دو ماهه."
_"چیییییی؟؟؟؟؟."
تقریبا داد بود..
_"اروم باش..
یه چیز باید بگم."
_"جینا؟ ببینمت؟.. "
چونشو با دستم گرفتم:
_"نمیخوای اونیو بگی که تو ذهنمه درسته؟."
_"داداش..
فک کنم همونه."
اخ اخ..
طوری با بغض اینو گفت که اصلا هیچی برام مهم نبود..
_"اجی؟."
_"حاملم."
دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
فقط به چشمهای اشکی خواهرم خیره شده بودم.
حرفش توی سرم تکرار میشد...
حاملم...
دستم آروم از روی صورتش پایین افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
نمیدونستم باید داد بزنم...
بخندم...
یا همهچیز رو بشکنم.
جینا با ترس نگاهم میکرد.
_"داداش... یه چیزی بگو."
دستم رو روی صورتم کشیدم.
_"چند وقته فهمیدی؟"
_"سه روز..."
_"دکتر رفتی؟"
سرش رو آروم تکون داد.
_"آره... مطمئنم."
چشمهام رو بستم.
هرچقدر هم عصبانی بودم...
هرچقدر هم از اینکه بدون خبر من ازدواج کرده بودن ناراحت بودم...
باز هم جینا، خواهر کوچیکم بود.
همون دختری که از بچگی هر وقت میترسید، پشت من قایم میشد.
آروم جلو رفتم و صورت خیسش رو بین دستهام گرفتم.
_"به من نگاه کن."
با چشمهای قرمز به صورتم خیره شد.
_"از یه چیز مطمئن باش..."
مکث کردم.
_"هر اتفاقی هم بیفته، نمیذارم کسی به تو یا بچهت آسیب بزنه."
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
_"داداش..."
محکم بغلش کردم.
حس میکردم از شدت استرس تمام بدنش میلرزه.
_"ولی..."
صداش بین گریه شکست.
_"از بابا میترسم... از خانواده میترسم..."
دستم رو روی موهاش کشیدم.
_"اون بخشش با من."
چند لحظه فقط صدای گریهی آرومش توی اتاق پیچید.
بعد ازم جدا شد.
_"ازم ناراحتی؟"
لبخند تلخی زدم.
_"خیلی."
سرش رو پایین انداخت.
ادامه دادم:
_"ناراحتم که انقدر تنها بودی و فکر کردی نمیتونی حقیقت رو بهم بگی."
هق هقش بلندتر شد.
_"ببخشید..."
_"اما..."
انگشتم رو زیر چونش گذاشتم و وادارش کردم نگاهم کنه.
_"از امروز دیگه هیچچیز رو تنهایی تحمل نمیکنی. من برادرتم... قبل از هر چیز."
همون لحظه صدای الارام زنگ..
ساعت 1 و نیم بود..
بوسه ای به موهاش زدمو از خونه بیرون زدم..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
پارت "9"
"ویو پارک جیمین"
تقریبا ساعت های 12 و نیم شب بود..
خانواده جئون کی میخوابن؟..
دیشب آنجلینا ساعت های نزدیک یک شب رفت خونه..
پس ساعت 2 نقشه رو اجرا میکنم..
جینا کنارم نشسته بود..
از صبح حالش خوب نیست، بعدم که یهو غیبش زد..
_"اجی؟ خوبی؟."
صدامو نفهمید انگار..
_"اجی؟."
یکم بلند تر گفتم اینبار شنید سریع گفت:
_"جانم؟ چیشده؟."
نزدیک تر بهش شدمو سرشو به سینم فشردم..
_"انگار خوب نیستی..
چیزی شده قربونت برم؟."
دستاشو دور کمرم حلقه کرد:
_"داداش..
یه چیزی بگم قول میدی فقط و فقط داداشم باشی؟نه مافیا؟ باشه؟."
هعی بازم کار خرابی کرده فک کنم..
_"قول، بگو."
سرشو از روی سینم برداشت و نگام کرد..
_"داداش."
_"جان داداش؟ بگو دیگه نصفه جونم کردی خواهری."
_"من..
داداش من و تهیونگ..
باهم عقد کردیم، الان زن و شوهریم.. "
جان؟..
با عاشق هم بودن شون به سختی کنار اومدم..
اینو کجای دلم بزارم..
_"یعنی چی؟."
_"داداش..
دو ماهه."
_"چیییییی؟؟؟؟؟."
تقریبا داد بود..
_"اروم باش..
یه چیز باید بگم."
_"جینا؟ ببینمت؟.. "
چونشو با دستم گرفتم:
_"نمیخوای اونیو بگی که تو ذهنمه درسته؟."
_"داداش..
فک کنم همونه."
اخ اخ..
طوری با بغض اینو گفت که اصلا هیچی برام مهم نبود..
_"اجی؟."
_"حاملم."
دنیا برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
فقط به چشمهای اشکی خواهرم خیره شده بودم.
حرفش توی سرم تکرار میشد...
حاملم...
دستم آروم از روی صورتش پایین افتاد.
نفس عمیقی کشیدم و چند قدم ازش فاصله گرفتم.
نمیدونستم باید داد بزنم...
بخندم...
یا همهچیز رو بشکنم.
جینا با ترس نگاهم میکرد.
_"داداش... یه چیزی بگو."
دستم رو روی صورتم کشیدم.
_"چند وقته فهمیدی؟"
_"سه روز..."
_"دکتر رفتی؟"
سرش رو آروم تکون داد.
_"آره... مطمئنم."
چشمهام رو بستم.
هرچقدر هم عصبانی بودم...
هرچقدر هم از اینکه بدون خبر من ازدواج کرده بودن ناراحت بودم...
باز هم جینا، خواهر کوچیکم بود.
همون دختری که از بچگی هر وقت میترسید، پشت من قایم میشد.
آروم جلو رفتم و صورت خیسش رو بین دستهام گرفتم.
_"به من نگاه کن."
با چشمهای قرمز به صورتم خیره شد.
_"از یه چیز مطمئن باش..."
مکث کردم.
_"هر اتفاقی هم بیفته، نمیذارم کسی به تو یا بچهت آسیب بزنه."
اشک از گوشهی چشمش سرازیر شد.
_"داداش..."
محکم بغلش کردم.
حس میکردم از شدت استرس تمام بدنش میلرزه.
_"ولی..."
صداش بین گریه شکست.
_"از بابا میترسم... از خانواده میترسم..."
دستم رو روی موهاش کشیدم.
_"اون بخشش با من."
چند لحظه فقط صدای گریهی آرومش توی اتاق پیچید.
بعد ازم جدا شد.
_"ازم ناراحتی؟"
لبخند تلخی زدم.
_"خیلی."
سرش رو پایین انداخت.
ادامه دادم:
_"ناراحتم که انقدر تنها بودی و فکر کردی نمیتونی حقیقت رو بهم بگی."
هق هقش بلندتر شد.
_"ببخشید..."
_"اما..."
انگشتم رو زیر چونش گذاشتم و وادارش کردم نگاهم کنه.
_"از امروز دیگه هیچچیز رو تنهایی تحمل نمیکنی. من برادرتم... قبل از هر چیز."
همون لحظه صدای الارام زنگ..
ساعت 1 و نیم بود..
بوسه ای به موهاش زدمو از خونه بیرون زدم..
شرط =
220 لایک
100 بازنشر
- ۱.۹k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط