پارت
پارت ۱۳
کلی توضیح برای ایتاچی که جیرایا و سوناده در واقع کی هستند و چیکار میکنند، ایتاچی بالاخره توانست درک کند. کل زندگی اش داشت ماورائی میشد و درکش سخت تر.
J:"اره خلاصه. ما باید برتون گردونیم بهشت، اونجا امن تره. اینجا دانزو خیلی راحت میتونه بگیرتتون."
شیسویی حسابی ذوق داشت چون میخواست محل زندگی اش را به ایتاچی نشان دهد. ایتاچی داشت سعی میکرد درست جریان و قضیه را بفهمد هرچند هنوز هم برایش غیرقابل باور بود.
Ts:"چون پورتال بهشت روی زمین کار نمیکنه، مجبوریم تا خود بهشت ایتاچی رو ببریم."
شیسویی با لبخند دستش را بالا گرفت:"من میارمش."
جیرایا و سوناده یک نگاه به هم انداختند، بعد لبخند زدند.
●
ایتاچی دست شیسویی را گرفت وقتی که او پیشنهاد داد. بعد شیسویی چشم هایش را بست.
S:"خب اول باید بتونی توی فضا نفس بکشی."
بعد کمی از انرژی خودش را به ایتاچی منتقل کرد. حس عجیبی داشت، مثل وقتی که چند تا جرئه ابمیوه ی سرد را پشت سر هم میخوری و گلویت سرد میشود، بدن ایتاچی هم سرد شد. یک هاله شروع کرد دور ایتاچی شکل گرفتن.
I:"این چیه؟"
S:"این برای اینه که موقع بیرون رفتن از جو زمین، آتیش نگیری و کباب نشی. خب حاضری؟"
جیرایا و سوناده اماده ی پرواز شدند، شیسویی هم همینطور. ایتاچی استرس گرفت:"من...من چحوری پرواز کنم؟"
S:"تو با من میای."
باید با سرعت از زمین جدا شدند، هر ثانیه ارتفاع بیشتر میشد. اولش حس ترس پیچید توی دل ایتاچی، ولی به کنارش که نگاه میکرد شیسویی با او بود. مثل شهاب سنگ از جو زمین خارج شدند و انجا بود که اطراف تاریک شد.
S:"خوشگله، نه؟ نگاه کن."
ایتاچی که محکم چشم هایش را بسته بود اول لای انها را کمی باز کرد. بعد دید که اوه...منظومه ی شمسی دقیقا جلوی چشم هایش است. کامل چشم هایش را باز کرد:"پرامم، من واقعا اومدم فضا؟"
برای کسی که همیشه دوست داشت جاهای جدید را ببیند، کجا بهتر از فضا؟ ایتاچی با تعجب همه جا را نگاه کرد، نمیتوانست چیزی بگوید.
I:"انگار میشه به ماه دست زد."
S:"این فقط یکمشه. بریم جلوتر انقد چیز میز میبینی که نگو."
●
I:"وای کاش گوشیمو اورده بودم، هیچکس تا حالا اینجوری نرفته فضا."
ذوق و شوق با شگفتی توی دل ایتاچی میپیچید، برای یک لحظه، هر مشکلی که داشتند فراموش کرد.
I:"اون چیه اونجا؟ انگار پشمکیه."
S:"اون در واقع پشمکی بنظر میرسه، ولی اون هاله ها واقعا وجود ندارن."
و هر چیز جدیدی که میدید و کنجکاو بود، شیسویی انجا بود تا توضیح دهد. مثل هر باری که خود ایتاچی حقایق زمین را برای شیسویی گفته بود.
همه ی اینها مثل یک خواب عجیب و غریب بود، خوابی که او از ان بیدار نمیشد.
S:"تقریبا رسیدیم، اونجا بهشته."
و به یک خط خیلی وسیع و نازک اشاره کرد که نور سفید ازش مینابید، انگار یجورایی فضای یکپارچه و تاریک را از وسط شکافته بود.
I:"اونجا خونه ی توعه؟"
S:"خونه ی همه ی ماس."
و جیرایا و سوناده اشاره کرد که جلوتر داشتند با هم بحث میکردند. و این اخرین تصویری بود که ایتاچی از تاریکی فضا دید قبل از اینکه ناگهان وارد مکان پرنوری شوند.
●
S:"خوش اومدی به بهشت بزرگ و باحال."
شیسویی با ذوق گفت. ایتاچی چشم هایش را باز کرد و درجا خشگش زد.
بهشت از هر جای سرسبزی که توی زمین دیده بود بهتر و بزرگتر و زیبا تر بود. صاف ترین اسمانی که دیده بود، زیباترین ابرهایی که وجود داشتند و سبز ترین چمن هایی که یک نفر میتوانست ببیند.
همه چیز انقدر تمیز و خوش رنگ بود که ایتاچی یک لحظه یادش رفت نفس بکشد:"فقط میتونم بگم برگام."
______
خب یه ایده هایی این وسط دارم که قشنگ داستانو از وسط جر بدم. پس بقیشو دستکاری میکنیم.
و اینکه یجا دعوتم الان فضولای فامیل ریختن سرم اصن نمیفهمم چی نوشتم دیگه یجوری تو تصوراتتون درست کنید قضیه رو.
کلی توضیح برای ایتاچی که جیرایا و سوناده در واقع کی هستند و چیکار میکنند، ایتاچی بالاخره توانست درک کند. کل زندگی اش داشت ماورائی میشد و درکش سخت تر.
J:"اره خلاصه. ما باید برتون گردونیم بهشت، اونجا امن تره. اینجا دانزو خیلی راحت میتونه بگیرتتون."
شیسویی حسابی ذوق داشت چون میخواست محل زندگی اش را به ایتاچی نشان دهد. ایتاچی داشت سعی میکرد درست جریان و قضیه را بفهمد هرچند هنوز هم برایش غیرقابل باور بود.
Ts:"چون پورتال بهشت روی زمین کار نمیکنه، مجبوریم تا خود بهشت ایتاچی رو ببریم."
شیسویی با لبخند دستش را بالا گرفت:"من میارمش."
جیرایا و سوناده یک نگاه به هم انداختند، بعد لبخند زدند.
●
ایتاچی دست شیسویی را گرفت وقتی که او پیشنهاد داد. بعد شیسویی چشم هایش را بست.
S:"خب اول باید بتونی توی فضا نفس بکشی."
بعد کمی از انرژی خودش را به ایتاچی منتقل کرد. حس عجیبی داشت، مثل وقتی که چند تا جرئه ابمیوه ی سرد را پشت سر هم میخوری و گلویت سرد میشود، بدن ایتاچی هم سرد شد. یک هاله شروع کرد دور ایتاچی شکل گرفتن.
I:"این چیه؟"
S:"این برای اینه که موقع بیرون رفتن از جو زمین، آتیش نگیری و کباب نشی. خب حاضری؟"
جیرایا و سوناده اماده ی پرواز شدند، شیسویی هم همینطور. ایتاچی استرس گرفت:"من...من چحوری پرواز کنم؟"
S:"تو با من میای."
باید با سرعت از زمین جدا شدند، هر ثانیه ارتفاع بیشتر میشد. اولش حس ترس پیچید توی دل ایتاچی، ولی به کنارش که نگاه میکرد شیسویی با او بود. مثل شهاب سنگ از جو زمین خارج شدند و انجا بود که اطراف تاریک شد.
S:"خوشگله، نه؟ نگاه کن."
ایتاچی که محکم چشم هایش را بسته بود اول لای انها را کمی باز کرد. بعد دید که اوه...منظومه ی شمسی دقیقا جلوی چشم هایش است. کامل چشم هایش را باز کرد:"پرامم، من واقعا اومدم فضا؟"
برای کسی که همیشه دوست داشت جاهای جدید را ببیند، کجا بهتر از فضا؟ ایتاچی با تعجب همه جا را نگاه کرد، نمیتوانست چیزی بگوید.
I:"انگار میشه به ماه دست زد."
S:"این فقط یکمشه. بریم جلوتر انقد چیز میز میبینی که نگو."
●
I:"وای کاش گوشیمو اورده بودم، هیچکس تا حالا اینجوری نرفته فضا."
ذوق و شوق با شگفتی توی دل ایتاچی میپیچید، برای یک لحظه، هر مشکلی که داشتند فراموش کرد.
I:"اون چیه اونجا؟ انگار پشمکیه."
S:"اون در واقع پشمکی بنظر میرسه، ولی اون هاله ها واقعا وجود ندارن."
و هر چیز جدیدی که میدید و کنجکاو بود، شیسویی انجا بود تا توضیح دهد. مثل هر باری که خود ایتاچی حقایق زمین را برای شیسویی گفته بود.
همه ی اینها مثل یک خواب عجیب و غریب بود، خوابی که او از ان بیدار نمیشد.
S:"تقریبا رسیدیم، اونجا بهشته."
و به یک خط خیلی وسیع و نازک اشاره کرد که نور سفید ازش مینابید، انگار یجورایی فضای یکپارچه و تاریک را از وسط شکافته بود.
I:"اونجا خونه ی توعه؟"
S:"خونه ی همه ی ماس."
و جیرایا و سوناده اشاره کرد که جلوتر داشتند با هم بحث میکردند. و این اخرین تصویری بود که ایتاچی از تاریکی فضا دید قبل از اینکه ناگهان وارد مکان پرنوری شوند.
●
S:"خوش اومدی به بهشت بزرگ و باحال."
شیسویی با ذوق گفت. ایتاچی چشم هایش را باز کرد و درجا خشگش زد.
بهشت از هر جای سرسبزی که توی زمین دیده بود بهتر و بزرگتر و زیبا تر بود. صاف ترین اسمانی که دیده بود، زیباترین ابرهایی که وجود داشتند و سبز ترین چمن هایی که یک نفر میتوانست ببیند.
همه چیز انقدر تمیز و خوش رنگ بود که ایتاچی یک لحظه یادش رفت نفس بکشد:"فقط میتونم بگم برگام."
______
خب یه ایده هایی این وسط دارم که قشنگ داستانو از وسط جر بدم. پس بقیشو دستکاری میکنیم.
و اینکه یجا دعوتم الان فضولای فامیل ریختن سرم اصن نمیفهمم چی نوشتم دیگه یجوری تو تصوراتتون درست کنید قضیه رو.
- ۳۷۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط